داستان کوتاه

شناسنامه کتاب نگینه و ستاره

شناسنامه کتاب “انتشارات هُژبر” تقدیم می کند: نگینه و ستاره، مجموعه دوازده داستان کوتاه نگینه و ستاره تار پخته نشانی دیوانه دیوار سیاه از پشت عینک، پنجرهء چلیپا خورده درخت زمرد، چشم سوم … و بوت ها به خانه برگشتند درختی که میوه اش توپ بود! سرخ پوشان بهشت نویسنده: پروین پژواک نقاشی و دیزاین کمپیوتری از هُژبر شینواری تیراژ ۲۰۰ نسخه/ ۵۰۰ نسخه چاپ اول خزان ۱۳۸۰/چاپ دوم خزان ۱۳۸۲ محل چاپ همیلتون، انتاریو، ادامه...

شناسنامه کتاب گل اکاسی

گل اکاسی، عکاسی برمک پژواک، بند قرغه، افغانستان شناسنامه کتاب گل اکاسی، مجموعه ده داستان کوتاه برای نوجوانان و جوانان (پرنده، پنجره سبز، غروب گلسرخ، ایستگاه آخر، اسیران، اسپی با یال های سبز رنگ، پنجره سرخ، قلم و کلنگ، یاقوت و گل اکاسی) نویسنده: پروین پژواک نقاش: هژُبر شینواری ناشر: نشرات داخل مرزی چون “ژوندون”، “میرمن”، “جوانان امروز”، “سباوون”، “اخبار هفته”، “قلم” و… سایت ادامه...

ایستگاه آخر

در گوشهء چوکی “ملی بس” فرو رفته است. پیشانی خود را به شیشه چسپانده و در آیینه های تار دیده گانش باران، درختان خزان زدهء کنار جاده، موترهای رنگارنگ و مردم رهگذر همه سریع و مبهم منعکس می شود. ولی او خود جایی را نمی بیند. سرویس از مردم پر است. بوی رطوبت و عرق هوای آن را انباشته است. مردمان مختلف چاق، لاغر، غالمغالی، خاموش، جوان، پیر جفت هم نشسته یا ایستاده اند. همه با عجله در ایستگاه های مختلف بالا و پایین می شوند. ادامه...

پنجره سرخ

کارد بر گلو کشیده گشت. رگ ها به یکباره گی بریده شد و خون فواره زد. آدینه با وحشت از پس پنجره کنار رفت. داغ شده بود. گویی خون را به چشمان او پاشیده باشند، پنجره را سرخ می دید. اتاق را سرخ می دید. دستانش را نیز. با رنگ پریده به دیوار تکیه داد و همانطور آهسته آهسته پایین لغزید تا به کف اتاق رسید و بر زمین رو به دیوار خود را جمع کرد و بی حرکت ماند. آن روز تب کرد. چاشت مادرش برایش شوربای گوشت آورد. آدینه با نفرت از کاسه رو ادامه...

پرنده

پرنده وحشی است. خود را به میله های قفس می کوبد. کف قفس از پرهای خورد و ریزه پر شده است. پرنده خستگی ناپذیر به میله های قفس نول می زند. لحظه یی هم آرام نیست. بغضی تلخ در گلویم می پیچد، برایش می گویم: به زندان خوش آمدی! پدر به حویلی آمد. قفس را از شاخهء درخت پایین آورد. بالای سبزه ها گذاشت. در قفس را گشود و خواست در کاسه گک آن دانه بریزد که ناگاه پرنده با مهارتی عجیب از در کوتاه قفس بیرون پرید. از شدت هیجان راه را گم کرد. عوض ادامه...

یاقوت

ریزه گل و مراد از سال ها به این سو در دو اتاق آخر حویلی همسایه نشسته اند. نه دختر دارند که همه را در سن چهارده، پانزده سالگی به شوهر داده اند. آنها عقیده دارند هر خونی که از دختر بالغ در خانهء پدر بریزد، به گردن مادر و پدرش بسته می شود. اکنون فقط برای شان آخرین دختر مانده است به نام یاقوت. یاقوت دختری جذاب است. بدنی سالم، جلد با طراوت، چشمان سیاه شوخ، بینی ظریف و دهنی تنگ دارد با دندان های چون دو رشته مروارید. سه ماه می ادامه...
1 2 3 4 5