ماجراهای آرش (۱)

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

(۱)

من و پدرم

سلام!

من آرش هستم.

من امروز به سوی کاری بسیار مهم می روم. چه کاری… گفته نمی توانم. در عوض برای گذشتاندن وقت سرگذشت خود را برای تان قصه می کنم.

من با پدرم زنده گی می کنم. مادر با ما نیست. به این گونه ما هر دو به تنهایی و بدون زن زنده گی می کنیم. پدرم می گوید که از تمام زن ها بدش می آید. باورم نمی شود. درست است که او با مادرکلان، عمه ها و خالهء پیرش رفتاری درست نمی کند، اما هرگز ندیده ام که با دختران جوان بدرفتاری کرده باشد!

من زنده گی خوب دارم. هیچکس بالای سرم نیست. خانه برایم خالی است. در اتاقم سگ، پشک، خرگوش، ماهی، دو تا کفتر و برعلاوه زنده جانی دارم که نامش را نمی گویم. چه از این آخری حتی پدرم هم خبر ندارد. با اینهمه گاهی احساس تنهایی می کنم. شاید بپرسید که با این همه حیوان؟ ولی آخر از انسان کمتر کسی در کنار من است.

نشستن در پهلوی پدر، حتی ساکت نشستن در پهلوی پدر جالب است. چه او هنرمند است و کوچکترین کار را هم می تواند بسیار جالب و به قسم نو انجام بدهد. ولی در همان وقت که فکر می کنی پدر با تو است و طرفت لبخند می زند، یا در میان قصه ای که تو برایش می گویی و گمان می کنی بسیار هم به شنیدنش علاقمند است، ناگهان عصبانی می شود. انگشتان دستانش به لرزه می افتد و با قهر می گوید: خوب بس است. برو دیگر مزاحم نشو!

پدر جوان و به گمانم زیبا است. من در مورد مادر به یقین کامل گفته می توانم که زنی زیبا است ولی در مورد پدرم… شک دارم! شاید همین طور قبول شده است که زن ها همیشه زیبا باشند. بیاد دارم وقتی که همصنفی ما آریا در مقاله اش خواند: پدرم مرد زیبا است. ما همه فریادی از تعجب کشیدیم وپرسیدیم: مرد و زیبایی؟

به هر حال این موضوع باعث خوشحالی من است. چون گاهی که تصادفی به آیینه می بینم و از قیافه ام بدم می آید، این طور به خود تسلی می دهم: خوب است که من روزی پدر خواهم شد نه مادر!

پدر تا حال زن نگرفته است. هر چند با دختران جوان روابط خوب دارد. حتی روزی یکی از آن ها را به خانه ای ما دعوت کرد. البته برای من بی تفاوت بود. حتی فکر کردم بهتر است سگ خود را برای گردش بیرون ببرم. اما پدرم گفت که دخترک برای دیدن من آمده است. مجبور شدم رفتم پیشروی او در چوکی نشستم. دختر بسیار در تشویش بود و طرف من لبخند زده می رفت. گویی می خواست بگوید که مادراندری نخواهد کرد! ولی خوب معلوم بود که به اساس قصه های پدرم خود را آمادهء روبرو شدن با پسرکی خوردترک کرده بود تا با چند شیرینی و لبخند او را بازی بدهد(هر چند آنقدر هوشیار نبود تا برایم شیرینی بیاورد.) ولی حالا که خود را با پسری چون من روبرو می دید که فقط چند سال از خود او خوردتر بودم، نمی دانست چه کند. چون پدرم برای تیار کردن چای رفته بود، من به خاطر سرگرم نمودن او البوم خانواده گی را آوردم. البوم پر بود از عکس های پدر، مادر و من.

وقتی پدر البوم را دید، رنگش پرید. او اصلا البوم را به یاد نداشت و این من بودم که عکس ها را با دقت (هر چند بعضی ها را سرچپه، پهلو به پهلو و گاه سر به سر) چسپانده بودم. دخترک هم با تماشای البوم ناراحت شد و چای را ننوشیده رفت. پدرم بسیار ناراضی شد و گفت که از من چنین انتظاری را نداشته است.

پدر فکر می کند که من قصدی عکس های البوم خانواده را به رخ دخترک همراهش کشیده ام. در حالیکه من فقط می خواستم او را سرگرم کنم. به هر حال دخترک باید این قدر ساده نمی بود که فکر کند من از زیر بته پیدا شده ام یا کدام لک لک مرا با بقچه از هوا در بغل پدرم انداخته است، یا پدرم مرا وقت ماهی گیری داخل سبدی بالای آب یافته است! او باید می دانست که من مادری داشته ام که زن پدر بوده است و معلومدار ما گذشته، خاطرات و تاریخ خانوادهء خود را داشته ایم. ولی پدرم گویی با کندن عکس ها می تواند گذشته را رد کند. او تمام عکس های مادر را از البوم برداشت و به من گفت باید مثل دو مرد با هم گپ بزنیم. با وجودی که من بالای چوکی منتظر او آرام نشستم )بی آنکه شمشیر چوبی خود را با خود بیاورم( پدر جرات نکرد بیاید در برابرم بنشیند و مانند یک مرد با من حرف بزند!

دلم برای پدرمی سوزد. او مرا بسیار حساس و دل نازک می داند و خود را در برابر من گنهکار فکر می کند. در حالیکه من می دانم این مادر بود که ما را ترک کرد. البته پدر بی گناه نیست، چه او به ناراحتی های مادر توجه نداشت و نمی خواست از احوال دل او باخبر گردد. در حقیقت مادر از بی تفاوتی او به جان آمد و رفت. بی تفاوتی پدر برای من به ارث رسیده است. اما نمی خواهم پدر از این موضوع باخبر شود. چه در آن صورت کاملا سرخود می شود.

مادرکلان روزهای جمعه به خانهء ما می آید. گرچه سابق او زود زود و بی خبر همیشه می آمد، اما رفتار پدر به زودی به او فهماند که باید کمتر و در وقتی معین بیاید. صبح های جمعه پیش از آمدن مادرکلان من و پدر همکارهای خوب می شویم و بدون هیچ قرارداد قبلی به جاروکردن اتاق ها، گردگیری میزها، جمع نمودن بسترهای خواب و لباس های میان الماری مشغول می شویم. جای حیوانات را باید همیشه پاک کنیم. کفترها هرچند خانهء چوبی شان در برنده است، ولی آزادانه داخل خانه می آیند و زیادترین کثافت کاری را آنها می کنند. آن ها هر جا که می نشینند، چون رنگمال های ناقابل از خود لکه های سفید باقی می گذارند.

وقتی مادرکلان می آید با ترس صورت سرد و خشک پدرم را می بوسد. دلم می خواهد من هم در برابر بوسه های او حالت صورت پدر را بگیرم. ولی خوب پدر برای بدبختی او کافی است. دلم به مادرکلان می سوزد و من هم او را می بوسم.

مادرکلان ما را برای حمام به تشناب می فرستد. مثل آن وقت های که کودک بودم، هردوی ما را یکجا داخل تب آب گرم روان می کند و انتظار دارد که با هم کشتیرانی و آببازی کنیم. امان از دست زن ها! پدرم چانس اول را به من می دهد تا خود را بشویم. خودش در پیش آیینه می ایستد و ریش یک هفته ای اش را می تراشد. نوبت پدر که می رسد، چون من ریش ندارم تا بتراشم، بالای کمود بیکار می نشینم و گاهی هم کتاب می خوانم.

در این مدت مادرکلان اتاق های ما را دوباره جارو می کند. روجایی و پوش بالشت های ما را تبدیل می کند. (گویی ما شپش داریم!) در آشپزخانه ظروف پاک را دوباره می شوید. قاشق ها و پنجه ها و گیلاس ها را حساب می کند که چند تای آن گم شده و چند تای دیگر شکسته است. سطل کثافات را خبر می گیرد که آیا آن راخالی کرده ایم یا نه و…

چون از حمام خارج می شویم، به ما لباس پاک و اتو شده می دهد. کالای چرک ما را تر می کند و تازه وقت آن را پیدا می کند تا نان چاشت را پخته کند. در این روز ما غذای واقعی و مزه دار می خوریم. مادرکلان همیشه به خاطر صحت ما تشویش دارد. من و پدر هر دو بسیار لاغر هستیم. پدر من از آن پدرهایی نیست که با نشان دادن بر سینه، شانه و بازوهایش بتوانم کسی را بترسانم!

پدرکلان همیشه وقت نان خوردن گویی نو از خواب بیدار شده باشد، از راه می رسد و با ما شکم سیر نان می خورد.

بعد از نان مادرکلان کالاشویی می کند. من و پدر در ظاهر نشان می دهیم که خجالت می کشیم و می خواهیم با او همکاری کنیم. اما مادرکلان همیشه با قهر ما را از تشناب بیرون می کند. البته چند بار به راستی هم کوشش کردیم تا پیش از آمدن مادرکلان لباس ها را بشوییم، ولی هربارمادرکلان لباس ها را از سر شست و هر بار شکایت کرد که ما لباس ها را چرک سوز کرده ایم.

وقتی آن ها می روند، تازه متوجهء بوتل مربا، یا چتنی خانگی می شویم که مادرکلان در خانه اش تیار کرده و برای ما هم آورده است. مادرکلان بسیار مهربان است. ولی نمی دانم چرا هرباری که می رود نفسی به راحت می کشیم. بخصوص حیواناتم او را دوست ندارند. چه مادرکلان آن ها را بسیار بد می بیند. حیوان هم که بندهء خدا است. این را حس می کند و ناراحت می شود.

