ابر، باران، دریا (۱۱)

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

(۱۱)

آفتاب بر قله کوه می لغزید که پرنده ای از قله پرواز کرد.

بال پرنده چون شعلهء آتش یک لحظه در روشنایی غروب درخشید و با چرخی دوباره در تاریکی نهان گشت. گویی که هیچ نبود!

آفتاب طلایی در پس قله کبود کوه غروب کرد و بر شفق تنها سرخی باقی ماند.

آری ایام می گذرد و حسرت بر دل باقی می ماند.

***

به خدا اندیشیدن توسط مذهب مانند آنست که از عمق چاهی به آسمان بنگریم.

اما با عشق مانند به تماشا نشستن آسمان از فراز بلندترین قلهء کوهست.

***

خدا با من بازی می کرد.

در میان گلها می نشست تا رنگ ها را ببوسم. در شبنم می درخشید تا میان گریه بخندم. با پرنده می رفت و با نسیم باز می گشت تا راز زندگی و مرگ را دریابم.

خدا با من بود.

بی پروا با من از ساعت های درسی می گریخت تا در سایهء درختان پنهان شود. با من لحظه های تنهایی را تجربه می کرد، تا زندگی را بیاموزم.

خدا با من بود.

چون می خوابیدم بر چشمانم فرود می آمد تا رویاهایم رنگین شود و چون بیدار می شدم، در برابرم نشسته بود تا عشق را باور کنم.

خدا با من بود.

***

گونه هایش گلگون، گلگون به سان شگوفهء سیب در زمینهء ابر بود و انگشت ظریف دست کوچکش را گویی به علامهء سکوت بر لبان سرخ شیرینش گذاشته بود.

خفته بود.

چون بوسیدمش، دیده گانش را گشود: صفای آسمان را می شد در آن دید.

لرزان به زانو درآمدم و زمزمه کردم: ای هدیهء آسمان به زمین! می دانم از نزد خدا آمده ای، می دانم هنوز آن پرتوی جانبخش بهاری را میان ابرهای آسمان بیاد می داری. به من بگو… قصه کن… من بیچاره شده ام، از یاد برده ام… می دانم که می دانی!

انگشت ظریف دست کوچکش همچنان بر لبان سرخ شیرنش فشرده ماند، ولی در صفای چشمانش پرتو لبخندی زودگذر دمید.

آری چون نوزادیم، می دانیم. ولی تا زبان باز می کنیم، فراموش می کنیم. شاید در آن دم لرزان… در آن دمی که باز فرا خوانده می شویم، بیاد بیاوریم. ولی آن دم دمی است که جاودانه زبان فرو بسته ایم.

***

ساعت زنگ می زند. دستم عصبی و عجول صدایش را خفه می کند. هوا سرد است و بستر گرمای مطبوع دارد. از این پهلو به آن پهلو می غلطم، می خوابم.

اوه ای خواب شیرین، ای رویاهای رنگین، گاه دلم می خواهد همه عمر را بخوابم.

اگر مرگ چون خواب می بود و انسان همچنان می توانست رویا ببیند، اگر مرده ها می توانستند بخوابند و خواب ببینند، چون می مردم، شاید حتی اگر شیپور رستاخیز زنگ می زد، دست من عصبی و عجول صدایش را خفه می کرد، هوا سرد است و خاک گرمای مطبوع دارد. از این پهلو به آن پهلو می غلطیدم، تا ابدهای دیگر می خوابیدم!

***

sundown

با دو چشممم چون دهن گشودهء کودکی به پستان زندگی چسپیده ام و می خواهم تمامی شیر عجایب را سر کشم.

***

بر پنجرهء چشمانم می توانم پرده های رنگارنگ بیاوزم.

آبی چون صفای ایمان، خاکستری چون غبار کفر، سرخ چون عشق آتشین، سبز چون امید فردا، زرد چون حرص دنیا، سفید چون ضمیر فرشته ها، سیاه چون باطن شیطان، هر رنگ چون جعبه رنگ زندگی، بی رنگ چون تابلوی مرگ.

بر پنجرهء چشمانم می توانم پرده های رنگارنگ بیاوزم، تا باز است و چون بستم، از اینهمه رنگ رستم!

***

امروز در شفاخانه مریض مانیاک، پرسید از راستگویی چه باک؟

خاک، ای خاک پاک، آخر به تو آییم

راستی، از راستی چه باک!

***

در باغ می گردم و نمی دانم دردم را به کی بگویم.

گل لطیف تر از آن است که درد را تحمل کند.

شبنم ظریف تر از آن است که دریا را تصور تواند.

پرنده خوشبختر از آن است که عدم توانایی پرواز را باور تواند.

درخت سبزتر از آن است که به زردی بیندیشد.

نسیم سرشارتر از آن است که بتوان رازی را به او گفت.

به زمین می نگرم، به خاک عزیز و با خود می اندیشم: درد را نباید گفت، درد را باید کاشت!

