استاد عبدالرحمن پژواک

مناجات

عبدالرحمن پژواک از کتاب “بانوی بلخ” شعری که استاد در هواپیمای اخراج از پاکستان میان اسلام آباد و توقف اول هواپیما در امستردام سروده است.  مناجات کرد آسمان به دربدری امتحان مرا منت خدای را که نبرد از میان مرا صد بار این زمانه مرا آزموده است بگذار تا گمانه* کند هر زمان مرا اخترشناس اگرچه نیم، نیک روشن است چون آفتاب، گوهر هفت آسمان مرا آواره گی ز خاک وطن چون مرا نکُشت شاید که دور سازد از آواره گان مرا من چشم ادامه...

“خدمت مردم” عبدالرحمن پژواک

شعر از عبدالرحمن پژواک، کتاب “بانوی بلخ”  خدمت مردم چندانکه نقل آدم و گندم حکایتیست افسانهء کرامت مردم حکایتیست گر داستان مادر میهن شنیده ای فرجام کار مادر گژدم حکایتیست جز بر حدیث خون لب کس وا نمی شود غیر از دهان زخم تبسم حکایتیست از زخمه خون بکاسهء طنبور می کنند بزم شراب و ساز و ترنم حکایتیست با خون وضوی مرد ره حق حقیقتی بهر نماز عشق تیمم حکایتیست در دوزخی که مردم آزادش هیزم است آوازه های گرم جهنم ادامه...
1 2 3