بار آخر که مادرکلان آمده بود، شکایت کرد که من به دیدن او و پدرکلان کم به خانهء شان می روم و آن ها پشت من بسیار دق می شوند. البته من پدرکلان را دوست دارم ولی مادرکلان…

مادر خود را تنها احساس می کرد، به خاطری که بکلی بیگانه بود. نه دختر خالهء پدرم و نه دختر خالهء مادرکلانم. شاید از همین سبب است که من نیز گاهی خود را بسیار دور و تنها می یابم و جای خود را در قلب مادرکلان و خانوادهء بسیار بزرگ وی نمی یابم. مادرکلان مرا از سویی پسر مادر می داند و از سویی فکر می کند من باعث شده ام که پدرم زن نمی گیرد. روزی به من گفت: آرش! تو احتیاج به مادرداری. باید این را به پدرت بگویی!

مگر من هنوز شیرخواره هستم، یا هنوز در لتهء خود می شاشم؟ با آنکه منظور مادرکلان را خوب فهمیده بودم، سوی پدرکلان چشمک زدم و گفتم: فایده ندارد بی بی جان. پدر دوباره مادر را به خانه نخواهد آورد.

مادرکلان قهر شد و گفت: چی! آن زن شلیته را؟

مادرکلان مگر از یاد برده است که آن زن… گیرم بدترین زن، مادر من است. پدرکلان چون من ناراحت شد، رنگش تغییر کرد و خواست چیزی بگوید، اما مثل من ساکت ماند. گاهی فکر می کنم آیا بهتر نبود تا مادرکلان هم در جوانی خانه را می گذاشت و می رفت؟ حالا هم پدرکلان راحتتر بود و هم شاید پدر تربیت بهتری می داشت!

نمی دانم چطور مادرکلان با وجودی که پدر پسر او است ، متوجه نشده است که پدر نمی تواند زن را نگهدارد. پدر همیشه در دنیای خود غرق است. هر کس با شنیدن جملهء “مزاحم نشو” او بیزار می شود. پدر از دور چون کوه الماس می درخشد. ولی چون نزدیک او بیایی می بینی که کوه یخ است. با این همه اگر کسی در همینجا متوقف نگردد و پیش تر بیاید، شاید ببیند که شعله های آتش در دل این کوه یخ روشن است. چه؟ می گویید پس خوب است که پدر با یک زن هنرمند مثل خودش ازدواج کند تا درک شود؟ ولی زن هنرمند دنیای خود را دارد و این برای خود درک می خواهد. در حالی که پدر حاضر به فهمیدن هیچکس نیست و تنها می خواهد خودش را بفهمند و این درک هر قدر زیاد باشد، بازهم به نظر او کم است. پس در جهان تنها یک موجود ارزش فهمیدن و شناخت را دارد که آن پدر است و او هم غیرقابل شناخت !

فکر می کنم دلیل اصلی این است که پدر خودش خود را درست نمی شناسد. اگر پدر این گپ را قبول کرده بتواند، من حاضرهستم در مورد خودش معلومات بدهم و نکات تاریک شخصیت او را برایش روشن کنم. البته این منصفانه نیست. چون اکثر ما بیشتر آشناتر برای دیگران هستیم تا برای خود. حتمی پدر هم چیزهایی را در مورد من می داند که من خودم آن را در مورد خود نمی دانم. اگر او نیز بخواهد این نکات تاریک را روشن کند، شاید برای من دانستن آن خوشایند نباشد.

***

… خوب به همان جایی که می خواستم رسیدم. این بیشهء سرسبز کنار دریای کابل واقع در مکرویان کهنه است. خوش دارم از پل و بند آب که بالای دریا ساخته است، تیر شوم و به آن سوی دریا بروم که درخت های سبز دارد، گلکاری شده است و چند دهقان در آنجا خانه گک گلی ساخته اند. در زیر سایهء درختان و سبزه های بلند اینجا می توانم پت شوم. اگر چه هنوز فصل بهار است، ولی سبزه ها سر کشیده و بلند شده اند. هوای صبح تازه و خوشایند است. آفتاب تازه طلوع کرده است. من منتظر دوستم سیاووش هستم. او در بلاک مقابل خانهُ ما زنده گی می کند و در صنف دوم مکتب با هم همصنفی و پهلوفیل هستیم. یعنی پشت یک میز کنار هم می نشینیم. ما رازی مشترک داریم که شاید آن را به شما بگوییم و شاید هم نگوییم….

من اگر روزی برادر پیدا کنم، نامش را سیاووش خواهم ماند. یک روز این گپ را به پدر هم گفتم. حیران ماند. به راستی آزرده شدم. نه این که پدر به زن نو فکر نمی کند. نخیر او اصلا به داشتن یک برادر برای من فکر نکرده است. باز هم مثل همیشه تنها خودش!

روز اول جوزا سالگره ام بود. پوره هشت ساله شدم. روز تولدم را به یاد نداشتم. معلم ما گفت که به تاریخ اول جوزا ما را به باغ وحش خواهد برد. من تاریخ تولد خود را به یاد آوردم اما به روی خودم نیاوردم. دلم می خواست بدانم پدر این روز را به یاد دارد یا نه. دلم برای بیچاره می سوزد. آخر ادارهءکارش آن ها را درآن روز به باغ وحش نمی برد، تا به یاد بیاورد. با وجود آن صبح روز تولدم با صدای برخورد توپ به دیوار و تپ، تپ خوشایند آن از خواب بیدار شدم. یک توپ فوتبال حقیقی بالای فرش اتاقم چرخ می خورد. با خوشحالی پدر را بوسیدم. باورم نمی آمد که به چنین ساده گی تحفه ای به این خوبی نصیبم شده باشد. سال های پیش همیشه با فعالیت های مادر به خاطر روز تولدم از چند روز پیش خبر می شدم که به زودی به دنیا خواهم آمد و هیجان حادثه روز به روز کمتر می شد. در روز سالگره ام مادر تحفه ها را در قوطی های رنگه و زیبا پت می کرد. هیچ وقت اجازه نداشتم در شروع صبح آن ها را ببینم. همیشه در ختم روز در روشنی شمع ها و در موجودیت میهمان ها اجازه داشتم تحفه ها را باز کنم. آیا منظور خوشی من بود یا نمایش به دیگران؟ نمی دانم اما آنقدر خسته می شدم که هنگام دیدن هدیه ها عوض لبخند شادی، آهی از خستگی می کشیدم.

این بار برای شام ما میهمان بیگانه نداشتیم. به دور میز بالای چوکی ها ما: من و پدرم، پشکم “مینو”، سگم “وفا” و خرگوشم “چشم سرخ” نشستیم. بالای میز مرتبان ماهی هایم “طلا تاج” و “نقره عاج” را گذاشتیم. تنها کبوترها همچنان در هوای آزاد باقی ماند. کیکی را که پدر خریده بود، به مشکل خوردم. کریم کیک با رنگ های بسیار تیز در دهن تبدیل به بوره می شد. گرچه حیوانات با لذت شلپ شلپ، چلپ چلپ، ملچ ملچ آن را خوردند اما ما که کیک های بهتری خورده بودیم… راستی که مادر بسیار عالی کیک می پخت و کریم های بسیار مزه دار در خانه از شیر و مسکه تیار می کرد. گاهی مجبور هستم از خود بپرسم که آیا ما بیشتر پشت مادر دق آورده ایم یا پشت دست پختش! چه یاد او در چنین وقت ها به دور میز غذا بیشتر دل ما را به درد می آورد.

اصلا یاد مادر به طور سوال برانگیزی با آشپزخانه، تف غذاها، سروصدای ظروف، خش خش جارو، بوی صابون کالاشویی و صدای چرخ ماشین خیاطی یکجا شده است. حال هیچکدام از این ها نیست. مادر با خود ماشین خیاطی را برد. میله های بافت و کلوله های هون هم با او رفتند. جاروها، صافی ها و صابون ها صرف روزهای جمعه با آمدن مادرکلان از الماری بیرون می آیند. آشپزخانه جای بی رنگ و بوی و سرد است که در یخچال فقیر آن صرف تخم مرغ، همبرگر یخزده، یکی دو نوع میوه و بوتل های آب جوش داده موجود است. من و پدرم از بس تخم مرغ و کچالو می خوریم می ترسم که به همین دو شکل تبدیل نشویم. تخم هر چند خسته کن شده اما کچالو تا هنوز عالی است. از چپس خوردن هیچ وقت خسته نمی شوم. پکوره و پورهء آن هم آب دهن را سرازیر می کند. قورمه اش مزه دار است و حتی جوش داده اش نیز قابل تحمل می باشد. پدر اگر تنبلی نکند آشپز خوب است. وقتی کچالوها را در زورق می پیچاند و در داش پخته می کند، پوست کچالو را داغ داغ کندن و خودش را پف پف کنان با مسکه و نمک خوردن بسیار لذت دارد… همین حالا گشنه شدم… خوب بگذریم. راستی گفتم که قرار بود روز تولدم، به دیدن باغ وحش برویم و رفتیم.

وضعیت درباغ وحش واقعآ وحشت آور است. ای کاش مدیرمسوول “آدمیزاد” آن یکبار به اتاق من می آمد تا یاد می گرفت که از حیوانات چگونه باید مواظبت کند! حتی حیوانات خشک شده در منزل دوم باغ وحش که میان پوست شان کاه پر شده است، وضع بدی داشتند و خاک بود که از سروروی شان می ریخت تا چه رسد به حیوانات زنده که بیچاره ها زیر پوست خود استخوان هم دارند! تنها وضع ماهی ها خوب به نظر می رسد. راستی که چقدر زیبا هستند. آن ماهی های خورد خورد رنگه برابر ناخن های دست پدرم… برایم دل نمانده اند. یک ماهی بزرگ، سفید و نازک مانند یک صفحهء کاغذ که می شد بالایش یادگاری نوشت، هم بسیار بسیار زیبا بود. معلم ما که سال گذشته نیز با شاگردان مکتب باغ وحش را دیده بود، با تاسف گفت که تعداد ماهی ها نسبت به سال گذشته بسیار کم شده است. یعنی چه؟ می میرند… یا که آن ها را هم می خورند؟

ماری در پشت شیشهء ویترین در نور چراغ دور شاخ خشک درختی پیچیده بود. اگر نور چشمان کینه جویش نبود، خیال می کردم مرده است. به دور تنش گویی قالین خوش نقش ونگاری را پیچانده و دوخته باشند.