***

آیا به خاک سپردن میت، چون کاشتن پیاز نرگس و سوسن و لاله است؟

آیا رستاخیز برگشت عطر ارواح و بهار شگوفایی گل های تن ما است، بار دیگر؟

***

گل را می توان چید ولی عطرش در فضا می ماند.

***

آه… آیا من می میرم؟

آیا او دانست می میرد؟

می گویند همه چیز آنی بود و بی درد…

ولی آیا حتی یک لحظه آگاهی بر حس مرگ، می تواند بی درد باشد؟

***

زندگی درخت است، ما برگ ها، مرگ باد.

خزان از آن برگ هاست، درخت را باز بهاریست…

***

زندگی چیست؟

مرگ چیست؟

زندان؟ تجربه؟ امتحان؟

عشق؟ رهایی؟ ابدیت؟

طفلی کوچک و بی گناه با درد و بیماری جان می دهد. غنچه یی نیمه گشوده با باد پرپر می گردد، پرنده یی بال نیافته از آشیان جدا می گردد و با زجر می میرد…

من نمی پرسم چرا آنها می میرند.

من می پرسم چرا آنها به دنیا می آیند.

***

زندگی به سان آزمایشگاهی بزرگ است.

تو تجربه می کنی.

اگر ناشی باشی خود را خواهی سوخت.

اگر بیاموزی عاقبت کشف و یا اختراع خواهی کرد، اینکه داروی ضد سرطان یا بمب اتم؟

مربوط به خود تست!

***

انسان خودخواه که تنها خود را حس می کند، آیا می تواند قبول کند جز وی انسانی دیگر هم است؟ تا چه رسد به اینکه به ادراک درد و عاطفه دیگری برسد؟

آیا گاهی شده که دست کسی قطع گردد و از پنجه های شما خون بریزد؟ یا پای کسی بشکند و شما بنالید؟

انسان ماورای حس پنجگانه خویش عاجز است، در حالیکه بیشتر انسان ها این حس پنجگانه را دارند.

تنها عشق است که انسان را از زندانش می رهاند و او را با اندیشه و عواطف انسان های دیگر شریک می سازد.

پس چرا دنیای ماورای حس انسان که عارفان و صاحبان حال از آن سخن می گویند، غیر قابل درک و ناملموس باشد؟

آیا با عشق به معبود نمی توان آن را با مفهوم و شامل باور ساخت؟

***

آیا این احساسات تند و جذر و مدهای روانی و لرزیدن های پی در پی جسمانی به مانند گل های اول بهار که به یکباره گی می شگفد و چشمان را خیره ساخته، زود می خشکد، ناپایدار است؟

آه… چگونه ممکن است اینهمه حس و عاطفه که گاه چون شعلهء شمع می لرزد و گاه چون شعله های آتش سرکشی می کند، خاموش گردد!؟

اگر عاقبت خاکستر شدن است، تفاوت چشمهء آتشفشان چیست با خسی که در کوره می سوزد؟

***

دلیل آنکه تا هنوز ندانسته ایم هستی چیست، به سبب آنست که هنوز نیستی را ندیده ایم.

زیبایی را به وسیله زشتی و روشنایی را به وسیله تاریکی در می یابیم.

دانش ما با مرگ ما تکمیل خواهد شد. آنگاه که نیستی ما را فرا گیرد، معنای هستی خویش را درخواهیم یافت.

***

اگر با تولد هر کودک مرگ او نیز متولد می گردد، با مرگ هر انسان چرا زندگی او نیز آغاز نیابد؟

هستی و نیستی درهم آمیخته است، تنها ضدین مکمل هم شده می تواند.

مرگ بدون زندگی ناممکن و زندگی بدون مرگ بی معنی می نماید.

بدون کفر ایمانی موجود نیست.

***

از مرگ می ترسیم و به زندگی پس از مرگ شک داریم، در حالیکه ما هر لحظه و ساعت و روز در وجود خود می میریم و دوباره زنده می گردیم!

این حادثه مانند برق سریع است. جریان برق در چراغ به صورت متداوم قطع و وصل می گردد، بی آنکه چشم ما این تغییر پی در پی را تشخیص بتواند. در بدن حجرات تازه مرتب جای حجرات کهنه را می گیرد. خون تازه ساخته می شود، بی آنکه شور عشق دیرین از آن برود. ما پوست عوض می کنیم، همانگونه که گیسوان خود را قیچی می زنیم و ناخن های خود را می گیریم، بی آنکه درد بکشیم.

آنچه می ماند حجره نیست، آنچه می ماند تجلی روح در حجره است. اگر روح نباشد، چون چراغی فارغ از جریان برق، نوری از ما بخش نخواهد شد.

***

اگر تو گل می بودی و آفتاب نمی بود، می شگفتی؟

اگر تو باران می بودی و ابر نمی بود، می باریدی؟

اگر تو پرنده می بودی و هوا نمی بود، می پریدی؟

اگر تو شاعر می بودی و او نمی بود… می سرودی؟

***

 

Leave a comment

Your email address will not be published.


*