ابر، باران، دریا

ابر، باران، دریا (۱۲)

(۱۲) من مشکلی ندارم، جز مشکل خود. من جدول کلمات متقاطع هستم که باید خود را حل کنم. وجود من مجموهی از کور گره های است که خود بر خود زده ام تا به آنچه جامعه از من می خواهد، عمل کنم. ولی اگر می خواهم گرهی بر این گره ها افزوده نگردد، یا گرهی از این انبوه گشوده گردد، باید به ندایی که روح مرا می خواند، پاسخ گویم. *** دیری است نمی توانم بنویسم. به نوشته های فراوان همه روزه ام و به کتابچه های که یکی پی دیگر سیاه کرده ام، با حیرت می ادامه...

ابر، باران، دریا (۱۱)

(۱۱) آفتاب بر قله کوه می لغزید که پرنده ای از قله پرواز کرد. بال پرنده چون شعلهء آتش یک لحظه در روشنایی غروب درخشید و با چرخی دوباره در تاریکی نهان گشت. گویی که هیچ نبود! آفتاب طلایی در پس قله کبود کوه غروب کرد و بر شفق تنها سرخی باقی ماند. آری ایام می گذرد و حسرت بر دل باقی می ماند. *** به خدا اندیشیدن توسط مذهب مانند آنست که از عمق چاهی به آسمان بنگریم. اما با عشق مانند به تماشا نشستن آسمان از فراز بلندترین قلهء کوهست. *** ادامه...

ابر، باران، دریا (۱۰)

جز نام تو نامی در دلم نیست. با اینهمه نام تو بر زبانم جاری نمی گردد. چون گاهی از تو می پرسند، سرگردان می شوم. برای آنها پرسش نمودن چه آسان است و برای من پاسخ گفتن چه مشکل. *** هر چند در دلم توفانیست، اما در عمق خود را آرام و سرد می یابم. همچون درختی که شاخه هایش با توفان می رقصد، می پیچد و حتی می شکند، اما ریشه هایش را در عمق خاک محکم می یابد. *** در تو چیزی گم شد و زندگی من خالی گشت. در تو چیزی شکست و زندگی من ویران شد. این ادامه...

ابر، باران، دریا (۹)

طلوع عشق غروب مرگ است. *** صدف قلب ارزشی ندارد، اگر در آن مروارید عشق ندرخشد. *** من هر چه ناپاک باشم، تا سوی تو می آیم پاک می گردم. من هر چه بد باشم، تا سوی تو می نگرم خوب می شوم. ای راهی برای رفتن، همیشه رفتن! ای آیینه یی برای دیدن، همیشه دیدن! *** هنرمند همواره عاشق است. هنرمند همواره از این عشق درد می کشد. بیان این درد هنر اوست. انسان ها عاشق می شوند. اگر به محبوب خویش رسیدند، دردها را از یاد می برند و اگر به وصال نرسیدند، ادامه...

ابر، باران، دریا (۸)

قطرات پیهم باران چون شگفتن مرموز هزاران شگوفه بهاری بر پنجرهء اتاقم عطر می پاشد. اتاق کوچکم لبریز صدای باران و تپش های قلب بی قرار منست. آه چسان می لرزم. گمان می کنم الان اتاقم درز خواهد برداشت و باران با هزاران گلبرگ شگوفه مرا خواهد شست. *** درس نمی خوانم. همه می کوشند و من نمی کوشم. همه روز را در گوشهء خلوت شعر می سرایم. شعرهایم را به کسی نمی دهم تا بخواند. چون چشمه یی هستم در دل دشت که نه لاله ها را سیراب می تواند و نه ادامه...

ابر، باران، دریا (۶)

ستارهء پروین! هر شب در پیشگاه جلال تو می ایستم و ترا که همنام منی، ستارهء خویش می دانم. گاه چون سکوت شب عمیق می شود، احساس می کنم پروین های سالخوردهء بیشماری در عقبم صف بسته اند که زمانی ترا از آن خویش می پنداشتند و در پیشرویم نیز صف بی انتهایی می بینم از پروین های به دنیا نیامده که شبی ترا از آن خویش خواهند پنداشت. می اندیشم تو بی تاثیر از عمر کوتاه ما، در آن دورها بیخبر از نام خود، بیخبر از نام ما، چه آرام می درخشی. ادامه...
1 2