وضع حیوانات در هوای آزاد بد بد است. پرنده های دشتی زیبا با آن خال های رنگارنگ و تاج های طلا از یاد برده اند که ریگ دشت یعنی چه. آب حوض مرغابی های قشنگ آنقدر کثیف است که حتی سگ من حاضر نیست تا در آن بشاشد. سلطان جنگل شیر طوری بیحال روی سنگها دراز کشیده که می توان رفت، بروت هایش را گره زد و سالم برگشت!

بدتر از همه حال فیل است. اوه فیل… فیلک…فیل جان! فیل در سرپناه بی دیوار و بزرگ، البته بزرگ برای ما ولی نه برای فیل، جا داده شده است. شدت بوی و کثافت طوری است که معلم ها به داخل آن نرفتند و ما را هم مانع شدند. ولی من بدون اینکه بینی ام را با دستهایم ببندم، درحالیکه حتی از شدت تاثر نفس های عمیق تر هم می کشیدم، به فیل نزدیک و نزدیکتر شدم. زنجیرهای آهنی پای هایش را زخم کرده بود. در کراچی دستی دور از دسترسش مقداری کاه و زردک که شاید برای خرگوش ها کافی باشد ریخته بودند. ولی از همه چیز آزاردهنده تر چشم های فیل بود. چشم های سرخ سرخ و تنگ تنگ با نگاهی روشن و آزاده. فهم و درک فیل برایم رنج آور بود. او به حدی هوشیار بود که محبت و دلسوزی مرا درک کرد. خرطوم خود را به طرفم دراز کرد. دست من نیز بی اختیار دراز شد. نزدیک بود دست دوستی با هم بدهیم که ناگهان در میان چیغ های هیجانزدهء همصنفانم معلمم با حرکتی وحشتزده که او را شبیهء مادرم ساخت یخن پیراهنم را از پشت گرفت و کشان کشان مرا از فیل دور ساخت. اشک هایم را پت نمی توانستم. خودم نیز از گریه ام در رنج بودم که چرا با صدای بلند گریه می کنم. با صورتی سرخ شده از شرم و غضب اولین همصنفی ام را که در نزدیکم ایستاده بود و سرم خنده می کرد، با شدت به پشت تیله دادم و بی توجه به صدای اعتراض معلم ها به گوشهء دوری دویدم. شکم سیر گریه کردم.

چراگاه گوره خرها پناهگاه من شد. گوره خرها با رده های منظم سفید و سیاه و بوی بد خود به نظرم خنده آور آمدند. به نظرم آمد که آن ها همین خرهای عادی کوچه و بازار اند که برای خلاصی ازبارهای گرنگ و چوب های آدمیزاد خود را چون مسخره های سرکس ماهرانه رنگ کرده اند و حال از این که آدمیزاد دوپا را چنین خوب بازی داده اند، ذوق زده خود را روی خاک ها انداخته با خوشی لوتک می زنند. ولی آن ها به هر حال خر استند و خر هر جایی که آرام باشد حتی در باغ وحش خوش است. بالاخره خر، خر است ولی بیچاره فیل…

فکر فیل هیچ از سرم بیرون نمی رود. اگر مانند خرها و آدم ها کمتر می فهمید، باز هم یک چیزی… اما چشم هایش… کاش پدر به عنوان هدیهء روز تولدم بجای توپ فوتبال آن فیل را به من تحفه می داد. جای کردن فیل در اتاق کوچک آپارتمان… آن هم در منزل چهارم… باید یک جرثقیل فیل را بلند می کرد، آن وقت ما دیوار طرف برنده را پس می کردیم. حیواناتم در زیر پاهای فیل برای خود جایی می یافتند و من رختخوابم را بالای فیل هموار می کردم. هر شام فیل مرا با خرطومش به تخت خوابم بالا می کرد و هرصبح خودم از خرطوم او چون مامورین اطفائیه از میله آهنی، پایین می آمدم. در آن صورت شاید پدر خانه را ترک می کرد، شاید زمین منزل چهارم خانهء ما به زمین منزل اول پایین می آمد، شاید همسایه ها هم عمارت را رها می کردند اما من و فیل هیچ وقت همدیگر را ترک نمی کردیم و قول برادری را که با هم داده بودیم، از یاد نمی بردیم. شاید نام او را سیاووش می گذاشتم و به جای برادر کوچک ناگهان برادر بزرگ می یافتم.

از پدرم خواستم تا یک توته کیک را برای فیل نگهدارد. شب خواب دیدم که کیک خود را با شمع های روشن پیش فیل می برم. فیل شمع ها را پف می کند و شمع ها با کیک به هوا می پرد و به صورت من می چسپد. هرچند پیش از خواب انتظار دیدن یک خواب دیگر را داشتم. انتظار اینکه حداقل مادر در خوابم بیاید و سالگرد تولدم را تبریکی بدهد، اما چنین نشد.

دو ماه بعد توسط پوسته رسان کاغذی به من رسید که باید به وزارت مخابرات بروم و بسته ای بزرگ را که مادر از خارج برای من فرستاده بود، بگیرم. درداخل بسته یک جوره لباس مکمل: کرتی و پطلون کاوبای، بالاتنهء خط دار سیاه و سفید (شما هم مثل من به یاد گوره خرها افتیدید؟) با جراب های پشمی و جوره ای کرمچ جمپ داروجود داشت. آنچه که عجیب است پستکارتی بود که مادر فرستاده بود. نه جمله های مادر را نمی گویم که بسیار خلاصه نوشته بود: تولدت مبارک. آن هم به زبانی که من آن را خوانده نمی توانم. این بخش برایم عجیب نبود بلکه دردآور بود. چون گویی این مادر نبوده است که مرا تولد داده است. رسم پستکارت را می گویم که سه صحنه داشت: در صحنهء اول پشکی کیکی را پیش فیلی می آورد. در صحنهء دوم فیل شمع های کیک را پف می کند. در صحنهء سوم کیک به سراپای پشک چسپیده است و فیل می خندد! من از شباهت پستکارت با خوابی که دیده بودم حیران شدم. هر چه فکر کردم، کله ام کار نداد. تنها احساس کردم که رشته های پنهانی میان من، فیل، برادری که ندارم و مادر وجود دارد.

لباسی را که مادر فرستاده بود، مادرکلان با نظری پر از انتقاد دید و گفت: روزبه نیستند.

به راستی که لباس ها به جانم می چسپند. کرمچ ها اصلا به پایم نمی روند. مثل اینکه مادر آن ها را به همان اندازهء سابق من خریده است و نتوانسته است تصورکند من چقدر فرق کرده ام و بخصوص قد کشیده ام. خوب مادرهای مهربان همین طور هستند. آنها فکر می کنند که اطفال شان در غیاب آنها نمو چه که حتی زنده گی هم نمی توانند. آنها فکر می کنند که اطفال بدون آنها می میرند. و با وجود چنین فکری… مادر مرا ترک کرد و من نه تنها نمردم بلکه قد هم کشیده ام!

***

… سرم را بر درخت تکیه دادم. صدای خروس از بام خانهء گلی دهقان به گوش می رسد. بسیار خوش صدا و بسیار نزدیک است. کاش در خانه عوض چند ساعت کهنه، خروسی جوان می داشتیم.

خانهء ما جای دلخواه برای تمام پسران همسن و سالم است. آپارتمان ما سه اتاق دارد. کوچکترین اتاق از پدر است. در آنجا چپرکت او با میزکی در کنارش گذاشته شده است. بالای میز چراغ خواب، کتابی از اشعار کدام شاعر قدیمی و بوتل تابلیت های خواب آور موجود است. روی دیوار اتاق گیتاری آویخته شده که چون روزگار جوانی پدر گرد گرفته است. بقیهء اتاق را می توان گفت صاف و پاک است.

بزرگترین اتاق از من است که به برنده راه دارد. روی زمین کاملا فرش شده است. زیرا من وقتیکه خوردتر بودم خوابیدن بالای زمین را دوست داشتم. اصلاً از بسکه لوتک می زدم خوابیدنم بالای چپرکت امکان نداشت. اما اکنون تخت کلان چوبی دارم. درحقیقت این تختخواب پدر و مادر است که به من رسیده است و در عوض پدر چپرکت فلزی مرا گرفته است. مادرکلان از این موضوع هیچ راضی نیست اما من و پدر عاقلانه سنجیده ایم. آخر پدر تنها می خوابد، در حالی که من با سگم وفا و پشکم مینو می خوابم. موازی با تخت در آن سوی اتاق کنار دیوار میز دراز و باریک چوبی قرار دارد. قفس بزرگ و جالی کلان خرگوشم چشم سرخ زیر آن است. می دانم که خوب نیست او داخل قفس باشد. اما چه کنم که او علاقهء بسیار به جویدن چوب دارد. پایه های تخت و میز و الماری من هم که متاسفانه چوبی اند. برعلاوه روابط چشم سرخ و مینو زیاد خوب نیست و به مشکل با هم می سازند. بالای میز مرتبان ماهی ها و بوتل های پرازآب که در آنها شاخه های نباتات رشد می کند، جای داده شده است.

