من و نهال

شناسنامه کتاب “من و نهال”

 شناسنامه کتاب “من و نهال” مجموعه داستان های کوتاه برای اطفال (چهار دوست من، اگر آزادی نباشد، شیطانک، دستکولک، بطری، من و مادرکلان، من و نهال…) نویسنده و نقاش: پروین پژواک ۲۲اپریل روز جهانی زمین است. در سال ۲۰۰۹ شعار این روز در کانادا چنین بود: “درخت بکارید. تغییر ایجاد کنید.” این مجموعه داستانی برای اطفال را با داستان “من و نهال” آغاز می کنم. تمام داستان های این مجموعه به استثنای “من و ادامه...

بطری

ساعت درسی کیمیا بود. یکی از همصنفانم درسی را با صدای بلند برای همه ما می خواند که مربوط به ساختمان داخلی بطری می شد. همین که چشمم در کتاب به نام بطری افتاد، بی اختیار سال ها به عقب برگشتم و به سالی رسیدم که بیش از شش سال نداشتم. در آن هنگام همه اشیا برای من سوال برانگیز می نمود و من در پی کشف راز اشیا بودم. روزی تابستانی کنار کلکین باز نشسته بودم که چشمم به بطری بزرگ سرخ و زردی افتید که در کنار لخک کلکین گذاشته شده بود ادامه...

شیطانک

وقتی به صنف اول مکتب شامل شدم، پس از یک هفته که راه را بلد گشتم، رفتم رک و راست در برابر مادر و پدرم ایستادم و گفتم: مه دگه کلان شدیم. نمی خایم وخت رخصتی مکتب پشتم بیاین. مه خودم راه ره دیدیم! گپ هایم اول باعث خندهء شان شد، ولی وقتی قیافهء جدی مرا دیدند، قبول کردند. باید قبول می کردند، مگر نه اینکه همصنفی ام نوینا امروز تنها به مکتب آمد و رفت، مگر من از او کمتر بودم؟ فردا وقت رخصتی مکتب دزدانه به دروازهء خروجی مکتب ادامه...

دستکولک

 هنگامی که صنف چهارم مکتب بودم، امتحان های مکتب ماهانه شده بود. یعنی در آخر هر ماه ما پارچه و درجه نو می گرفتیم. به این ترتیب کامیابی و ناکامی و یا اول شدن و نشدن تا اندازه ای زیاد تاثیر خود را از دست داده بود. چه تا پلک می زدی، ماه نو، امتحانات نو و نتیجه ای تازه از راه می رسید. من در ماه اول سال، سوم نمره شدم اما در ماه دوم برای اولین بار در چهار سال تعلیمی ام ناکام ماندم، آنهم در مضمون خیاطی! مدتی کم پیش از رسیدن ادامه...

من و نهال

بعد از ظهر زیبای بهاری بود. دلم نمی خواست خواب پشین کنم. اصلا از بس روزی زیبا بود، ماندن در خانه گناه بود. به باغچه رفتم. پدرم کرت ها را بیل زده بود. گلهای گلخانه را بالای صفه چیده بود و آفتاب با مهربانی بالای سرآنها دست میکشید. به اینسو و آنسو دیدم و با ناامیدی از خویش پرسیدم: چه کسی با من بازی کند؟ صدای نازک و زیبایی گفت: من! با حیرت سوی صدا چرخیدم. در ردیف درختان کنار دیوار نهالی نو نشانده شده بود. بلندبالا و نازک ادامه...

چهار دوست من

چهار دوست من  من دوستانی زياد دارم ولی چهار تن شان را بیشتر دوست دارم. من آنها را به ترتيب برای شما معرفی می کنم. شما کوشش کنيد نام دوستان مرا حدس بزنيد. اولین دوست من بسيار جوان و زيبا است.  چشم هايش به رنگ های سبز نازک و نيلی می درخشد.  لب های گلابی اش هميشه به خنده می شگفد. پيراهن های رنگارنگ با رنگ های روشن چون گل های خوشبو بر تن می کند و تاجی از رنگين کمان بر سر می گذارد. ادامه...
1 2