گهوارهء کاغذی

آرزو گول بزن!

اهدا به قهرمانان تاریخ ورزش افغانستان،”تیم های ملی فوتبال و کریکت افغانستان” آرزو گول بزن! آرزو… آرزو گول بزن! گولی از برای دهُل بزن! لیلی در حالیکه دهل را با تسمه از گردن آویخته بود، تمام قامت راست ایستاده و چشم از میدان فوتبال کنده نمی توانست. هر بار تا توپ از نیمه میدان به سوی دروازهء دفاع تیم افغانستان می دوید، لیلی با تمام نیرو با دو چوبک بر پوست کشیدهء دهل می کوبید و می غُرید: حمید… حمید هوشیار! ادامه...

چرخ سیب

به مناسبت هفتم ثور ۱۳۵۷ اهدا به دو دوست سرشار هژبر و داود يوسفی که خواب شان راست شد! چرخ سیب   سیب در هوا چرخ می زند. ملاق می خورد، ملاق می خورد، ملاق می خورد… و بر تیغهء کارد فرود می آید. دو پله می شود و بر زمین می افتد. دژخیم با چهرهء دهشت انگیز به زن نزدیک می شود و می گوید: بگو! بگو، اگر نه گردنت را چون سیب با همین کارد دو پله خواهم کرد! طوبی دندان هایش را برهم می فشارد. با خود می اندیشد: اگر بمیرم نیز نخواهم گفت! ادامه...

شیر و خون

این داستان را پس از بازنویسی نگهداشته بودم تا به تاریخ ششم جدی سالروز تجاوز قشون سرخ منتشر شود. لیکن حادثهء المناک ۲۲ اگست ۲۰۰۸ در قریهء عزیز آباد ولایت هرات که در جریان حملات هوایی قوای آیساف به رهبری ایالات متحده امریکا بیشتر از نود تن از اهالی ملکی جان دادند و به صدها تن زخمی شدند، مرا واداشت که این داستان را نخست در مجله فرهنگی و خانواده گی “آشیان” منتشرهء کانادا به دست چاپ بسپارم و سپس جهت نشر به وب سایت ادامه...

نامه سپید

نـامـــه ســــپيد  اهدا به لیلا صراحت روشنی ۱۳۸۳-۱۳۳ دریچه صندوق پُست را باز کرد. به پاکت سفید که میان دستش می لرزید، لحظاتی دید و نامه را رها ساخت. صندوق پُست خالی نامه را چون قطره ای از نور بلعید و دریچه بسته گشت. ځلابا سرعت دور شد. از سرک خلوت گذشت و آنسوی سرک در باریکه راه میان درختان براه افتاد. باد می وزید و برگهای درختان زیر قدم هایش می شکست. هوا سرد نبود اماځلا به شدت احساس سرما می کرد. زمستان در دلش خانه کرده ادامه...

به علی گفت مادرش روزی…

تن ها  من خود را تنها، بسیار تنها من خود را تنهای تنها احساس می کنم من تن خود را جدا از ها احساس می کنم من متن تن تنهای یکتن خود را وطن خود را… پ.پ اهدا به افغانان محکوم به اعدام در ایران به علی گفت مادرش روزی… اول جنوری 2010 علی جون سلام، سال نو نوار شد. تازه تازه باورم می شه که دارم در قرن بیس و یکم زندگی می کنم. تا این ور دونیا نپریده بودم، گمون می کردم در قرن نوزده هم به سر می برم. این جوری یه هو از یه قرن پریدم به ادامه...

عیدت مبارک!

عکاسی هژبر، ۱۳۸۴، کانادا در روشنایی خاکستری رنگ صبح، دخترک میان جوی قد راست کرد و با خوشحالی به میان دستش دید. اشتباه نکرده بود. راست است. میوه است. ناک، ناک چینایی! پسرکی که در پهلویش با چوبی میان کثافات می گشت، با دیدن ناک بی اختیار به هوا پرید و گفت: واه واه واه چه ناکی! دخترک لبخندی زد و ناک را میان خریطه ای که از گردن و شانه اش آویخته بود، ماند. پسرک با اشتیاق گفت: دیوه جان یک دفه خو بتی که ببینمش. دیوه با صدای جدی ادامه...
1 2