در پایین اتاق الماری چوبی ام را گذاشته ام که در آن چند تکه لباس و تمام سامان بازی هایم را ریخته ام. زینهء آهنی باریکی به یکی از پته های الماری ام نصب شده است که درازیش تا به چت اتاق می رسد. گاهی که می خواهم راحت باشم، بالای کوه می روم. از زینه ها بالا می شوم، بالای الماری ام می نشینم و چرت می زنم. من مامای بدی داشتم. همیشه که خانهء ما می آمد، تا شوخی می کردم، مراجزایی بالای الماری می نشاند. من گریه می کردم. حال خنده ام می گیرد. مینو نیز هنگام جنگ با وفا به بالای الماری پناه می برد. در اصل زینه ها برای آن خوب است که به آن بالا شوم و از آنجا به تختم خیز زده به دریا بپرم. بالای میز چوبی گدی پران های خود را آویزان کرده ام. پهلوی تخت خوابم رسم بزرگی از فیل را کشیده و روی دیوار بند کرده ام.

آن کاغذ بزرگ را پدر برایم داد. کاغذ نازک بود و بعضی جای هایش پاره شد. نیم بیشتر بدن فیل را آبی رنگ نموده ام. اما از آنجایی که رنگ آبی خلاص شد، بعضی جای هایش سفید مانده است. پدر می گوید که این رسمم شهکار است. اما نمی دانم چرا وفا با این رسم بد است. مثلی که حیوانات هم از خود بزرگتر را دیده نمی توانند. او دقایقی طولانی سوی فیل غر و فش می کند و گوشه ای از کاغذ را با دندان دریده است.

با رنگ سفید روغنی بر چت اتاقم چند پاره ابر رسم کرده ام. چکه هایی از رنگ که بر فرش چکیده است، هنوز باقی است. یکی از این چکه ها بالای پوزهء وفا افتاد که فوری لیسیده شد. من نام این چکه های رنگ را قطره های باران مانده ام. بر پتهء دیگر الماری چوبی ام که زمانی متعلق به پدر بود تصویر بزرگی از کارلوس سانتانا گیتاریست مشهور امریکای لاتین رسامی شده است. زمانی که پدر نوجوان بود با ذره بینی کوچک ، ساعت ها زیر نور آفتاب نشسته و تصویر را سوخته کاری نموده است. تصویر مرد شبیهء دزدهای دریایی است. موهای دراز دارد و دستمالی را بر سرش بسته است. بالای تصویر پوستری از یک کشتی قدیمی با بادبان های سفید درمیان موج های آبی موجود است. آفتاب میان تیرهای چوبی کشتی چون ماهی طلایی اسیر مانده است.

گاهی که بر تخت تخته به پشت دراز کشیده ام، پنجره باز است و نسیم می وزد، ابرهای سفید چت اتاق و بادبان های کشتی چوبی شور می خورد تا مرا به روی امواج آبی آب با خود ببرد. آن وقت من با عجله مینو، وفا و چشم سرخ را صدا می زنم و با خوشحالی می بینم که کبوترهایم در بالای کشتی پرواز می کند و ماهی هایم درمیان آب شناور است… وقتی صدای گیتار می آید، متوجه می شوم که آن مرد گیتاریست بر بلندترین دکل کشتی ایستاده است و گیتار می نوازد!

پرده های کلکین اتاق من نارنجی است با خال های زرد که نور آفتاب از میان شان بسیار گرم و درخشان تیر می شود. هر وقت دوستانم به خانهء ما می آیند، من شال بزرگ سیاه خود را پیشروی کلکین بسته میکنم. آن وقت ما با تفنگچه های خیالی و شمشیرهای چوبی دزدان دریایی بازی می کنیم. با سرعت گویی که مسابقه دوش باشد دورادور اتاق می دویم و از زینه گک بالا رفته خود را بالای تخت که گاه کشتی است و گاه بحر پرتاب می کنیم. جای تعجب نیست که نه تنها آپارتمان ما بلکه تمام عمارت بلاک به لرزه می آید. مینو در چنین مواقع چون بالای الماری را خالی نمی یابد، به زیر تخت رفته میان قوطی ها پنهان می شود. اما وفا چنان هیجانی می گردد که هربار یکی از پسرها با پاچهء پطلون دریده شده به خانه اش بر می گردد.

از قوطی های زیر تخت گفتم. این ها قوطی های مشکل گشا اند. هر قسم ریزه میده از قبیل گدی پران های پاره، بانگس و کاغذ گدی پران، سرش کاهی، اسکاشتیپ، رابرتیپ، اخبار کهنه، بوتل های خالی، پیچ و مهره و دکمه، قوطی های خالی کنسرو ماهی، سامان بازی های شکسته، لنگهء گمشدهء بوت عرابه ای، توپ های کفیده و تیرهای پنچر بایسیکل،خشت و پیچ، میخ و ده ها میده و پرزه ای دیگر که گاهی حتی خودم هم نمی فهمم که از کجا آمده اند، جمع دواهای تاریخ تیر شده و مرهم های یونانی در اینجا ذخیره شده اند. پسرها هر چیز جالب را که می یابند و جایش را از جاروی مادر در خانه مصون نمی بینند، آن را به سوی زیر تخت من می دوانند. بعضی از این لوازم از جوی ها و قوطی های کثافات جمع آوری شده اند. کاری است که اگر کسی دیگر ببیند شرم آور است ولی حتمی می دانید که چه لذتی دارد. گاه گاهی که با پدرکلانم به قدم زدن می روم، چشم هایم را به جستجوی گنج در راه می دوانم. گاه با سرعت به جوی خم می شوم و شی عزیز را دزدانه بر می دارم. وقتی در خانه دروازهء تشناب را می بندم، جیب هایم را خالی می کنم و آن ها را را با دقت می شویم، ناگاه دریافت سنگی درخشان که می توان در مرتبان ماهی ها انداخت یا مهره ای خوشرنگ که می توان به گردن چشم سرخ بست، یا پیچی نو که روزی پرزهء ماشینی خواهد شد یا بوتل خوش ساخت عطری که هنوز خوشبوی است و می توان میانش شاخهء نباتی را گذاشت، هیجان آور است.

در خانه اتاق سوم هم داریم. این اتاق آفتابی است. میز بزرگ کار وسه پایه ای نقاشی پدر که کمتر کسی اجازهء نزدیک شدن به آن را دارد، در اینجا مانده شده است. بالای میز انواع رنگ ها، مویک ها، کاغذها و قلم های پدر با کارهای نیمه تمام یا تازه تمام او موجود است. اتاق کار اتاق پذیرایی هم است. یک کوچ یک چوکی، یک میز با خاکستردانی سنگی و میز دیگری با تلویزون کوچک سیاه و سفید، رادیو کست و کست های پراگنده بالای آن، قالینچهء کهنهء افغانی زیر همهء اینها، گلدان های گل جریبن بالای تاقچه و یک گلدان بزرگ برگ روی زمین که شاخه هایش روی دیوار دویده اند، اشیای اتاق است. ساعت دیواری (اگر یاد ما نرود که کوکش کنیم) آهسته و یکنواخت تیک تاک می کند. آنقدر که دیگر صدایش را نمی شنویم. اتاقی راحت است. تنها در اینجا است که گاه تنها و گاه به کمک پدر کارخانگی هایم را انجام داده می توانم. ها راستی بالای میز کار تا به امتداد کوچ جیگری تابلوهای پدر آویخته شده اند. در دیوار مقابل چند ردیف قفسه های چوبی که رنگ سفید روغنی خورده اند، نصب است. در قفسه ها کتاب چیده ایم. این کتابخانه گک مدت کمی می شود که به خانهء ما علاوه شده است.

پدر تعدادی کتاب داشته که در نوجوانی و اوایل جوانی از دستمزد ناچیز خود خریده بود. چون جای کافی در خانه نداشتند، در تاکویی عمارت کتابخانه ای ساخت. همه پسرها و دخترهای منطقه از او کتاب می گرفتند. پدر به عنوان بزرگتر (هیچ وقت شده که پدر کوچکتر باشد؟) هرکس را که کتاب را تا آخر نمی خواند یا کتاب را درست نگهداری نمی کرد، سیلی می زد. بعد با گذشت سال ها و حوادث کتابخانه بسته شد، تعدادی از کتاب ها گم گشت و تعدادی را پدر نزد دوستی به امانت گذاشت. با وجود این چند کتاب طفلانه با تصویرهای رنگه در خانه بود که پدرمرا به دیدن و خواندن شان تشویق می کرد. از همین سبب من در خواندن کتاب در صنف خود مقام اول را دارم و حتی آریا اول نمره ما چون من روان خوانده و نوشته نمی تواند. روزی از پدر خواستم که کتاب های خود را از دوستش دوباره پس بگیرد. آن روز اوقات پدر تلخ بود و گفت که جای و حوصله برای کتاب ها ندارد و همه کتاب ها را خواهد فروخت. آنهم به صورت کیلویی! گویی که آن ها خشت و چوب اند نه کتاب های زنده. ولی من می دانم که خوی و خاصیت پدر چون هوای بهاری دگرگون است. چون یک ماه بعد خانه وضع دلشاد کننده یافت. پدر که هر کاری را با هنرمندی و ظرافت انجام می دهد، با علاقهء بسیارچند تخته چوب خرید. آن ها را در خانه خودش اره کرد و رنده کرد و ورنس زد و بر دیوار کوبید. بعد از دو روز کتاب ها را آورد. ساعت ها نشست، آنها را صافی و صحافی کرد و در قطارها منظم چید. دیوار بسیار زیبا شد ولی از وضع اتاق نپرسید. با آنکه پدر همهء اتاق را جارو زد و تراشه های چوب را به دور ریخت (البته قبل از آن مقداری تراشهء چوب با چند قوطی خالی رنگ و برس رنگمالی به زیر تختم انتقال یافته بود)، در اولین جمعه مادرکلان قضیهء نجاری در خانه را کشف کرد.

