داستان کوتاه

قلم و كلنگ

– همو کُلنگه بته. – دیدی گفتم که بی کُلنگ نمی شده. کانکریت خوبی اس. دل آدم نمیشه که درزدارش کنه. – خدایته شکر کو که لین دوانی سیم های زیر کانکریت به خوبی خودش نیس. اگه نی حالی نی مه نان داشتم نی تو! با ختم این جمله تُف میان کف دستانش انداخت. کُلنگ را محکم میان دستانش فشرد ، بالا برد و یا روزی رسان گویان فرود آورد. کانکریت درز برداشت. از نیروی خودش خوشش آمد. هرچند لاغر و قد پخش می نمود اما استخوان بندی محکم داشت. ادامه...

دختر میان باغچه نشسته است. از شاخچه های نرم و باریک درخت سنجد تکری می بافد. پهلویش گلدانی گل قرار دارد. بالای گلدان چند لاله طور طفلانه رسم شده و میان گلدان لاله یی سرخ روییده است. لاله زیبا است. برگ های سبز و ترد دارد. ساقه اش راست و شکننده است. گلبرگ های سرخ لاله هنوز باز نیست. دختر خم شد و با آبپاش سبزرنگ به گلدان آب داد. قطرات آب بر برگ های لشم گل چون دانه های الماس درخشید. دختر خندید. او در خزان سال گذشته پیاز لاله ادامه...

اسیران

ساعتی است که خسته شده ایم. دیگر خسته شده ایم. چون دو توته گوشت کوفته شده در برابر هم نشسته ایم. چشمان ما به تاریکی عادت گرفته است و با نگاهی تلخ به هم می بینیم. احساس می کنیم به شدت از هم نفرت داریم. ولی هنوز باور ما نمی آید. باور ما نمی آید که چون دو موش به این تلک گرفتار شده باشیم. می خواهم برخیزم و باز هم داد و فریاد بزنم اما می دانم که نمی توانم. به دست هایم می بینم، خون آلود است. به شدت احساس درمانده گی می کنم. باز به ادامه...

اسپی با یال های سبز

دشت سبز با سرعت از برابر دیده گانم رد می شد. تپه ها یکی پس از دیگر می گذشت. شمالی گرم می وزید و موهایم را با یال های سفید اسپم پریشان می ساخت. اسپم می تاخت و می تاخت… ناگاه کندهء درختی تناور سد راه ما شد. اسپ وحشیانه بر دو پا ایستاده گشت و شیهه یی بلند کشید. از اسپ افتیدم و… از خواب پریدم. آه باز خواب اسپ! در تاریک روشن سحر لبخند زدم و دوباره چشم برهم نهادم. تصویری روشن از اسپ سفید را دیدم. همیشه خواب این اسپ را می ادامه...

غروب گل سرخ

شام های تابستان چقدر زیبا است. غروبی داغ و سرخ دارد. پرنده ها با آخرین آوازها سوی تک ستارهء شام پرواز می کند و آنگاه سکوتی ژرف با عطر سرمست کنندهء گل های شبو. هر شام هنگامی که هنوز عمق آسمانی آبی می زند ولی روشنی طلایی روز با ذرات سرخ غروب درهم می آمیزد، از کورس تدریس لسان فرانسوی به خانه می آیم. پس کوچه ها آرام است و صدای قدم هایم بر زمین خاکی چه آهسته. همیشه این راه را تنها می پیماییم و عطر گل های شبو را تنها می بویم. ادامه...

گل اكاسی

تیلفون زنگ زد. ساعت پنج عصر بود. برف آرام آرام می بارید و با زیبایی پارچه پارچه درخت اکاسی حویلی ما را لباس سفید می پوشاند. پهلوی بخاری گرم با تنبلی نشسته بودم. چای می نوشیدم و به بیرون می دیدم که ترنگ… تیلفون زنگ زد. گوشی را برداشتم: – بلی – لطفا گوشک را نمانید. – شما کی هستید؟ – شما می خواهید کی باشم؟ – من می خواهم خودتان باشید! – کوشش می کنم خودم باشم! لطفا گوشک را نمانید. دلم بسیار تنگ است… فقط ادامه...
1 2 3 4 5