خرگوش در جنگل

خرگوش در جنگل

خرگوش خوردترک مادر خود را می شناخت. پدر خود را می شناخت. با پرنده های درخت چنار بالای غار خانه شان آشنا بود. با پروانه هایی که دور و بر باغچه شان می پرید، دوست شده بود. او حتی کرم گلابی رنگ کوچک را که در دیوار خانه شان زندگی می کرد، می شناخت. اما او می خواست با همه حیوانات جنگل آشنا شود! *** خرگوش خوردترک تمام اتاق های خانه خود را بلد بود. در باغچه تمام روز چکر می زد. پشت درخت چنار رفته بود. حتی سوراخ میان درخت چنار را نیز ادامه...

سیمبا “Simba”

شام پنجشنبه با سگ کوچک ما “سیمبا” به قدم زدن رفتم و او از چشمم پناه شد. صبح روز جمعه همسرم جسد یخزده اش را اندکی دورتر از جاده یافت. او را موتر  زده بود. هنگامی که او را به خاک سپردیم، دو سامان بازی و یک چوب دندان خورده اش را در کنارش گذاشتیم. بقیه سامان بازی ها، جای خواب و کاسه های نان و آب او را در خریطه ریختم تا دور بریزم. هنگامی که به گردبند و ریسمان رسیدم، نتوانستم این کار را کنم. اگر دیشب این گردنبند را به ادامه...