در روزهای خوش نجاری سه دوست پدرم بیشتر وقت را با ما بودند. از دوستان پدر خوشم می آید. آن ها با من نیز دوست هستند و رفتار پدر در موجودیت آنها بهتر است. با آنها هیچ نوع تشریفات در کار نیست. یکی با پدرم چوب ها را اره می کند. دیگری در آشپزخانه غذا می پزد. سومی با من بازی می کند، یا گیتار پدر را می آورد و با نیمه آوازی که دارد بیت می خواند. فضای خانه پر از شادی می شود. همه مانند اینکه گویی خانم خانه برای مدتی کوتاه مثلا برای میهمانی به خانهء مادرش رفته باشد، احساس آزادی و راحتی می کنند. جالب است که دوستان پدر همه مجرد اند. حال یا آنها در مورد دخترها بسیار خوابرده هستند یا اینکه پدر بسیار زود از خواب بیدار شده ا

me___my_father1.gifمتوجه هستم پدر تاثیری زیاد بالای دوستان خود دارد. او انسانی مبتکر است. او مانند من در دنیای خیال می تواند بادبان های کشتی را به حرکت درآورد. بحر را، دریا را، اصلا آب را من و هم پدر بسیار دوست داریم. با این تفاوت که پدر آببازی یاد دارد و ماهی گیری را دوست دارد ولی من آببازی نمی دانم و ماهی گیری را دوست ندارم.

پدر می تواند فضا را شادی آور یا غم انگیز بسازد. این مربوط به حالت روحی او است. او شادی خود را با همه تقسیم می کند و آن را به همه تحفه می دهد. ولی از سویی غم را نیز تنها برای خود نمی خواهد و همه را با خود به میان گرداب می اندازد.

در برابر او حد وسط و میانه وجود ندارد. یا دوستش داری، یا از او بدت می آید. دوستان پدرم باید حوصله و مهری بی پایان به او داشته باشند. چه غلط فهمی ها و بی حوصلگی های او در این یک سالی که گذشت، واقعا دوستی می خواهد تا تحمل شود.

حال که کتابخانه داریم، من نیز کتابدار شده ام. در یک کتابچهء بیست ورقه لیست نام های دوستانم را نوشته ام و به اساس آن لیست همراه با قید تاریخ، قسم به شرافت، امضای نام و تاپهء انگشت به آن ها کتاب می دهم.

عجیب است که زمانی پدر نیز با همین شوق و جدیت کتاب تقسیم می کرد و نه تنها خودش کتابخوان بود، بلکه دیگران را نیز تشویق به خواندن کتاب می کرد. حال او به مشکل کتابی را در دست می گیرد و اگر گرفت آن را به مشکل به پایان می رساند (بی آنکه بزرگتری باشد که از او بازخواست کند). یعنی چه؟ چرا پدر اینطور شد؟ آیا به راستی عروسی اینقدر خطرناک و زن گرفتن اینقدر نابودکننده است؟ واقعا چه لحظه ای خطرناک! آن وقت که آدمی زاده تصمیم می گیرد ازدواج کند و همه چیز خود را (و بدتر از همه) جای خواب خود را با کسی تقسیم نماید! چرا و چگونه آدم بی عقل می شود؟ چگونه به شخص دیگر (آنهم از جنس مخالف!) اعتماد می کند و شریک زنده گی (آن هم برای تمام عمر!) انتخاب می گردد؟

این موضوع باعث شده است که مجبور گاهی به دخترها توجه کنم. خوب فرض کنیم که من بزرگ شده ام چون پدر… (اما نه آنقدر پیر) و دخترهای که می شناسم، کلانکارک اول نمره همصنفی ام یا چوتی دراز دختر همسایهء منزل سوم یا چوب گوگرد خواهر سیاووش یا عینکی دختر همسایهء منزل اول نیز جوان شده اند… و خوب حالا انتخاب کن!

گرچه چوب گوگرد خواهر سیاووش چون خواهر من است (یعنی اگر خواهری می داشتم شاید برایم چون او می بود) و عینکی سر از همین حالا وقت گرفتن یا پس دادن کتاب بد بد طرفم می بیند و اول نمره گک اصلا مرا اهمیت نمی دهد و چون کفتان صنف است، هنگام گریز از صنف نام مرا هم (و حتی در اول لیست) به دست معلم می دهد و چوتی دراز بسیار به موهایش می نازد، در حالیکه من از دیدن آنهمه مو که به دنبال آن سر کوچک آویزان است می ترسم، و از هیچ کدام شان خوشم نمی آید… ولی باز اگر معجزه شود و آن ها همه خوب و سخت جان برآیند (مثلا هنگام گیره کان و خوردن به زمین نیم ساعت گریه نکنند)، باز هم چقدر شناختن آنها و خواندن درون کلهء شان مشکل است. من روزی به سوی دنبالهء چوتی، چوتی دراز دست پیش بردم و او چیغ زنان سوی برادر کلانش که آنسوتر فوتبال می کرد، دوید. هیچ نفهمیدم از چه ترسید. من صرف می خواستم قیتک موی او را که به شکل بوت بود، دست بزنم. شاید آریای اول نمره به او قصه کرده باشد که من در صنف گاهی جزایی موهای او را کش می کنم! خوب که چی؟ او هم هر بار راپور مرا به معلم می دهد و معلم با خط کش چوبی بر کف دستم می زند. خیال می کنید می ترسم؟ نه اخ هم نمی گویم و تا موقع پیدا می کنم باز موی او را سختتر می کشم!

دخترها… حتی اگر کوشش هم کنم، برایم جالب نیستند. اگر در این مورد پدر شبیهء من می بود، حال کمتر رنج می کشید.

خوشحال هستم که خواهری ندارم. گرچه سابق آرزوی داشتن خواهر را داشتم. بخصوص مادر بسیار می خواست دختری داشته باشد. ولی حال که نیست خوب است که نیست. زیرا به گمان نزدیک به یقین پشت مادر گریه و بهانه می کرد. من و پدر تنبل تر می شدیم و کارهای خانه بالای او بار می شد. از طرفی وظیفهء دفاع از او در برابر پسرهای که بی عقل می شوند، به دوش من می افتاد!

وقتی که مادرکلان با کنایه برایم گفت شنیده است که مادر عروسی می کند، دلم افتاد. پس او… پس او به راستی دیگر بر نمی گردد؟ گرچه باری پدر گفت حتی اگر مادر خودش هم به خانه برگردد، او حاضر به آشتی با او نیست، ولی در دل امید داشتم. چون به همة گپ های پدر نمی توان اعتماد کرد. بخصوص در مورد زن ها… اما حالا…

کتره ها و کنایه های مادرکلان ناامیدی مرا تبدیل به قهر و غضب کرد. اینکه او عروسی دوبارهء مادر را دلیلی خوب برای بد بودنش یافته است، منصفانه نیست. آخر مادرکلان همیشه از اینکه پدر ناحق کاکل سیاهش را بدون زن می خواهد سفید کند، متاسف است (اگرچه پدر پسری چون من را دارد). حال مادرکلان چگونه انتظار دارد مادر که از پدر جوانتر است، زلفان سیاه خود را بدون شوهر سفید کند، در حالیکه مرا در کنار خود ندارد؟

مادرکلان فرصت را از دست نداد و این خبر بد را به پدررساند. خبر تاثیر برعکس کرد. پدر که همه عکس های مادر را نابود کرده بود، به جز آن که نزد من پت است، نمی دانم از کجا قطعه عکسی از مادر را پیدا کرد و آن را بالای میز کنار چپرکتش گذاشت. هر ساعت چند دقیقه در برابر آن می ایستد و به فکر می رود.

هر کس این حالت پدر را ببیند و او را درست نشناسد، فکر می کند پدر از عشق یا حسادت یا غیرت رنج می برد. ولی من با شناخت کاملتر پدر آن را عادت می نامم. پدر مانند اکثر مردم وقتی چیزی به دسترسش باشد (و آن هم زن باشد!) و آن زن را زنی مهربان و محجوب بیابد، برایش چون خرگوش من در قفس خاطرجمع کننده و بی اهمیت می گردد. ولی اگر آن چیز (بخصوص زن) از نزدش به آزادی و خوشی برود، آن وقت برایش مهم چون کفترهای من می گردد که آزاد هستند و او برای گرفتن شان حاضر است خود را از منزل چهارم به پایین بیندازد! گرچه این پایین انداختن ها صرف در دنیای خیال است. اگر حقیقت می داشت نه سر، نه دست نه پای پدرم سالم می ماند و همه بدنش چون دلش تکه تکه می بود!

به هر حال پس از اینکه چندی گذشت و از سویی خبر بد خبر دروغ برآمد، عکس مادر دوباره از اتاق پدر گم شد!

***

… آسمان رنگ زیبایی پیدا کرده است. پرنده ها دسته دسته از بالای سرم تیر می شوند. یک غچی بالای آب دریا می رقصد. اوه چقدر خوب است که امروز مکتب نیست.

در مکتب همیشه در مورد لیاقت خود به شک می افتم. در حساب خوب هستم. شاید به سببی که ثابت است و دو جمع دو همیشه چهار است و یک منفی یک همیشه صفر. اما در ساعات خوانش دری و زبان دری… گرچه گفتم که از همه روانتر می خوانم و حاضرهستم همه کتاب های دنیا را بخوانم اما نمی دانم چرا معلمم از من راضی نیست. بخصوص در قسمت حل چیستان های کتاب درسی ما همیشه مشکل دارم و کمترمی شود که جواب دلخواه کتاب را پیدا کنم. مثال می دهم. در جواب چیستان “آن چیست که می رود و پس بر نمی گردد” من که هنوز از خبر بد مادرکلان فکرم پریشان بود، گفتم: مادر!

سیاووش جواب داد: برق!

هم صنفی ما ادریس گفت: عمر…

شاید اگر پدر می بود، می گفت: جوانی!

