نگینه و ستاره

نگینه و ستاره

هوا بوی ستاره می داد. آفتاب تازه بالا آمده بود. گرم می تابید. نسیمی سرد از بالای سفید کوه می آمد، رشته های گرم و طلایی آفتاب را به هوا بلند می کرد، درهم می پیچید، پاره پاره می کرد و به همه جا: میان سبزه زاران مرطوب، بالای شگوفه های سیب و از لابلای مژه های دراز انبوه به دیده گان میشی نگینه می گسترد. نگینه بر دیوار کوتاه گلی نشسته بود. کف پایش را بر دیوار می مالید و خاک خشک شرشر از میان انگشتان پایش پایین می ریخت. نگینه ادامه...

درختی که میوه اش توپ بود

پروین پژواک    – مه توپ می خایم. مادر مه توپ می خایم. یک توپک که همرایش ساتیری کنم. اگه بابیم زنده می بود، برم توپ میاورد. – بابیت زنده اس. – کوکی؟ کجاس؟ چرا پیش ما نمیایه؟ – درهمین دوروبرهاس. ما دیده نمی تانیمش اما او ما ره می بینه. می بینه که تو دختر خوب هستی یا نی؟ مره آزار می تی یا نی؟ – اگه دختر خوب باشم چی؟ اگه آزارت نتم چی؟ باز برم توپ میاره؟ مادر آهی کشید. سر از خیاطی برداشت و گفت: ها… باز میاره. ادامه...
1 2