ابر، باران، دریا (۱۲)

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

(۱۲)

من مشکلی ندارم، جز مشکل خود.

من جدول کلمات متقاطع هستم که باید خود را حل کنم.

وجود من مجموهی از کور گره های است که خود بر خود زده ام تا به آنچه جامعه از من می خواهد، عمل کنم.

ولی اگر می خواهم گرهی بر این گره ها افزوده نگردد، یا گرهی از این انبوه گشوده گردد، باید به ندایی که روح مرا می خواند، پاسخ گویم.

***

دیری است نمی توانم بنویسم.

به نوشته های فراوان همه روزه ام و به کتابچه های که یکی پی دیگر سیاه کرده ام، با حیرت می نگرم.

خود را همچون آبشاری می یابم که به یکباره فرو ریخته و ناپدید گشته است.

کنون در جستجوی خویش خاموشم.

***

سال ها داغ بر دل و جان و روان ما بود که از آن سوختمی و کسی احوال نمی پرسید.

اکنون که داغی کوچک بر جبین پدید آمده که باری گران نیست بر تن تا چه رسد بر جان… از آن همه پرسند!

***

امروز کسی گفت: تو فطرتاً مرد هستی.

به خیال خود ستایش می گفت و تا به امروز کسی مرا چنین توهین نکرده بود.

freedom

حیرت آور است. بیشتر انسان ها هنگامی که کتاب پاک را می خوانند یا سخن عارفان بزرگ را… نازکی ها را تازه در می یابند و به آن می پردازند.

ولی من از قدیم دارای آن دارایی بوده ام.

هر چه زمان گذشته است، بر اندیشه های روشنم غبار سایه افگنده و بر قلب گشاده ام قفل زده شده است.

آنانی که خام بوده اند، پخته می شوند. من پخته بوده ام، خام می گردم!

***

پس از یک ماه روزه، می دانم روزه یی نداشته ام!

تمام روز چیزی نخوردن اما در اندیشهء غذا بودن، تمام روز چیزی نخوردن و اما شام بهترین غذاها را داشتن، روز یک، دو، سه بار خواندن نماز و کوشش برای خواندن نماز چهارم و پنجم، بدون داشتن حضور روح، نیمه شب برخاستن از خواب و باز به منظور خوردن…

پس از چنین روزه سنتی و عید تقلبی می دانم نه روزه یی داشته ام و نه عیدی کرده ام!

***

این عید چگونه عیدی خواهد بود، اگر در آن گناهی بخشیده نشود؟ اگر من گناهی را بخشیده نتوانم، چگونه مسلمانی خواهم بود؟

چرا در عید باران بارید و گرد و خاک را فرو نشاند؟ چرا هوا بهاری شد؟

مگر نه اینکه باید کینه و تیره گی دل را شست و به آن رونق تازه داد؟

اگر این ابر رحمت بر من نبارد و گل بخشایش در من نشگفد، من چگونه مسلمانی خواهم بود و این عید چگونه عیدی خواهد بود؟

***

من خود را پایین آورده ام و ریزه ریگ شده ام.

من شبنمی بودم که می توانستم دریا شوم، ولی خاک سر راه شدم.

گرچه احتمال مبدل شدن شبنم به خاک راه بیشتر است تا به دریا…

ولی این کافی نیست تا خود را به خاطر از دست دادن آن گوهر باطنی ببخشاییم.

***

هرگز نمی توان به صورت مطلق گفت: این بد است، آن شرم است، چطور توانستند قبول کنند؟ انسان نیستند، من هرگز چنین نخواهم کرد، من هرگز چنان نخواهم بود.

سرنوشت امتحان خواهد کرد. چون بازنده شوی، شرمنده خواهی شد و چون پیروز گردی، تلخکام خواهی ماند.

***

می گویند: از توچنین انتظار نداشتیم.

گناه شان نیست. من نیز چنین چیزی را منتظر نبودم.

در زندگی نه تنها باید هر چیزی را از انسان انتظار داشت، بلکه هر چیزی را برای او منتظر بود!

***

آیا تو به راستی گذشتهء تاریک و افکار باطل داشتی؟

برخلاف من که گذشتهء روشن و افکار پاک؟

آیا ترا به این ملامت گیرم؟

از کجا که گذشتهء تو آیندهء من نگردد و آینده تو چون گذشتهء من؟

***

آنکس که در وجود انسان خوبی مطلق یا بدی مطلق را می جوید، در جستجوی انسان نه، بلکه در جستجوی فرشته یا شیطان است.

***

امروز گلدانی از برگ های خاردار دشتی ما گل کرده بود.

سحر همینکه به بیرون دیدم، ان دو گل سفید چون دو بال روشنایی چشمانم را نوازش داد.

با حیرت برای اولین بار در این انبوهء خارهای زهرآگین دلی می دیدم.

دلی که صفا و درد و رنج هایش را از ظاهرش که خار است و از محیطش که بیابان، به صورت گلهای زیبای ناپایدار تبارز داده بود.

***

از روزه ام می پرسی ای همشهری؟

لابد از روزهء شکم!؟

ولی من روزه یی دگرگون دارم. روزه ایکه طلوع و غروب ندارد. روزه ایکه یک روز در هفته یا سی روز در یک ماه نیست. روزه ایکه به یک قطره آب و یا یک ریزه نمک نمی شکند.

روزهء سخت است همشهری، روزه ایکه عید ندارد.

***

خدا چشم و دل کسی را هرزه نکند.

ورنه حتی اگر خود نخواهد، تا به خود بیاید، چشمش به سویی رفته است و دل به دنبالش.

حرص بد است.

آنها خود را می بخشایند که زیباروی پرستند.

اما حرص حرص است.

چه حرص چشم باشد، چه حرص مال، چه حرص شکم…

همه یکسان بد است.

***

در آیینهء پاک، انعکاس تصاویر ناپاک… ممکن است.

نباید آیینهء ضمیر را به دروغگویی وا داشت، اگر می خواهیم آیینه بماند!

***

دوستی با عشق می تواند باشد.

اما عشق توام با دوستی… مثلی که میسر نیست!

***

امروز دوستی اصرار می ورزید ایران از افغانستان بزرگتر است.

به نظر من هر آن کسی که وطن خود را بزرگترین می پندارد، ابله است، تا چه رسد به اینکه وطن کسان دیگر را بزرگتر پندارد.

گروه اول را به خاطر مهری که به خاک خویش می ورزند، می توان بخشید، ولی گروه دوم را جز خود باخته گان چه می توان نامید؟

بزرگی و کوچکی معیاری ندارد و اگر داشته باشد باید آن را در وجود خویش جست.

اگر وطن من بزرگتر از ایران می بود، بر کوچکی من چیزی افزوده نمی توانست و اگر وطن من کوچکتر از ایران باشد، باز هم از بزرگی من چیزی کاسته نمی تواند!

***

زمین برایم تنگ بود، به خورشید شتافتم، تنگ بود، به آسمان ها پیوستم، تنگی می کرد!

باغچه برایم بزرگ بود، به شبنم دیدم، عمیق بود، به نطفهء گل پیوستم، بزرگی می کرد!

وقتی خورشید تنگ شد و آسمان تنگتر، وقتی بتوان در شبنم دریا شد و در نطفهء گل به راز هستی رسید، می توان دریافت تنگی و گشادی معیاری ندارد.

می خواهی سرشار زی، می خواهی دلتنگ باش!

***

اگر دیوار نمی بود، پنجره از کجا می شد؟

***

 

Leave a comment

Your email address will not be published.


*