ماجرا های آرش (۳)

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

قسمت سوم 

زمین گرد است

سلام!

باز هم من هستم، آرش.

بسیار زیاد وقت شد با شما قصه نکرده ام. شاید برای این که بالاخره پدر عروسی کرد. حتمی فکر می کنید به قدری بدبخت هستم که وقت قصه کردن را نیافته ام. اما این طور نیست. اگر بدبخت می بودم زمان طولانی می شد و هر قدر می خواستم وقت تیر شود، تیر نمی شد و در نتیجه بیشتر دلم می شد با کسی گپ بزنم و درددل کنم. در حالیکه در خوشبختی زمان کوتاه می شود و هر چه بخواهی محکمش بگیری، نمی ماند و می رود. همین است که بیشتر می خواهی خنده کنی و بیت بخوانی تا آنکه گپ بزنی.

البته آن قدرها هم خوشبخت نبودم که نخواهم هیچ گپ نزنم. غم بزرگی بر دل داشتم. از غم آوازهء عروسی پدر نه بلکه… از غم آوازهء سفر سیاووش.

سیاووش حتمی به یاد تان است. اگر دوست مرا از یاد برده باشید، مانند این است که مرا فراموش کرده باشید. شاید به یاد داشته باشید( این بخش را مهم نیست اگر از یاد برده باشید)که سیاووش برادریکلان داشت که محصل فاکولتهء طب بود و خودش را بسیار می ساخت و عینک می ماند و کتاب ها زیر بغلش بود و یک اتاق خانه را به تنهایی اشغال کرده بود؟

وقتی دست اسپارتک در روک میز بند ماند و زخمی شد، ما برای چاره جویی پیش او رفتیم. او در حالیکه عینکش را پاک می کرد، با صدایی که از بینی نازکش می برآمد، گفت: من وترنر نیستم! ما ندانستیم وترنر یعنی چه؟ تا خانهء ما از بس این لغت را زیر لب تکرار کردیم تبدیل شد به ونرتر. در حالیکه سیاووش شله بود که نروتر است. با این همه پدر مقصد ما را فهمید و گفت: وترنر یعنی داکتر حیوانات.

پدر کمی پودر پنسلین بالای دست اسپارتک انداخت و گفت: بمانید که خود پشک دست خود را بلیسد و پاک کند. در زبان پشک و سگ موادی است که زخم را خوب می کند و حتی دوایی به نام مرهم زبان سگ وجود دارد.

سیاووش به آهستگی از من پرسید: پدر تو نروتر… است؟

با یقین گفتم: نه ولی قسم می خورم که داکتر هم بوده می تواند. اصلا پدر هر چه که بخواهد می تواند، باشد. یعنی پدر جادوگراست!

پدر سوی سیاووش چشمک زد و با خنده گفت: می ترسم اگر روزی مادر بیچاره ات محتاج به زرق دوایی گردد، این برادر بینی بلندت او را پیچکاری نکند و بگوید که من نرس نیستم!

این برادر بینی بلند در امتحانات سمستر دوم سال اول طب ناکام ماند و خطر رسیدن دورهء سربازی او تمام خانواده اش را به لرزه انداخت. این پسر بزرگ خانواده که هژده سال دارد، این چشم امید خانواده که باید داکتر شود، با آن اندام لاغر و قد میانه و چشمان کم بین باید عسکر می شد و به خدمت زیر بیرق می رفت!

آپارتمان آن ها گروی بود. صاحب آپارتمان با استفاده از اعلان عفو عمومی دولت از اروپا آمد تا آپارتمان خود را از گروی خلاص کند و به فروش برساند.

در چنان حالتی مادرکلان افلیج سیاووش هم افتاد، مرد و آخرین مانع برای سفر از پیش پای آن ها برداشته شد.

