ابر، باران، دریا

ابر، باران، دریا (۵)

چون درختی بی بهار چون تهی از عشق می گردم، سر به زیر می افگنم و از قامت نارسای خویش بر خویش می لرزم. ولی هر باز از انفجار آتشفشانی نهفته در اعماق وجودم زمین آرام می لرزد. ریشه هایم گرم می شود. خون داغ در تنم جریان می کند. تبخال های شگوفه بر بلندای شاخسار انگشتانم می شگفد و من قد می کشم و گمان می کنم همین فرداست که آفتاب در میان انگشتان من طلوع کند. ولی تبخال های شگوفه چه زود پرپر می شود و قامت رسای من هنوز چه نارساست. *** ادامه...

ابر، باران، دریا (۴)

در چمن آفتابی همچون پروانه ها مست گل ها هستم. گل های رنگین خودرو چون جوش های صورت نوجوانی بر صورت جوان چمن بهاری به یکباره گی جوش زده اند. گل های کوچک پنهان میان علف ها را زمزمه کنان می چینم. عطر عجیب گیاهان مختلف با تف گرم و مرطوب مرا فرا گرفته و من همچنان مست ساعتی است گل می چینم و می بویم و هنوز دلم سیر نیامده است. *** بر قله های سپید، مهتاب بزرگ و شفاف چون آبگیری یخزده می درخشید. آسمان فیروزهء خام بود. هوا خنکای برف ادامه...

ابر، باران، دریا (۳)

*** روزها و هفته ها همه چیز در اندرونم می گذرد و لبم به شکایت گشوده نمی شود. ولی هر بار پس از مدتی چون مشکی که بیش از حد آب برداشته باشد، جدار ظاهرم از هم می شگافد و هر چه سوز و درد است، آشکار می گردد. آه در آن حال است که پر هیجان و بی ریا و با اصرار در میان جنجالی از تب و اشک و آه و هزیان، ترا فقط ترا می خواهم. *** همه به من می بینند. گویی همه می دانند من از مسوولیتی که برایم تعین کرده اند، گریخته ام. چکنم روح متشنجم را آرامی ادامه...

ابر، باران، دریا (۲)

تاریک است و صدای توله یی از دور روحم را پریشان می سازد. نه خوابی نیست، خوابی نیست. صدای توله مرا به خویش می خواند. آه چه نوای دلپروری! هم دلم را به درد می آورد و هم آن را به نرمی می نوازد. ای نوای دور که هر شب مرا از خواب بر می انگیزی! چراغی ندارم و گر رو به سوی تو آرم و تو ناگهان خاموش گردی، در تاریکی گمراه خواهم ماند. *** با امید به عشق تو دلم از اطمینانی کامل برخوردار است و دانم تو مرا در هر مشکل یاری خواهی رساند. دلیلی به ادامه...

ابر، باران، دریا (۱)

 ابر باران دریا… برای آغاز هر روزی نخست باید آفتاب طلوع کند. پروردگارا! بگذار حرف نخستین من این باشد: من به تو ایمان دارم. *** خداوندا! هر سحر هنگامی که از خواب بر می خیزم و در آن هوای نیمه تاریک و روشن به سوی تو می شتابم، دلم می خواهد برایت از طلوع آفتاب که چگونه آسمان را به الوان رنگارنگ می آراید و از نسیمی که از لابلای برگ های لطیف و از فراز سبزه زاران تیره و از کنار گل های نیمه خواب می گذرد و عطر شان را به همه جا می ادامه...
1 2