ابر، باران، دریا (۱۰)

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

جز نام تو نامی در دلم نیست.

با اینهمه نام تو بر زبانم جاری نمی گردد.

چون گاهی از تو می پرسند، سرگردان می شوم.

برای آنها پرسش نمودن چه آسان است و برای من پاسخ گفتن چه مشکل.

whitehorse***

هر چند در دلم توفانیست، اما در عمق خود را آرام و سرد می یابم.

همچون درختی که شاخه هایش با توفان می رقصد، می پیچد و حتی می شکند، اما ریشه هایش را در عمق خاک محکم می یابد.

***

در تو چیزی گم شد و زندگی من خالی گشت.

در تو چیزی شکست و زندگی من ویران شد.

این برای تو چون دریایی بود که قطره یی آب از آن جدا گردد.

و برای من چون قطره ای بود که از دریا جدا بماند.

***

هیچگاه آب چنان رنگین نشده بود، چنان آن روزی که خیالات من نقش بر آب گشت!

***

وقتی مرا به دوست داشتن این و آن متهم می کنند، خنده ام می گیرد.

مرا فقط یک عشق است و آن عشق برای خودم نیز مجهول است.

***

برای قلبی که مهربان است و سری که لبریز از خیال…

هیچ چیز کشنده تر از واقعیت نامهربانی نیست.

***

شب در اندیشهء تو گذشت و چون آفتاب دمید:

دانستم جز تو دیگری را دوست نخواهم داشت!

***

صبح روشن و پاک است.

حباب های طلایی نور خورشید و سایهء برگ ها بر دیوار اتاق من می رقصد.

پنجره را باز می کنم.

نسیم سرد با آواز خروس و چهچهء ناگهانی گنجشکان مرا سلام می گوید.

به یکباره جانم را از تب و درد و اندیشه های تار دیشب رها می یابم و به روی صبح لبخند می زنم.

***

به تو اندیشیدن پنجره را گشودن است و گلهای زنگوله ای را به صدا آوردن.

به تو اندیشیدن پذیرفتن نور و نوا است و پیوستن به گلی و شگفتن چون پلی میان دو ساحل و انتظار و عبور و رسیدن…

باریدن، تابیدن، روییدن، به تو اندیشیدن…

***

حالاتی غیر قابل بیان وجود دارد.

چون آمیزش عطر باران با خاک…

لازم نیست چیزی بگویی، فقط چشمانت را برهم بگذار و با لذت تمام، وسعت و آزادی تام نفس بکش.

حال من چنین است.

بدون آنکه بتوانم و یا بخواهم چیزی بگویم، غرق در توام.

***

نمی دانم در باران، در آوازش، در عطرش، در طراوتش چه رازی نهفته است که گاه چون ابری سیاه که بر اتاقم سایه می افگند، روحم را خاموش می سازد و با سکوت قبل از توفان می لرزاند و گاه با تردی سبزه و لطافت شگوفه، رنگ های رنگین کمان را در من می رقصاند.

… اما امروز باران سحری سترگ داشت، امروز باران یاد ترا در من سبز کرد.

من ترنم رشد ساقهء یاد ترا در کنار تپش های قلبم چون آواز باران بر سنگفرش می شنیدم.

من می گریستم.

***

من بسیار خوب گریز روح از جسم را آموخته ام.

چه بسی که جسمم بود و من نبودم!

راستی حاضر بودن روح را ثبت کدام دفتری می توان ساخت؟

و اگر نمی توان پس این ثبت متداوم و خسته کن جسم ها را چه سود؟

اگر مقررات چنین می گوید که جسم های فانی و متحرک ما باید ثبت دفتر حاضر و غایب ادارات خویش باشند، آیا بهتر نیست عکسی از هر یک را در آن دفتر ثبت کرد و دفتر را بسته، در صندوقی گذاشته و بر آن ده ها قفل زد!؟

ولی روح را نمی توان تابع چنین مقرراتی ساخت.

در اینجا (در قلب) پرتوی از روح خدا است که اگر زمام جسم خویش را به اختیارش بگذاریم، آنگاه همواره خود را غایب خواهیم یافت!

***

به یکباره آنچنان خود را شادمان یافتم و دلم را لبریز هیجان… که در اتاق نه گنجیدم و شتابان از در به بیرون پریدم.

در برابر آفتاب شگوفای بهاری چون بلور، چون آیینه، چون آب به ناگاه درخشیدن گرفتم و نور از من جهیدن گرفت.

شادمانی نیز چون غم جان را صیقل می دهد!

***

دمی که شکسته بودم،

تو طلوعی میان باران شدی.

تو رنگین کمان آفریدی، تو آغازی بر این پایان شدی.

ای ابریشم شگوفه و مروارید باران، ای زمرد زمین و فیروزهء آسمان،

آیا پس از هر پایان آغازی است و آیا آغاز بی پایان وجود دارد؟

***

بیدار می شوم و رویاهایم با من بیدار می شود.

لبخند می زنم و عاطفه ام لبخند می زند.

نفس می کشم و اندیشه ام نفس می کشد.

نگاه می کنم و تخیلم شکل می گیرد.

قدم می نهم و دنیای من به پیش می رود.

 

من و دنیای من با هم چون ستاره و سیاره ایم.

گاه او از آفتاب وجود من چون مهتاب رنگ می گیرد، و گاه من از آفتاب وجودش چون زمین جان می یابم.

***

Leave a comment

Your email address will not be published.


*