ابر، باران، دریا (۷)

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

جای نماز زرد من به جای نماز سرخ تبدیل شد.

دوری تمام گشت و عشق آغاز گردید.

***

برایم دستهء گل را تقدیم کردند. گفتند: این گل ها برای تست ای شاعر!

به رنگ گل ها دیدم. عطرشان را بویدم و بی اختیار لرزیدم.

من کیستم؟ آیا خوبترین شعر من با عطر این گل برابری می تواند یا با رنگ آن گل؟

سر به ستایش تو فرود آوردم، چه همه گل ها از آن تست ای شاعر بزرگ!

***

firegrilخدایا

چقدر فریب، چقدر دروغ، چقدر دورنگی؟

لجنزاریست این زندگی.

خدایا

ما را چون گل میان مرداب می رویانی و می خواهی گل بمانیم؟

نه مرداب جای گل نیست.

ما همه فرو خواهیم رفت، علف های هرزه خواهیم گشت.

***

خدایا می شود بنده نبود؟ بندهء هیچکس، حتی از تو؟

اگر خواهشات بی پایان من با نیازپی در پی خود خواهند مرا بنده دارند، از آنها خواهم گذشت.

اگر رسم و رواج ها با سنت های پوسیدهء خویش خواهند مرا در پرده دارند، همه را خواهم درید.

اگر کسانی آرزو داشته باشند که با محبت، منت و یا قدرت مرا بنده خویش کنند، از همه گان خواهم رهید.

ولی اگر از همه بندها رهایی یابم باز هم خود را در برابر تو بندی می یابم.

خدایا از تو چگونه می توان بی نیاز شد؟

***

خسته ام من از بندگی. مرا آزاد کن.

عشق را بند مکن. رهایی ساز. عبادت مرا بندگی مشمار.

عبادت مرا عشق بدان و عشق را بال های آزادی من ساز.

غرور آزاده گی مرا حفظ کن.

***

پروردگارم!

هنگامی که پیراهن سادهء تابستانی ام را از تن بدر می کنم و با لباس بلند دست هایم را تا بند دست و پاهایم را تا بجلک پا می پوشانم و چادری بزرگ بر سر می افگنم و و به سوی تو می آیم تا نماز بخوانم، خنده ام می گیرد!

ای آفریدگار جسم من! ای آگاه از روح من، قلب من، اندیشه ام! چه را می توان از تو پنهان داشت و چرا پنهان داشت؟

سحری در چمن سبز با تنی برهنه همان سان که مرا آفریده ای، خواهم به تو نماز گذارم.

برهنه خواهم نماز گذارم.

***

ذرات پراگندهء تاریکی و هجوم ناگهانی ذرات سرخ، گویی بر سرمهء دیده سرخاب گونه بریزد. پایان یک روز داغ!

زمین تفته و در هوای سنگین رایحهء دلپذیر خاکی که باران خورده باشد.

ران هایم کوفته است، کمرگاه دردآلودم از عرق تب می درخشد و قلبم مشتاق عبادت تست. آیا من ناپاکم؟ آیا من که با پاکی خون خویش وضو گرفته ام، ناپاکم؟ کی می گوید من نمی توانم به تو به قدسیت یک پاک بیندیشم؟

***

اندیشهء چون آسمان داشتن آه…

تو آبی خواهی بود. آفتاب در تو طلوع و غروب خواهد کرد. ستاره ها در تو خواهد درخشید. ابرهای لبریز باران با نسیم پاک در تو سرگردان خواهد بود. پرنده ها در تو پرواز خواهد کرد و تو همواره لبریز خواهی بود.

آه اندیشهء چون آسمان داشتن نعمتی است چون آسمان بزرگ.

***

عشق تو مرا آنقدر آزادی بخشید که از تو هم آزاد شدم!

***

باز در بیرون باران بارید.

بار من در چهاردیواری سیاه اسیر ماندم.

گل های تشنه همه آب نوشیدند. سیراب شدند.

باز من تشنه ماندم.

***

جنگل در برابر سبزی نگاه تو سر فرود می آورد.

آفتاب در برابر تابش دیده گان تو غروب می کند.

رود در برابر سیلان روح تو خشک می گردد.

آیا ارزش من بیشتر از قطرهء آب، ذرهء نور یا شاخه ای کوچک است، تا در راهت فدا نگردم؟

***

از شاعر می پرسند: آیا عاشق شده ای؟

شاعر حیرت می کند: آخر او از زمان تولد عاشق بوده است.

با اینهمه به آرامی می گوید: آری.

با کنجکاوی از او باز می پرسند: عاشق کی؟

شاعر باز هم مبهوت می ماند. آخر چگونه راز عشق بزرگ را به کسانی باز گوید که عشق را تنها به “کی” محدود می کنند!

***

پروردگارا!

برای دل سپردن به تو یک دل کافی نیست.

باید هزاران دل داشت تا بر تک تک گلها، پرنده ها، عطرهای تو، نغمه های تو، قطره قطرهء باران، ابرهای تو، خاک تو، آسمان تو، مادر، پدر، دوست و عاشق تو هر یک دلی را آویخت.

***

افکار من در تاریکی شک می کند.

هر چه تاریکی غلیظ تر باشد، ستاره های زیادتر پدید می آید و با چشمک زدن های خویش ترا گمراه می کند.

چون آفتاب طلوع کند، جان روشن می شود و چشم جز آفتاب عالمتاب چیزی نمی بیند.

***

سحر همه گل های باغ را در سبدم جای دادم و به جستجوی تو شدم، تا همه گل ها را در قدوم تو بگذارم. در هر راهی پا گذاشتم و از هر رهگذری پرسیدم، به من گفت: همینجا بود اما همین حال…

و من هر رهگذری را شاخه ای گل بخشیدم.

دم غروب چون ناامید در راهی تاریک پا می گذاشتم، تو طلوع نمودی.

من خواستم گلها را در قدومت گذارم، اما سبد تهی بود.

من از شرم می مردم اگر بر لبان تو لبخند مهری را نمی دیدم که جهانی را لبریز از گل نمود.

***

زندگی سفر است، مرگ سرمنزل.

***

 

Leave a comment

Your email address will not be published.


*