در حالیکه جواب کتاب آب است. آریا چنین گفت و من اطمینان دارم که قبلا در آخر کتاب جواب چیستان را دیده بود.

طوری که می بینید همه جواب ها درست است و جواب یک چیستان بسیارچیزها شده می تواند. بسته به هوش و سلیقه است و مشکل در اینجا است که هوش من و کتاب یکی نیست. خوب که چه؟ درس ها باید ما را انسان بسازند یا رمهء گوسفند؟ ولی معلم ما سخت طرفدار هوش کتاب است. آریا هم که موش کتاب است!

“چیست آن میوه که گلگون است- بر لبش خنده و دلش خون است”؟

من گفتم: پدر!

صنفی هایم خنده کردند و معلم ما پرسید: آیا پدرت میوه است؟

سرخ شدم و گفتم: نی ولی دلش خون است.

معلم ما از بالای عینک هایش به من دید و گفت: تو باید هر دو سطر چیستان را مدنظر بگیری. نه یکی آن را. جواب اصلی انار است.

حالا کسی بیاید و از جناب معلم بپرسد که انار هم دل دارد؟

“آن چیست که هم از من است هم از تو و هم از ما؟”

من صادقانه گفتم: چنین چیزی وجود ندارد.

معلم ما خفه شد و بی آنکه منتظر جواب دیگران شود، گفت: چطور آرش… چطور چنین می گویی! آخر این وطن است.

اوه… وطن! شرمنده سرم را به زیر انداختم. گناه مادر و پدر است که در این مورد هیچگاه چیزی به من نگفته اند. آن هم در مورد چیزی که از همه است… شاید به دلیلی که مادر من از افغانستان نبود، آن ها هیچ وقت در مورد وطن گپ نمی زدند. پدرم خوش نداشت بشنود مادر افغان نیست و مادر خوش نداشت بگوید افغان است. آیا من افغان هستم یا نیستم؟ تنها اطمینان دارم که انسان هستم. کاش جواب این چیستان دنیا می بود تا ما همه آن را از خود می دانستیم. و به همین قسم جواب این چیستان خدا هم بوده می تواند. گرچه در این مورد هم هیچ وقت مادر و پدر چیزی برایم نگفته اند. فقط خودم فکر می کنم که اگر خدا است باید از همه باشد.

“نی آب است، نی سنگ، نی شیشه – هم آب است، هم سنگ است، هم شیشه”

باز هم بنا بر مرضی که دارم اول تر از همه چیغ زدم: خوب این می تواند کلوخ باشد.

معلم ما برایم گوشزد کرد: باز تنها یک سطر را در نظر گرفتی. به خاطر بیاور که هم آب است، هم سنگ، هم شیشه.

گفتم: در این صورت شاید مرتبان ماهی های من باشد؟

هم معلم ما و هم من از خودم ناامید شدم. جواب کتاب یخ بود.

“مغزش سفید، پوستش سیاه”

من با سروصدا اطمینان دادم: این همایون است!

این بار نه تنها همصنفی هایم که معلم ما نیز خندید. همایون همصنفی ما است. جلدی تیره دارد و مغزش واقعا سفید است. در آن یک نقطهء سیاه هم یافت نمی شود. سال سوم است که صنف دوم را می خواند. شاید غلط گفته باشم و او همین مغز سفید را هم نداشته باشد. از همین سبب جواب من هم با وجود موافق بودن همهء صنف غلط بود. جواب کتابی و درست جلغوزه است. بیچاره همایون، حالا همه او را از دست من همایون جلغوزه می گویند.

همایون جلغوزه هر روز در ساعت تفریح یک پاکت “توتو” می خرد و می خورد. ریزه های نارنجی توتو تا آخر ساعت درسی بر کنج لب هایش باقی می ماند. قیمت هر پاکت توتو صد افغانی است. با خود حساب می کنم که اگر پدر هرروز یک قوطی سگرت به ارزش دو صد و بیست افغانی را تبدیل به دود نکند، من هرروز در مکتب دو پاکت “توتو” خریده خواهم توانست. یکی برای خودم و یکی برای سیاووش.

شما چی می گویید که من در جواب این چیستان چه باید می گفتم؟ “آن چیست که روز می گردد و شب در گوشهء اتاق آرام می گیرد؟”

من گفتم: وفا… سگم وفا.

دیگران هم با اصرار و جنجال خود، پشک یا بوت های خود را نام گرفتند. ولی جواب چاپی کتاب پاک شدنی نیست: عصا!

شما هم موافق هستید که فکر کردن به عصا برای اطفال صنف دوم ناممکن است؟

یک بار واقعا که بسیار بی فکری کردم:

“چیست آن طوطی شکرگفتار- آب حیوان گرفته در منقار

بی دهان است و راست می گوید – بی زبان است و می کند گفتار”

همه چرتی شدند. صدایم را با تردید بلند کردم و گفتم: ماهی… ماهی های من.

معلم ما قهر شد: چطور ماهی دهان ندارد؟

– دارد ولی بی زبان است.

– و چطور گفتار می کند؟

– من گپ های طلاتاج و نقره عاج را می فهمم.

– و آب حیوان گرفته در منقار را چطور حل می کنی؟

– منقار… را نمی فهمم اما آب در دهان ماهی ها است.

– تو اصلا معنی آب حیوان را می فهمی؟

– بلی آبی که در آن حیوان است!

با وجودی که این چیستان سوال پارچهء امتحان نبود، از سوی معلم صاحب برایم صفر کلان سرخ به طور افتخاری داده شد.

“یک صفه گک در آن پنج بی بی گک”.

اگر از سبب صفری که برده بودم، پندیده نمی بودم، شاید بی اختیار از دهانم می پرید که این حتمی صفه گک پایین بلاک ما است که در آنجا همیشه دخترکان برای قصه جمع می شوند، ولی عدد پنج شان ثابت نیست. خوشبختانه صفر به فایده ام تمام شد. آریاا جواب درست چیستان را داد: کف دست.

می بینید من کله ندارم. می ترسم سایهء همایون جلغوزه بالایم افتاده باشد و مغزم را از دست داده باشم

باشید… باشید هنوز تمام نشده است. کتاب خوانش دری ما کتاب نیست. چیستان نامه است. “من خوب پرواز می کنم. من خوب شنا می کنم. اما نمی توانم به آسانی راه بروم. من چیستم؟”

من و سیاووش یکجایی چیغ زدیم: تو لافوک هستی!

معلم ما خندید و پرسید: چرا؟

سیاووش جواب داد: معلم صاحب کسی که بتواند آببازی و پرواز کند، راه رفتن دیگر چیست که نتواند!؟

معلم ما بی حوصله نشد و گفت: از روی خود حساب نکنید. همانطور که آببازی نمودن و بخصوص پرواز کردن برای شما خیال انگیز و مشکل است، حیواناتی هم هستند که همین راه رفتن عادی شما برای شان آرزوی ناممکن و سعادتی بزرگ است. جواب این چیستان مرغابی است.

کاش معلم ما هربار به همین خوبی برای ما توضیح بدهد. این بار از گپ های او خوشم آمد و بی اختیار دختر همسایهء منزل پنجم را بیاد آوردم: میترا چهارده ساله است و پای هایش را به اثر انفجار ماین زمینی از دست داده است. دو سال می شود که او را ندیده ام. تا مجبور نشود از خانه بیرون نمی آید. آخر کی او را از آن همه زینه پایین و بالا ببرد؟ نه تنها برای بعضی حیوان ها که برای بعضی انسان ها نیز تنها همین راه رفتن آرزوی ناممکن و خوشبختی بزرگ است.

“میخ زرین تهء زمین”

ما همه جواب را گنج فکر کردیم، ولی جواب کتاب زردک است. معلم ما گفت: خنده آور است که کسی زردک را گنج بداند.

گفتم: معلم صاحب باید از روی خود حساب نکنیم. حیواناتی هستند که…

چون متوجه شدم که یکایک کلمات خود او را تکرار می کنم، وارخطا شدم، آب دهن خود را قورت کردم و ادامه دادم: منظورم این است که یافتن زردک برای خرگوش می تواند چون یافتن گنج باشد.

معلم ما لبخندی معنی دار به طرفم زد. بلی او آنقدر هم بد گفتنی نیست.

فقط یک بار من به خوبی و درستی جواب سوالی را یافتم:

“در ملک های گرم و در بین جنگل ها زنده گی می کنم. بزرگترین حیوان روی زمین هستم. بگویید من چیستم؟”

این بار من آهسته و با خود گفتم: تو فیل هستی.

معلم ما که معلوم شد گوش های تیزی دارد یا متوجهء من بود، شنید و گفت: آرش درست است. می بینم که اگر فکر کنی و جواب بدهی، درست می گویی. چیستان ها برای همین هستند که شما یاد بگیرید تا هر طرف یک موضوع را بسنجید.

من از موفقیت خود نتوانستم احساس خوشحالی کنم. یاد فیل یاد آن برادر زندانی ام مرا غمگین ساخته بود.

***

… چرا سیاووش نیامد؟ شاید مادرش او را صبح این همه وقت اجازه نداده است که از خانه برآید.

مادر سیاووش زنی عجیب است. سیاووش هیچ وقت در برابر من تعریف او را نکرده است اما می دانم که او را بسیار دوست دارد. مادر می گفت که خانهء سیاووش شان به خانهء زنبور می ماند. آپارتمان آنها مانند ما سه اتاق دارد و در این سه اتاق پدر، مادر، دو خواهر و سه برادر سیاووش زنده گی می کنند. برعلاوه مادرکلان هم است. برای او برنده را تبدیل به اتاقک چوبی کرده اند. مادرکلان بسیار پیر و از پاها فلج است. سیاووش اتاق خواب تنهایی چه که اتاق خواب ندارد. او با دو برادرش در همان اتاق نشیمن که روزانه در آنجا می نشینند و دسترخوان نان را هموار نموده غذا می خورند، شبانه رختخواب خود را هموار کرده و می خوابد.