روزی زمستانی که من و سیاووش گلولهء برفی می ساختیم تا با آن آدمک برفی ساخته شده توسط دختران بلاک را بمبارد کنیم، سیاووش دست های سرخ شده از خنک خود را کف کرد و با دودلی گفت: آرش… شاید ما برویم.

در حالیکه دستکش دست چپ خود را به او می دادم که بپوشد، با حیرت پرسیدم: به کجا؟

چپ ماند. دلم لرزید و گفتم: به کدام بلاک دیگر مکرویان یا خانه ای در شهر؟ آیا دور است… آن قدر دور است که باید مکتب خود را تبدیل کنی؟

با صدای گرفته گفت: آن قدر دور است که باید خاک خود را هم تبدیل کنم! آرش به کسی نگویی… به پاکستان می رویم.

پاکستان؟ چقدر از این نام بدم آمد. کجای این نام پاک است؟ نامی که دوست مرا قورت می کند، نمی تواند پاک باشد.

سیاووش با حسرت برف ها را لگد کرد و گفت: می گویند که در آنجا برف نمی بارد.

آن وقت دوباره تکرار کرد: تنها به تو گفتم. به کس نگویی ها!

– به کی می توانم بگویم. جز به حیوانات یا به پدرم.

– به حیوانات می توانی بگویی. خودم نیزبه آنها خواهم گفت. آخر دوستانم هستند ولی به پدرت نگویی.

– چرا مگر پدرم دشمنت است؟

با احتیاط گفت: دشمن نه… ولی می گویند که حزبی است.

تمام رویم سرخ و داغ شد. سیاووش با عجله دلداری ام داد: من باور نمی کنم. پدر ترا دوست دارم. مردیخوب است. ولی پدرم اجازه نداده است که در این مورد به کسی چیزی بگوییم. حتی به دوستان خود. برادران و خواهرانم دوست بسیار نزدیک ندارند. مقصد پدرم بیشتر من بودم و تو.

به مشکل گفتم: بلی می دانم.

… و ما از هم جدا شدیم. گلوله های برفی همانطور دست نخورده روی برف باقی ماند. حالم بسیار بد بود. گویی مرا دو زده باشند. عصبانی بودم. آیا پدر حزبی است؟ آیا به این حزب بدنام که همه به نامش تف می کنند، تعلق دارد؟ پس چرا پدر بروت های دراز ندارد؟ چرا دریشی نمی پوشد؟ چرا بکس سیاه در دست نمی گیرد؟ چرا در جیب پشت پطلونش تفنگچه ندارد؟ چرا پول ندارد؟ چرا مقام ندارد؟ چرا عسکری دهن دروازهء خانهء ما پهره نمی کند؟ پدر حتی موتر ندارد! نهنهنمی تواند راست باشد. باید از پدر بپرسم. به گمانم دل تمام اطفال می خواهدتاروزی از پدر خود بپرسند: ای پدری که با ما چنین مهربان بوده ای، آیا با مردم هم چنان بوده ای؟

اگر من پدر باشم چقدر از این سوال خواهم ترسید. اگر من گهنکار باشم چقدر در چشم فرزندم حقیر و خورد خواهم شد. اوه ای پدران بترسید. از رسیدن چنین روزی بترسید!

شبی که هوای سرد بیرون به درون آپارتمان راه یافته بود (چه مرکزگرمی ها هیچ وقت داغ داغ نمی شود) من پشت ارسی ایستاده بودم. در هوای تاریک می توانستم سوزن های برف را ببینم که در نور چراغ های سرک برق می زد. دروازه صدا داد و سیاووش لرزان از خنک به درون آمد. از زیر کرتی اش اسپارتک را کشید. پشک آزرده به گوشه ای از اتاق رفت. وفا با خوشی خیز زد و دست هایش را بر شانه های سیاووش گذاشت. اوبینی وفا را بوسید. از زیر کمربند پطلونش دو کتاب صنف سوم را بیرون آورد که مکتب برای ما در ختم صنف دوم داده بود تا در طول زمستان بخوانیم. چند برگ پالک از جیبش کشید،به سرخ چشم داد تا بخورد. دست نوازشی بر پشت زیبا کشید که دور اسپارتک می چرخید. چند ریزه نان در مرتبان ماهی ها ریخت. به دیدن نباتات روی میز مشغول شد و ناگهان مرا محکم در بغل گرفت. بغضش ترکید. در میان های های گریه گفت: آرش… به امان خدا… رفتیم… صبا صبح وقت حرکت می کنیم… بهار که شود سآب نخواهیم داشت… نهالم… بز ما… همه چیز خراب شد برادر…

