کوهی که عاشق پرنده بود

شناسنامهء کتاب “کوهی که عاشق پرنده بود”

داستان های کوتاه برای اطفال پروین پژواک کوهی که عاشق پرنده بود ماهی گک سیاه تخم ریزه گک گل های گلاب برای گیتا آن دو باغبان درخت بخشنده…   اهدا به پسرم آرش  به یاد زمانی که من برای او و او برای من کتاب می خواند. ادامه...

ماهی گک سیاه

“تا جدا هستیم انگشتان افگاریم ما مشت اگر گردیم از آن دندان ها خواهد شکست!” عبدالرحمن پژواک ماهی گک سیاه   در گوشهء از اوقیانوس بزرگ دسته ای از ماهی های کوچک و شاد زنده گی می کرد. تمام آن ها سرخرنگ بودند. تنها یکی از آن ها چون صدف دریایی سیاه بود. روزی یک ماهی بزرگ تونایاتون سریع و چابک، درنده و حریص و بسیار بسیار گرسنه به سرعت نیزه از میان امواج آب آمد و به یک چشم برهم زدن تمام ماهی های کوچک سرخ را بلعید. تنها ادامه...

آن دو

برای آن هایی که به خاطر دارند... آن دو روزی که او به دنیا آمد، پدرکلانش برایش انگشتری از نقره و سنگ تراش خورده ساخت. زیرا پدرکلان او را از همان آغاز دوست داشت: روزی این به انگشتش جور خواهد آمد. پدرکلان برای او گهواره ای از چوب برابر به اندازه اش ساخت. او را با لحافی که نقش غنچه های گلاب را داشت، پوشاند تا گرم باشد و برایش للوهایی خواند که او هنوز حتی معنی اش را نمی دانست. پدرکلان برای او از دکانش غذاهای مختلف می آورد تا ادامه...

تخم ریزه گک

گل دست دریا، پروین پژواک، کانادا، خزان 2008 اهدا به معلم پربار عبدالرحیم غفوری و شاگردان خوب وی  تخم ریزه گک خزان است. بادی شدید می وزد. باد تخم گل ها را بلند در آسمان پف می کند و آنها را با خود به دوردست های زمین می برد. یکی از تخم های گل ریزه گک است، بسیار خردتر از تخم گل های دیگر. آیا او قادر خواهد بود با تخم های گل باقی بماند؟ آیا تمام این تخم های گل به کجا می رود؟ یکی از تخم های گل بلندتر از دیگران پرواز می کند. بلند، ادامه...

گل های گلاب برای گیتا

اهدا به خاطره مادرکلان و پدرکلانم گل های گلاب برای گیتا گیتا زنگوله کوچک را به سیم حلقوی بند کرد. تمام شد. زنگ بادی را تکان داد. زنگوله های کوچک صدا داد. گیتا خندید. زنگوله ها مانند آواز مادرکلانش”ننیجی” صدا نمی داد اما هنوز هم می توانست برای باغچه موسیقی بنوازد. گیتا زنگوله ها را بر کتاره چوبی جایی که پهلویش اولین بته گلاب آنها نشانده خواهد شد، بند خواهد کرد. گیتا همیشه (با حروف کلان) راجع به اولین بته ( گ ل ا ب) ادامه...

باغبان

٢٧ سنبله ١٩٣٥ ماما جان، مادرکلان پس از نان شب به ما گفت شما می خواهید من تا بهتر شدن اوضاع به شهر بیایم و با شما زندگی کنم. آیا او به شما گفته است پدر مدتی طولانی می شود از کار برکنار شده و دیگر هیچکس از مادر نمی خواهد برایش لباس بدوزد؟ ما همه گریه کردیم، حتی پدر. ولی پس از آن مادر ما را با قصه هایش خنده داد. او قصه کرد وقتی شما خورد بودید، چگونه به دنبال او می دویدید و او به درخت ها بالا می شد. شما به راستی این کار را می ادامه...