رمان

آبشار نسترن (۱۱)

(۱۱) رعد چون بمب در سینهء آسمان منفجر شد و رشته های برق چون راکت های خوشه یی سوی زمین تاریک دوید. دریا و پکتیس همزمان از خواب پریدند و بر جای راست نشستند. دل های شان از ترس می لرزید و چون در تاریکی چشم به چشم شدند، هر دو نیک دانستند که با چه گمانی از خواب پریده اند. بهار در این ملک بارانی مصیبتی شده بود. خواب یا بیدار، ارتباطی دیرینه و ناگسستنی میان صدای رعد و برق با بمب ها و راکت ها در ذهن آنها وجود داشت که دل های شان را ادامه...

آبشار نسترن (۱۰)

(۱۰) دریا چون هرروز رفت و پست بکس را گشود. مدتی می شد که منتظر اوراقی از یونیورستی بود تا تحصیل خود را در یکی از رشته های طب به زبان انگلیسی از سر گیرد. در میان انبوهء اوراق اعلانات و پاکت های قرضه چشمش به نامه یی افتاد. قلبش از خوشی شگفت و باز از تپش باز ماند. نامهء از وطن با خط پکتیس! نه اشتباه نمی دید. خط پکتیس را خوب می شناخت. نامه پستهء افغانستان را داشت. نامه از یار و دیار بود اما… دیوانه شد. آشفتگی اش به جایی ادامه...

آبشار نسترن (۹)

نوروز، هژبر، همیلتون، کانادا (۹) مادر دنبالت دق آورده ام. مادر تصور اینکه اکنون تنها نشسته ای، دلم را خون می کند. به دور و پیش خود می نگرم. هیچکس را از خود نمی یابم. همه چیزی از همدیگر می شوند. حلقه وار دور هم نشسته اند. می گویند و می خندند. در این میان تنها من بیگانه و خموشم و چون مرواریدی گمشده به صدف خالی خانه ام می اندیشم. از خویش می پرسم: چرا من اینجایم؟ سکوت. به خویش می گویم: جای تو اینجا نیست، چرا اینجایی؟ جوابی نمی ادامه...

آبشار نسترن (۸)

(۸) باران می بارید. قطرات پیهم باران چون شگفتن مرموز هزاران شگوفهء نسترن بر پنجرهء اتاقش عطر می پاشید. اتاق کوچکش لبریز صدای باران و تپش های بی قرار قلبش گشته بود. چسان می لرزید. گمان می کرد حالا سقف اتاق کوچکش درز خواهد برداشت و باران با هزاران گلبرگ نسترن او را خواهد شست… همین که روشنایی شیری رنگ سحر صورت پریده رنگ خود را از پس پنجره نشان داد، دریا از خواب چشم گشود. چون هر صبح برخاست و از پنجره به بیرون دید. آغوش ادامه...

آبشار نسترن (۷)

آتش، عکاسی هژبر، پراگ، 2009  (۷) از پس خواب های تیره ام چون رویای تو پدیدار می گردد، مرا بیاد طلوع خورشید از پس کوه های وطنم می اندازد. نامهء پکتیس بود. پستهء کانادا را داشت. پکتیس با خط نستعلیق تنها همین دو سطر را نوشته بود. دریا این دو سطر را به تکرار خواند. به آفتاب سرخرنگ که در پس کوه های پغمان غروب می کرد، دید و لبخندی محزون بر لبانش نشست. شب پرده های سیاه خلوتش را فرود آورده و همه خوابیده بودند. دریا با آهستگی درب ادامه...

آبشار نسترن (۶)

قلب سبز بر برف، عکاسی پروین، ویرجینیا، 2009 (۶)  دریا نمی توانست آمدن بهار را باور کند اما صبح همین که خواست از دروازهء خانه بیرون رود، نسیمی گرم با چند گلبرگ شگوفه به پیشوازش آمد و صدای جیک جیک ضعیف چوچه های گنجشک از لولهء بخاری متروک بالای بام، دلش را لرزاند. خوشی و اندوه توام با هم چون دو ابر سفید و سیاه در آسمان وجودش بهم خورد و الماسک آن وجودش را مشتعل ساخت. رعد این یکی شادی کنان در گوشش خواند: بهار آمده است. و آن ادامه...
1 2 3 4 5