شعر

ابر، باران، دریا (۷)

جای نماز زرد من به جای نماز سرخ تبدیل شد. دوری تمام گشت و عشق آغاز گردید. *** برایم دستهء گل را تقدیم کردند. گفتند: این گل ها برای تست ای شاعر! به رنگ گل ها دیدم. عطرشان را بویدم و بی اختیار لرزیدم. من کیستم؟ آیا خوبترین شعر من با عطر این گل برابری می تواند یا با رنگ آن گل؟ سر به ستایش تو فرود آوردم، چه همه گل ها از آن تست ای شاعر بزرگ! *** خدایا چقدر فریب، چقدر دروغ، چقدر دورنگی؟ لجنزاریست این زندگی. خدایا ما را چون گل میان ادامه...

ابر، باران، دریا (۶)

ستارهء پروین! هر شب در پیشگاه جلال تو می ایستم و ترا که همنام منی، ستارهء خویش می دانم. گاه چون سکوت شب عمیق می شود، احساس می کنم پروین های سالخوردهء بیشماری در عقبم صف بسته اند که زمانی ترا از آن خویش می پنداشتند و در پیشرویم نیز صف بی انتهایی می بینم از پروین های به دنیا نیامده که شبی ترا از آن خویش خواهند پنداشت. می اندیشم تو بی تاثیر از عمر کوتاه ما، در آن دورها بیخبر از نام خود، بیخبر از نام ما، چه آرام می درخشی. ادامه...

ابر، باران، دریا (۵)

چون درختی بی بهار چون تهی از عشق می گردم، سر به زیر می افگنم و از قامت نارسای خویش بر خویش می لرزم. ولی هر باز از انفجار آتشفشانی نهفته در اعماق وجودم زمین آرام می لرزد. ریشه هایم گرم می شود. خون داغ در تنم جریان می کند. تبخال های شگوفه بر بلندای شاخسار انگشتانم می شگفد و من قد می کشم و گمان می کنم همین فرداست که آفتاب در میان انگشتان من طلوع کند. ولی تبخال های شگوفه چه زود پرپر می شود و قامت رسای من هنوز چه نارساست. *** ادامه...

ابر، باران، دریا (۴)

در چمن آفتابی همچون پروانه ها مست گل ها هستم. گل های رنگین خودرو چون جوش های صورت نوجوانی بر صورت جوان چمن بهاری به یکباره گی جوش زده اند. گل های کوچک پنهان میان علف ها را زمزمه کنان می چینم. عطر عجیب گیاهان مختلف با تف گرم و مرطوب مرا فرا گرفته و من همچنان مست ساعتی است گل می چینم و می بویم و هنوز دلم سیر نیامده است. *** بر قله های سپید، مهتاب بزرگ و شفاف چون آبگیری یخزده می درخشید. آسمان فیروزهء خام بود. هوا خنکای برف ادامه...

ابر، باران، دریا (۳)

*** روزها و هفته ها همه چیز در اندرونم می گذرد و لبم به شکایت گشوده نمی شود. ولی هر بار پس از مدتی چون مشکی که بیش از حد آب برداشته باشد، جدار ظاهرم از هم می شگافد و هر چه سوز و درد است، آشکار می گردد. آه در آن حال است که پر هیجان و بی ریا و با اصرار در میان جنجالی از تب و اشک و آه و هزیان، ترا فقط ترا می خواهم. *** همه به من می بینند. گویی همه می دانند من از مسوولیتی که برایم تعین کرده اند، گریخته ام. چکنم روح متشنجم را آرامی ادامه...

ابر، باران، دریا (۲)

تاریک است و صدای توله یی از دور روحم را پریشان می سازد. نه خوابی نیست، خوابی نیست. صدای توله مرا به خویش می خواند. آه چه نوای دلپروری! هم دلم را به درد می آورد و هم آن را به نرمی می نوازد. ای نوای دور که هر شب مرا از خواب بر می انگیزی! چراغی ندارم و گر رو به سوی تو آرم و تو ناگهان خاموش گردی، در تاریکی گمراه خواهم ماند. *** با امید به عشق تو دلم از اطمینانی کامل برخوردار است و دانم تو مرا در هر مشکل یاری خواهی رساند. دلیلی به ادامه...
1 2 3 4 5 12