آبشار نسترن (۱۴)

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

پروین پژواک، عکاس مریم محبوب، هوتل کابل، افغانستان، بهار ۱۳۸۱، 2002

 (۱۴) 

دریا در برابر آیینه ایستاد.

خودش نبود. تصویر جوانی اش بود. چپن سفید طبابت را بر تن داشت و چوتی های درازش بر شانه هایش تاب می خورد. چقدر لاغربود. چقدر جوان…

شگفتزده به خودش می دید. قلبش می تپید. باور داشت که اینبار خواب نیست. همه جا زنده و حقیقی می درخشید. به جای خواب شوهرش نگاه کرد، خالی بود. پکتیس چون همیشه صبح وقت برخاسته و به وظیفه اش رفته بود.

خواست به اتاق فرزندانش برود و از بودن لمر و ثمر اطمینان یابد، اما توانش را در خود ندید. ترسید، ترسید قدمی بردارد و تصویرش در آیینه بشکند.

سوی پنجره دید و زانوانش لرزید. بتهء گل نسترن در گلدان کنار پنجره می شگفت. شاخه های نازکش بالا می رفت و چوکات پنجره را با گلبرگ های نازک و سفید خود چون تور عروس می پوشاند. اوه گلدان گل هدیهء پدرش سرمای زمستان را تاب آورده و زنده مانده بود… به آیینه نگریست.

تصویرش می گریست. با حیرت به صورتش دست کشید. صورتش خشک بود. با انگشتانی مرتعش دست سوی تصویرش در آیینه برد و خواست بر چشمانش دست بکشد. نوک انگشتانش میان آیینه نرم چون میان برکهء آب فرو رفت و از حرکت آب حلقه حلقه بر صورت آیینه چین افتاد. تصویرش مغشوش شد و تصویر گل های سفید نسترن تمام سطح آب را پر کرد.

با عجله دستش را پس کشید. آیینه جرق جرق درز برداشت. با چشمان حیرتزده به نوک انگشتانش دید. خون نشده بود، ولی تر بود. اشک از درزهای آیینه جاری گشت و بر صورت آیینه خط انداخت. خط ها ترق ترق راه گشود. آب از آیینه فرو ریخت. دریا وحشتزده گامی به عقب برداشت.

بناگاه آیینه با غرشی فرو شکست. موج آب چون آبشار نسترن به سویش پرید و او را در آغوش کشید.

او و تصویرش یکی شدند. نمی توانست بداند او کدام است و تصویرش کدام. موج های آب او و تصویرش را با هم درهم آمیخته بود و او را با شیشه پاره ها و گلبرگ های نسترن به ناکجا می برد.

دریا سر در گم در میان امواج عطرآلود خاطره ها می چرخید و دیگر نمی دانست در کدام سوی آیینه ایستاده است.

پروین پژواک- کانادا

30 جون 2004- ۱۳ سرطان ۱۳۸۳

 

 

Leave a comment

Your email address will not be published.


*