گردن او را محکم گرفته بودم و گریه می کردم. حیوانات پریشان شده بودند. وفا اشک های ما را می لیسید و می خواست بداند چه گپ است.

سیاووش دایره کش آهنی خود را، تنها چیز نو و خوب را که داشت،در دستم ماند و گفت: می خواستم چراغ دستی را برایت یادگار بیاورم ولی آن را هم فروختند. همه چیز را فروختند.

بینی اش را بالا کشید و گفت: می گویند باید دل کند… برید و رفت… اما من نمی توانم.

با چشمان اشک آلود دست به جیبم بردم. چاقوگک مرا با ستاره های نقره ای اش به او دادم و گفتم: شاید با این بتوانی ببری!

اشک به چشمانش جوش زد. چاقو را گرفت،با سرعت از دروازه بیرون دوید و گفت: به امید دیدار…

به دهلیز برآمدم. می دانستم که هنوز در راه زینه ها می دود اما بغض گلویم اجازه نمی داد که چیغ بزنم: خدا حافظ، به امید دیدار.

طرف ارسی دویدم و به پایین دیدم. معلوم نمی شد. خنک و تاریکی او را قورت کرده بود. پرکار بر دست برجایم ایستاده ماندم. با این پرکار چه دایره ای خواهم کشید؟ دایره های پی در پی چون دایره های روی آب پس از افتادن سنگریزه ای بر آن. دایره های بی معنی بندی درمیانهمدیگر. دایره های که نه شروع دارند و نه آخر… دایره های گرد گرد که هرقدر بروی، پس به همانجایی می رسی که از آنجا آمده بودی. شاید سیاووش با این دایره ها می خواست به من بگوید که زمین گرد است و او دوباره پیش من برخواهد گشت. و شاید من با آن چاقو می خواستم به او بگویم که می توان کسی را کشت و اما نمی توان تارهای دلش را از آنچه یا آنکه دوست می دارد، برید و کند و به دور انداخت.

سیاووش رفت. دریا رفت. مادر مهربان شان هم رفت. اگرچه خواستم تمام شب در پهلوی پنجره بیدار بمانم تا مگر حرکت آن ها را صبح وقت دیده بتوانم اما نمی دانم چی وقت نشسته خوابم برد و وقتی بیدار شدم، باور می کنید یا نه؟ فضا و هوا خالی بود از شادی. دلم به من می گفت که زنده گی دیگر آن زنده گی نیست که با سیاووش داشتم. زنده گی نو نشده بود. خالی شده بود.

پدر از گریه های دیشب من نپرسید. از آمدن و رفتن سیاووش سوال نکرد. وقتی برای پشک ها در کاسه شیر می ریخت، از دیدن اسپارتک در پهلوی زیبا تعجب نکرد. در عوض با محبت دستش را بر سرم گذاشت و طوری پچق کرد که حتی موی های سرم را درد گرفت و با صدای گرفته گفت: می دانم آرش می دانم. سخت است. آخر من هم دوستانی داشته ام که رفته اند.

