رمان

آبشار نسترن (۵)

آسمان، عکاسی هژبر، کانادا  (۵)  در برابر آیینه ایستاد. دیدار پکتیس او را دگرگون کرده بود. پکتیس برای چه برگشته بود؟ به چشمان خود خیره شد و زمزمه کرد: بگو دوستش داری. چشمانش خاموشانه به او خیره ماند. سوی پنجره چرخید و با هیجان دوباره سوی تصویر خود برگشت: ببین ابرها از کناره های آسمان سوی هم می آیند، تا در آغوش هم فرو روند. موج های دریا به دنبال همدیگر می شتابند و گلها با وزش نسیم همدیگر را می بوسند. تو چرا خاموش ایستاده ادامه...

آبشار نسترن (۴)

آرش و شمع، عکاسی پروین، 2009، کانادا  (۴) ماه از پس پرده در قاب پنجره می درخشید. دریا پسرش لمر را شیر می داد. چند بار به دلش گذشت که برخیزد و پرده را به یکسو زند تا ماه را بی پرده ببیند. اما هر بار تنبلی اش گرفت برخیزد و عاقبت با وحشت متوجه شد که برایش تفاوتی ندارد ماه را ببیند یا نبیند! اوه مهتاب… مهتابی که همواره برای او زبان داشت و پیام آور دل عاشقان بود، کنون پاره سنگی بی معنا بیش نمی نمود! دل شاعرش چه شد؟ تصورات ادامه...

آبشار نسترن (۳)

پر و هما، عکاسی پروین، همیلتون، انتاریو، کانادا (۳) دریا از کتابخانه برآمد و به ایستگاه بس رفت. ایستگاه از جنب و جوش محصلین خلوت شده بود. تنها پکتیس زیر سایهء درختی ایستاده بود. دریا دلش لرزید. از او خوشش می آمد. چه پسری خوش قد و قامت بود، پکتیس. چه موها و چشمانش درخشان و جذاب داشت. خدا می داند چقدر دل به دنبالش می لرزید. تنها موتر آلوبالویی رنگ و آوازهء ثروتش کافی بود تا شمارهء دوستان و دشمنانش بسیار باشد. دریا از ترس ادامه...

آبشار نسترن (۲)

فرزاد بالای تپه، عکاسی پروین، ویرجینیا، ایالات متحده امریکا (۲)    دریا بر سنگی در ساحل نشسته است. آن سر جهیل چون بحر ناپیدا است. موج های آرام و ریز ریز آب زیر نور آفتاب می درخشد. چون باد می وزد، موج های ریز ریز تابی ظریف بر می دارد و همچون هیولایی جاندار نفسی عمیق می کشد. تنها زمانی که کشتی های کوچک شخصی یا موتربایک ها با سرعت از اینسو به آنسو می روند، جهیل خفته بیدار می گردد و موج های ریز ریز یکی به دیگری می ادامه...

آبشار نسترن (۱)

خطی بر آسمان، عکاسی هژبر، انتاریو، کانادا (۱) خط ابری سفید و راست میان آسمان آبی و پاک. دریا تا دید به یاد طناب کالا افتاد. دریا توانست روجایی های سفید را که با باد تکان می خورد، روی ریسمان ببیند. مادر لباس می شست. او به کف صابون می دمید. حباب های درخشان از نور آفتاب بر دست باد سفر می کرد… دریا با دو دست گشوده در میان روجایی های سفید دوید. تکه های تر بررویش خورد و قطرات سرد آب بر پاهایش ریخت. شادمانه خندید و خط درازی ادامه...

شناسنامهء کتاب آبشار نسترن

شناسنامه کتاب  آبشار نسترن، رمان نویسنده: پروین پژواک انتشار: تارنمای ادبی “کابل نات” به مدیریت محترم ایشور داس “آشیان” مجله فرهنگی، اجتماعی و خانوادگی افغان ها در امریکای شمالی به مدیریت حمید ضرابی ترجمه به فرانسوی: جرمین مهری اهدا به مادرم عفیفه پژواک و همه مادرانی که از سرزمین مادری خویش آواره شده اند.  یکی از نوشته های مادرم که بیاد وطن در کتابچهء یاداشت خود نوشته اند: “ای بهار بیا و مرا به ادامه...
1 2 3 4 5