مادر سیاووش سحر بیدار می شود. چای دم می کند، رختخواب ها را جمع می کند و اتاق ها را جارو می زند. غذا می پزد و خشوی خود را تر و خشک می کند. او هیچ همکاری ندارد. شوهرش شبانه و آنهم بسیار خسته به خانه بر می گردد. یک خواهر سیاووش شیرخواره است و خواهر دیگرش چوب گوگرد از سیاووش خوردتر است. بزرگترین برادرش تازه شامل فاکولتهء طب شده و از همین سبب با او نمی شود گپ زد. او یک اتاق آپارتمان را(هرچند خوردترین را) به تنهایی اشغال کرده است و شبانه درس می خواند. دو برادر دیگر سیاووش تنها یاد دارند فوتبال کنند. از برادر کلان می ترسند و برادر خورد خود را به حساب نمی گیرند. مادر سیاووش همیشه با دیدن من لبخندی خسته و مهربان می زند. او گرچه شاید بارها تعریف های زیاد سیاووش را در مورد اتاق خواب و وسایل بازی من شنیده باشد، ولی مرا ازاین سبب که مادر ندارم، قابل دلسوزی می داند. از دلسوزی او برخلاف دلسوزی دیگران بدم نمی آید. نمی دانم چرا وقتی که او کف دست جوان اما ترک خوردهء خود را بر سرم می کشد، گریه ام می گیرد. نمی دانم چرا فکر می کنم که اگر مادرم مانند او می بود، هرگز ما را ترک نمی گفت.

***

… کم کم پریشان می شوم. چرا سیاووش نیامد؟ آفتاب کافی بالا آمده است. امروز جمعه نیست اما رخصتی است. از رخصتی ها خوشم می آید. در جنتری دور روزهای رخصتی را دایره های سرخ می کشم. در این روزها است که می توانم آزادانه به کارهای خود برسم. مثلا به بوتل های آب و گل خود.

شما برگ های سایه را که دیده اید. اکثر آنها ساقه های شکننده دارند و بسیار ظریف هستند. با کمترین تماس می شکنند. ما در خانه یک گلدان کلان از برگ سایه داریم. گاهی که من پشت مینو می دوم یا وفا عقب من می دود، حتمی شاخه ای از آن می شکند. آن وقت است که با دهانم آژیر خطر را به صدا می آورم و تیو تیو کنان با امبولانس خیالی ام شاخهء شکسته را به شفاخانهء اتاقم می برم. پدر با این کارهایم گمان می کند که من به قصدی و برای ساعتیری گلدان گل را افگار کرده ام، اما من به راستی متاثر می شوم که شاخه می شکند و فوری برای نجات نبات دست به کار می شوم. بوتل خالی مربا یا زیتون یا عطر را از ذخیرهء زیر تختم بیرون می آورم، می شویم و میانش آب می ریزم. شاخهء زخمی را میان آب می مانم. بسیار دوست داشتنی است وقتی که می بینی گیاه نمی میرد و در آب تازه می ماند. گیاه آهسته آهسته ریشه پیدا می کند و ریشه های سفیدش در آب تکان می خورد. من برای تقویهء گیاه آب بوتل را تبدیل می کنم. گاهی هم مقداری بوره یا خاک به آبش می ریزم. وقتی گیاه جان گرفت و خوب ریشه دواند، دوباره آن را در خاک می کارم. به اینگونه گلدانی جدید به وجود می آید. این گلدان نو را می توان برای پدرکلان یا معلم یا دوستان هدیه داد.

باری آریا برایم شاخهء شکسته ای جریبن را که چند غنچهء سفید داشت، آورد. شاخه را در آب ماندم ولی به نجاتش امید نداشتم. صرف بوتلش را بالای تاقچهء اتاق کار ماندم تا آفتاب بگیرد. جالب بود وقتی که غنچه های گل جریبن در آب شگفت و گل های سفید آن برای مدتی دوامدار تازه ماند. من بوتل را به مکتب نبردم. می ترسیدم تکان خوردن زیاد گل را بخشکاند. در عوض برای آریا گفتم که برای دیدن گل به خانهء ما بیاید.

متاسفانه آریا دختراست (و نمی دانم چرا ولی) او نمی تواند چون سیاووش یا ادریس و الیاس آزادانه به خانهء ما بیاید. شاخهء جریبن حتی ریشه گرفت. شاخه را با علاقهء بسیار در خاک کاشتم. می خواستم شاخه را به شکل گدان بزرگ پرگل به آریا هدیه بدهم. ولی شاخه در خاک نگرفت و خشک شد. در نتیجه آریا باور نکرد که اصلا شاخه از اول در آب شگفته باشد! اوه که چقدر دخترها عصبانی کننده هستند!

گاهی در روزهای رخصتی به تیار نمودن دوای خوشبویی برای دهن حیواناتم مشغول می شوم. این شربت عبارت است از: آب گرم، هیل، بادیان کوبیده شده و عرق گلاب با بوره. مخلوط را در بوتلی می ریزم و بالای کاغذ بوتل می نویسم: قبل از خوردن خوب شور داده شود! روزهای که فرصت و حوصله دارم یک یک قاشق در دهن چشم سرخ، وفا و بخصوص مینو می ریزم. آن ها با همان بدخلقی که من در روزهای بیماری شربت سرفه را می خورم، دوا را قورت می کنند. اثر خوشبویی پیدا نیست. اما چه کنم که از جور نمودن این طور ترکیب ها خوشم می آید.

همچنان وقت پیدا می کنم که به سگم وفا حساب را یاد بدهم. توپ را به دست می گیرم و می گویم: یک. آن وقت به زبان سگ ها می گویم: غو. دو توپ را به دست می گیرم و می گویم: غوغو. یعنی: دو.

وفا یاد گرفته است که با دیدن یک توپ بگوید: غو. یعنی او عدد یک را آموخته است. اما هنوز به عدد دو نرسیده است. من معلمی سختگیر نیستم. زود دلم به شاگرد می سوزد. برعلاوه توپ برای آموختن حساب خوب نیست. زیرا هم سگ و هم صاحب سگ را به یاد جست و خیز و بازی می اندازد. در نتیجه قصهء درس مفت می شود.

من می خواهم به کفترهایم نامه بری را یاد بدهم. تقریبا شروع کرده ام. باری بر کاغذی نوشتم: سیاووش برادر بزرگ تو خودخواه و احمق است.

کاغذ را به پای کفترم بستم و به برنده رفتم. سیاووش طبق قرار قبلی در بلاک مقابل در برابر ارسی باز خانهء خود در منزل دوم ایستاده بود. با ریختن دانه می خواست توجهء کفتر مرا جلب کند. کفتر پس از چند چرخ (چون من اورا اجازهء نشستن در برندهء خانهء ما نمی دادم)، به سوی سیاووش رفت. همه چیز عالی پیش می رفت. صرف نمی دانم چرا نامه ام عوض سیاووش به دست برادر بزرگ او افتاد! نالهء سیاووش به هوا بلند شد و کفترم سراسیمه به برنده برگشت. بدینگونه این کار معطل مانده است.

***

… چه می کنم؟ منتظر سیاووش هستم. بلی می دانم می خواهید بدانید موضوع چیست و برای چی اینجا وعده گذاشته ایم.

خوب چون هنوز او نیامده است، وقت دارم که این را هم برای تان قصه کنم. گرچه قرار بود که راز بماند. راستی امروز چه آفتابی است، چه هوایی.

آیا شما هم در شروع بهار صدای بقه ها را شنیده اید که آواز می خوانند؟ من شنیده ام. حتی دیده ام. شامی زیر یک برگ کلان بقه ای را دیدم که زیر گلویش پندیده بود و آواز می خواند. پدرکلان برایم معلومات داد که تنها بقه های نر آواز می خوانند تا توجهء بقه های ماده را جلب کنند. (من این معلومات را به پدرم نگفتم. ترسیدم که او هم به آوازخوانی بپردازد!) کنجکاو شدم که بقه ها در کجا چوچه می دهند. پدرکلان گفت که آنها چوچه نمی دهند. بلکه در آب های ایستاده و به دور بته های زیر آب تخم می گذارند.

درست! پس آن رشته های دراز و چسپناک سیاه و سفید تخم بقه اند. نقشه ام را به سیاووش گفتم. با هم سوی بیشهء دریا آمدیم. برف ها آب شده و دریا پر آب بود. ما از جوی بیشه که به خندقی ختم می شد، چند رشته تخم بقه را با چوبکی از آب جمع کرده و داخل مرتبانی کلان انداختیم. مرتبان را از آب جوی پر کردیم. در خانه مرتبان را میان بوتل های آب و گل جای دادم. بعد فکر کردیم که برای تخم ها آفتاب مفید است و مرتبان را بالای تاقچهء اتاقم ماندم. (البته روزهای پاک کاری مادرکلان مرتبان زیر تختم پت می شد). مرتبان تخم بقه راز مشترک من و سیاووش شد. ما نخواستیم دیگران از آن باخبر شوند. آب مرتبان را پنجشنبه به پنجشنبه تبدیل کردیم و همیشه از آب جوی استفاده نمودیم. پس از مدتی به صورت باورنکردنی همان حادثه ای که در در جوی ها در موسم بهار رخ می دهد، در مرتبان ما واقع شد. تخم های بقه تبدیل به مهره گک های خوردترک سیاه شدند با دنبکی باریک. ما مرتبان را که آلوده به رشته های چسپناک بود و رنگش سبز شده بود به سطل کثافات انداختیم و چوچه های مهره ای خود را به بوتلی پاک کوچ دادیم. ماهی گک های مهره مانند زیبا در آب بالا و پایین می رفتند. دل ما می شد که آن ها را در دست بگیریم. بخصوص وقتی کمی کلانتر شدند، دیدن بدن های سیاه و شفاف آن ها خوشایند بود. هیچ تصور نمی شد که روزی تبدیل به بقه خواهند شد. پس از مدتی رنگ شان زرد شد، صرف چشم های شان سیاه ماند. آن ها روز به روز کلانتر و بدقواره ترمی شدند و بدتر اینکه روز چند تا می مردند. در زیر شکم شان چهار برآمده گی در حال نمو بود که می رفت تبدیل به دو دست و دو پا شود.