پدر از کجا خبر دارد؟ زبانم لال آیا خادیست هم است!؟

page_3***

بهار آمد و لاله ها شگفت. به داغ لاله ها می دیدم و فکر می کردم که دل من هم داغ دارد. تمام روز از سوزش این داغ ها نارام بودم. صدای بقه ها، صدای بچه ها، نهال های میوه، بیشهء آن سوی دریا، دایره های پی در پی در آب از افتیدن سنگریزه ها وچوکی خالی سیاووش در پهلویم در مکتب… مرا دیوانه می کرد. آنقدر تنها شده بودم که تنها خدا می داند. با همه بیگانه شده بودم. حتی پدر نیز برایم آشنا معلوم نمی شد. روزی مادرکلان با دیدن من گفت: آرش هیچ شناخته نمی شود. از بس لاغر شده از پس کومه هایش دندان هایش حساب شده می تواند.

پدر با ناراحتی بی آنکه نگاهی به من بیندازد، گفت: بلی

مادرکلان با عصبانیت گفت: آخر این پسر را خواهی کشت. تا چه وقت می خواهی بی زن باشی؟ به فکر زنده گیت باش!

پدر این بار چیزی نگفت. بی تفاوت و چپ بودم. می دیدم این مادرکلان است که آخر مرا خواهد کشت!

شب طبق معمول پس از آنکه تخم جوش داده و شیرچای خوردیم، من به شستن ظرف ها شروع کردم و پدر شروع به پاک کردن منقل داش کرد (باز شیر وقت گرم کردن از ما سر کرده بود). پدر پریشان معلوم می شد. با اینهم با مسخره گی ساختگی گفت: هی آرش… چطور است که گپ مردم را بشنوم و زن بگیرم؟ یک کس که به ما نان های مزه دار پخته کند و ظرف های ما را بشوید و کالای ما را بشوید و خانه را پاک کند. چه می گویی… عیش ما تمام نخواهد شد؟

به پدر خیره خیره دیدم. یعنی چه؟ آیا او می خواست با پشنهاد یک نوکر خوب مرا علاقمند به ازدواج خودش کند؟

با لج پرسیدم: پس مادر چه؟

– مادرت… مدت ها می شود که عروسی کرده است.

با دیدن قوارهء حیرانم پدر لبخندی ضعیف زد و گفت: نخواستم همان وقت به تو بگویم ولی نگران نباش. از طرف تو و خود کارت تبریکی روان کرده ام.

که اینطور! پس مادر عروسی کرده است. پس او دیگر به راستی زن پدر نیست. آیا او دیگر مادر من هم نیست؟

عصبانی بودم از این که پدر از طرف ما کارت تبریکی روان کرده است. پدر عجیب من شاید… ولی من نمی توانستم این کار مادر را به او تبریکی بدهم. نه این که او را بد می دیدم یا به او حق زنده گی را نمی دادم…نه، اما… نمی توانم. آنچه را که در دلم است گفته نمی توانم.

دست هایم را خشک کردم. طرف اتاقم رفتم و گفتم: پدر می خواهی تو هم عروسی کن!

– نمی دانم چرا همیشه نصیب این پسر زن مفت می شود؟

این سوالی است که روز چند بار مادرکلان از خود و این و آن می پرسد. این بار هم تیر مادرکلان به سنگ خورده است و دختری را که پدر انتخاب کرده است از خویشاوندان نیست. از دوستان پدر است. مادرکلان چند بار از من پرسید: این دختر را قبلا دیده بودی؟

و من جواب دادم: به سر شما نه.

اما آن دختر را دوبار با پدر دیده بودم. باری با صدای بی تفاوت از پدر پرسیدم: آن دختر که دیروز با او در راه روان بودی، کی بود؟

پدر با صدای بی تفاوت تر گفت: آن دختر؟ هان! از همکاران دفترم است. مریض است و خواهش کرد که او را به یکی از دوستان داکترم معرفی کنم.

از همان وقت گوشم جرنگ کرد. فهمیدم باید گپی باشد که پدر به فکر بردن بیمار به نزد داکتر شده است!

