رمان

ماجرا های آرش (۳)

قسمت سوم  زمین گرد است سلام! باز هم من هستم، آرش. بسیار زیاد وقت شد با شما قصه نکرده ام. شاید برای این که بالاخره پدر عروسی کرد. حتمی فکر می کنید به قدری بدبخت هستم که وقت قصه کردن را نیافته ام. اما این طور نیست. اگر بدبخت می بودم زمان طولانی می شد و هر قدر می خواستم وقت تیر شود، تیر نمی شد و در نتیجه بیشتر دلم می شد با کسی گپ بزنم و درددل کنم. در حالیکه در خوشبختی زمان کوتاه می شود و هر چه بخواهی محکمش بگیری، نمی ماند و ادامه...

ماجرا های آرش (۲)

قسمت دوم  غم نداری بز بخر!  سلام! من آرش هستم. آیا مرا به یاد دارید؟ آیا شما خوب هستید؟ در خانهء تان کسی مریض نیست؟ در خانهء ما پدر بیمار است. هیچ نمی دانم چه کنم. پای راست پدر درد می کند. به خوبی احساس می کنم حتی تماس تکهء پطلون برایش عذاب آور است. اگر پدر می توانست مانند من پطلون کوتاه بپوشد (بی آنکه کسی بالایش خنده کند)، از این شکنجهء اضافی خلاص می شد. ولی همانطور که مادر نمی توانست طوری که می خواست پیراهنی با دامن ادامه...

ماجراهای آرش (۱)

(۱) من و پدرم سلام! من آرش هستم. من امروز به سوی کاری بسیار مهم می روم. چه کاری… گفته نمی توانم. در عوض برای گذشتاندن وقت سرگذشت خود را برای تان قصه می کنم. من با پدرم زنده گی می کنم. مادر با ما نیست. به این گونه ما هر دو به تنهایی و بدون زن زنده گی می کنیم. پدرم می گوید که از تمام زن ها بدش می آید. باورم نمی شود. درست است که او با مادرکلان، عمه ها و خالهء پیرش رفتاری درست نمی کند، اما هرگز ندیده ام که با دختران جوان ادامه...

شناسنامهء کتاب “ماجراهای آرش”

شناسنامهء کتاب “ماجراهای آرش” رمان برای اطفال و نوجوانان نویسنده: پروین پژواک نقاش: هژبر شینواری صحفه آرا: حشمت ناصری چاپ اول: قوس۱۳۸۵ تیراژ: ۱۰۰۰ نسخه محل چاپ: کابل، افغانستان حق چاپ و نشر برای “انتشارات هژبر” محفوظ است. اهدا به فرزندانم رویا، سیاووش، آرش، دریا و همه دختران و پسران خوب که دوست دارند، کتاب بخوانند!  مقدمه برای کتاب “ماجراهای آرش” من در آغاز این کتاب می خواهم از دخترها معذرت ادامه...

یاداشت های روزمره

“یاداشت های روزمره” را از روزی که در “انجمن زنان افغان در کانادا” به کار پرداخته ام، می نویسم. در این یاداشت های پراگنده که در اوقات محدود فراغت خویش به آن رو می آورم، می خواهم رابطه میان فرزندان و والدین را در دنیای مهاجرت و مشکلاتی را که در محیط خانواده و کار و تحصیل با آن مواجه اند، به بحث گیرم. منظورم این است تا موضوعات روزمره به شکل جالب نه تنها از دید من منحیث نویسنده، بلکه از دیدگاه های مختلف به ادامه...

ابر، باران، دریا (۸)

قطرات پیهم باران چون شگفتن مرموز هزاران شگوفه بهاری بر پنجرهء اتاقم عطر می پاشد. اتاق کوچکم لبریز صدای باران و تپش های قلب بی قرار منست. آه چسان می لرزم. گمان می کنم الان اتاقم درز خواهد برداشت و باران با هزاران گلبرگ شگوفه مرا خواهد شست. *** درس نمی خوانم. همه می کوشند و من نمی کوشم. همه روز را در گوشهء خلوت شعر می سرایم. شعرهایم را به کسی نمی دهم تا بخواند. چون چشمه یی هستم در دل دشت که نه لاله ها را سیراب می تواند و نه ادامه...
1 3 4 5