حیرت و خوشی من و سیاووش حد نداشت. آنچنان مشغول دنیای داخل مرتبان شده بودیم که علاقهء خود را به بازی های دیگر از دست داده بودیم. آنچه ما را پریشان می کرد، مرگ روزافزون بچه های بقه بود. ما حال صرف سه چوچه داشتیم که دست و پا و دم داشتند. وقتی دو چوچه بقه در یک روز مرد، ما که تجربهء خود را در حال شکست می دیدیم، به فکر تغییر شکل خانهء چوچه گک آخری افتادیم.

ذخیره گاه زیر تخت به کار آمد. در قوطی کنسرو آب ریختیم و چوچه گک را در آن رها کردیم. قوطی کنسرو را میان قوطی کاغذی بوت ماندیم. در قوطی بوت خاک و سبزه ریختیم. حتی سیاووش چند گل زرد خودروی هم در آن چید. چوچه گک ما از آب بیرون آمد و در باغچه گک خود به گردش پرداخت. اینک او بقه ای بود با یک دم که روز به روز کوتاه تر می شد.

من و سیاووش به شکار مگس و پشه مشغول بودیم و خود را دانشمندان حقیقی می شمردیم. به راستی در تاریخچهء زنده گی کدام حیوان شناس نوشته شده است که در صنف دوم مکتب موفق به پرورش بقه شده باشد؟ نوشته نشده ولی از ما نوشته خواهد شد!

نام بقه را سآب مانده ایم که از حرف اول نام های سیاووش، آرش و بقه گرفته شده است. حال مدت یک روز می شود که دم بقه گک ما گم شده است. سآب بسیار زیبا است. دلت می شود که او را در نوک انگشتت بنشانی و ببوسی. وقت آن رسیده است که تجربهء خود را به همه نشان بدهیم. صبا چون به مکتب برویم، سآب را نیز با خود خواهیم برد.

سیاووش حسادت می کند از اینکه خانهء سآب بالای تاقچهء اتاق من است. من به او حق می دهم. مادرش به او اجازه نمی دهد که سگ یا پشک داشته باشد. در خانه ایکه برای خود آنها خورد است، قبول کردن حیوان البته که مشکل است. با وجود این دیروز سیاووش با اصرار بسیار به من قبولاند که اجازه بدهم شبی سآب را با خود به خانه ببرد. موافق نبودم اما مخالفت نتوانستم. حق من و او بالای سآب مساوی است. از آنجایی که قوطی بوت جلب توجه می کرد، سیاووش در بوتل خالی مربا آب، یکی دو ساقه سبزه، مقداری پشه و باز هم یکی دو گلبرگ گل ریخت و سآب را به بوتل انتقال داده با خود به خانه برد. شام بود. وعده کردیم که فردا صبح وقت او را اینجا در بیشهء لب دریا بیاورد. تصمیم داریم که امروز او را با آب دریا آشنا کنیم. حالا آفتاب بالا آمده و گرم می تابد اما او هنوز نیامده است.

وقتی من از خانه برآمدم، ملای مسجد آذان می داد و پدر خواب بود. در این چند روز آخر پدر بسیار مریض است. دلم برایش می سوزد. نمی توانم مادرکلان را خبر کنم. پدر عقیده دارد که فایده ندارد. مادرکلان پریشان می شود. تا و بالا می دود، بی آنکه بتواند دردی را درمان کند. من تنها می توانم دستمال بینی او را تر کنم و بر پیشانی تبدارش بگذارم. اما خودش پیش از من این کار را کرده است.

پدر با دستمال بینی خود هر نوع پاک کاری می کند. از پاک نمودن بینی تا خشک نمودن لکهء رنگ از روی کاغذ زیر کار، گرفتن گرد از گروپ چراغ مطالعه، صافی شیشهء میز کار و بالاخره پاک کاری خاک بوت هایش!

در سابق مادر و حال مادرکلان با لکه گیری و شستن دستمال های هرکارهء او در عذاب هستند. راستی که مردان چقدر به خود حق می دهند. به نظر من همانگونه که هرکس خودش بینی اش را پاک می کند، خودش هم باید دستمال بینی خود را بشوید. به همینگونه هر کس پایش را در بوت می کند، خودش باید بوت پایش را پاک کند و رنگ بزند. این دو نظر انقلابی تربیتی اصلاً از مادر است. او رنگ نمودن بوت های پدر و شستن دستمال های بینی اش را بسیار عجیب و توهین آمیز می یافت.

چی؟ تب؟ بلی پدر تب دارد و سرفه می کند. نان نمی خورد. در اتاق خود دراز کشیده و رنج می برد. می دانم که اکنون دلش هوای مادرم را می کند. بلی می دانم! چندی پیش وقتی خنک خوردم و سینه ام را چیزی تنگ گرفت، طوری که به مشکل نفس می کشیدم و تب مرا به جایم انداخت، ناگهان یاد مادر، یاد دستان مهربان و بوسه های پرمهرش مرا در بغل گرفت و دلم بسیار آرزوی او را کرد. در آن وقت پدر برایم کافی نبود. هر چند تمام شب بالای سرم بیدار نشست و دستمالش را با الکول تر نموده دور گلویم پیچید، اما کافی نبود. حال می دانم که من هم برای پدر کافی نیستم. از همین خاطر جرات رفتن به اتاق او را ندارم. آرزو می کنم مادر باری سینه و بغل شود مگر از دل من و پدر بیاید!

***

… اوهو اوهو بالاخره سیاووش از دور پیدا شد. ولی… مثلی که بوتل در دستش نیست. سر و وضع سیاووش پریشان است. معلوم است که اصلا روی خود را نشسته و موهای خود را شانه نزده است. با پریشانی بی آنکه سلام بدهد، دست خود را سوی من دراز کرد و مشتش را باز نمود. سآب در کف دست او است. رنگش تیره شده است. سیاووش با صدای گرفته گفت: شب وقتی جای های خواب خود را در تاریکی هموار کردیم (دیشب باز برق ها قطع شده بود)، بوتل سآب را از داخل الماری آوردم و با خودم زیر لحاف بردم. صبر کردم تا برادرانم را خواب برد. آن وقت با او قصه کردم. گاهی تا با چراغ دستی پدرم به بوتل روشنی می انداختم، سآب وارخطا می شد و طرف روشنی شنا می کرد. (حسادتم شد. این نوع بازی هیچ به فکرم نیامده بود). نیمه های شب خوابم برد. صبح متاسفانه وقت بیدار نشدم و برادرم را که می شناسی. سرش در چت و پایش در زمین است. گویی بوتل توپ فوتبال باشد، آنچنان بوتل را شوت کرد که از صدای برخورد شیشه با دیوار از خواب پریدم. سآب را که بی حرکت میان توته های شکستهء شیشه نشسته بود، گرفتم. حتمی قلبش می تپید. حتمی برای او مانند بمبی بوده که بیخ گوشش منفجر شده… کسی متوجه او نشد. هرچه مادر و پدرم پرسیدند که این بوتل کثیف پر از آب و سبزه چه بود که در کنار جای خوابت گذاشته بودی، جواب ندادم و با اولین فرصت سوی تو دویدم.

دلم می خواهد سیاووش را بزنم. مشت هایم گره شده است. هرکس دیگر به جای او بود، وقت لت خورده بود. ولی سیاووش را نمی توانم بزنم. خودش بقدری خفه است که حاضر است خود را بزند.

سوی دریا رفتیم. با دست های خود دیواری ساختیم و سآب را در آب رها کردیم. سآب دو سه بار دستها و پای های خود را باز وبسته کرد و خسته شد. طرف خشکی آمد و بالای سنگریزه ای نشست. ما در دو طرف او زانوهای خود را بغل زدیم و بر زمین نشستیم. لازم به احتیاط نیست. خوب معلوم است که او انرژی خیز زدن به داخل آب را ندارد. او همانطور خاموش با چشمان ریزهء سیاه خود بالای سنگریزه در آفتاب نشسته است و رنگش تیره شده می رود، تا آنکه خشک شد. ما مانند مردها کوشیدیم گریه نکنیم. بالاخره از زمین بلند شدیم. باید به خانه برگردیم. سآب را همانطور بالای سنگریزه در کنار آب رها کردیم. به یقین موجی از آب خواهد آمد و اورا با خود خواهد برد.

به سیاووش گفتم: ما سال آینده سآب های بیشتری خواهیم داشت.

سیاووش با قیافهء گنهکار در پهلویم به راه افتاد. ناگهان ایستاد، لبخند زد و در حالیکه در ذهنش حرف های (آ) و (ر) و (ب) را پس و پیش می برد، گفت: ما نام های آن ها را سآب، بآس، آسب و سبآ خواهیم ماند.

هر دو خندیدیم. با وجود این جرات نکردیم به پشت سر خود سیل کنیم.

***

… خوب خداحافظ! شاید در آینده باز هم بتوانم برای تان قصه کنم. نامم را از یاد نبرید. نام من آرش است. من پسر پدر هستم و پدر پسر پدرکلان است.

ولی من پسر مادر نیستم و پدر نیز پسر مادرکلان نیست و… گرچه این گپ کمی خصوصی است اما پدرکلان روزی برایم گفت که او نیز هیچ وقت پسر مادرش نبوده است!

 

 

 

Leave a comment

Your email address will not be published.


*