به خوبی به یاد دارم که باری مادر به سختی دندان درد بود و کومه اش چون کلچه گکی تازه برآمده از داش سرخ وگرم و پندیده بود. با آن هم پدر حاضر به بردن او نزد داکتر نمی شد و می گفت من کار دارم خودت به تنهایی برو.

بارها این نوع رفتار را میان پسران جوان مکرویان متوجه شده ام. قدم زدن در کنار دختری جوان و بیگانه برای شان خوشی آور و افتخار آمیز است. کلاه خود را کجمی گذارند و آمادهء فدا کردن جان شان هستند.

ولی در پهلوی خواهر یا مادر شان… آنها در این حالت پیش پیش می روند یا پس پس و طوری سر خود را زیر می اندازند و دست های خود را در جیب های شان مشت می کنند که گویی زمین و زمان به آنها لعنت می کند!

به هر حال برای خواستگاری این همکار بیمار! مادرکلان و عمه ها طوری که معمول است هفت بوت را کهنه نکردند. او به ساده گی نامزدی با پدر را پذیرفت. خودش و خانواده اش به خاطر من پیشانیشان راترش نکردند. عیدی و نوروزی و عروسی نخواستند. مادرکلان حیران شد. از این همه آسانگیری بدش آمد. اگرچه باید خوش می شد. وضع اقتصادی پدر زیاد خوب نیست. شاید این هم یکی از دلایل عروسی نکردن پدربوده باشد.

اما پدر تنها مشکل گپ را در این می دانست که هیچ کلاهی بر سر او جور نمی آید. می گویند روزی شخصی برای تسلی دادن نزد مردی رفته بود که زنش مرده بود. در آنجا غلط کرد و عوض اینکه طبق معمول بگوید: زنده گی سر شما باشد، گفت: جایش سبز!

بعد برای اینکه غلطی خود را اصلاح کند، گل نوی به آب داد و گفت: خیر سر زنده باشد کلاه زیاد است!

آن وقت مرد زن مرده به گریه افتاد و گفت: “نهدیگر آنطور کلاه پیدا نمی شود!”

به نظر من دلیل پیدا نشدن کلاه مناسب برای پدرم این است که او سرندارد. آخر همیشه گناهء کلاه نیست. به سری هم که این کلاه باید به آن برابر آید (بخصوص اگر سری در میان نباشد) باید فکر کرد.

مادرکلان تا حال حیران است که چگونه و به یکباره این کلاه (این دختر) به سر پدر جور آمد. من حیران هستم که چگونه و به یکباره پدر سر خود را باز یافت!

من فکر می کردم مادرکلان تنها از مادر خوشش نمی آید. حال می دانم که زن پسر زن پسر است وعروس نو هم همان سرنوشت را دارد. مادرکلان در پشت او به کنایه می گوید: دخترهای امروزی پشت شوهر مرده اند. همین که نام عروسی را می شنوند، دیگر نه رسمی نه رواجی. همین بلی می گویند وتمام!

دلم به عمهء خوردم که مجرد است می سوزد. معلوم نیست با این عقاید مادرکلان کدام شوهری هم خواهد یافت یا نه. باز خوب است که پدرکلان شکر زنده است و شاید هم همانطور که در کتاب درسی نوشته اند که پایان شب سیاه سفید است، پهلوی هر ناامیدی یک امید باشد!

احساسم در برابر زن پدر،از همان اولین دیدار دوستانه است. حیران مانده ام. البته نه این که می خواستم با موجود بیچاره ایکه شریک مشکلات پدر می شد، احساس بد و دشمنی داشته باشم، نه… اماحس دوستی هم آسان به دست نمی آید.

بار اول که به خانهء ما آمد، همین که به دهلیز خانه پا گذاشت، وفا که با حیوانات دیگر در اتاقم زندانی بود، بوی بیگانه را احساس کردهبه غرو فش شروع کرد. رنگ او(طوری که پیش دخترها معمول است) نپرید و بازوی پدرم را نچسپید. بلکه با خوشحالی گفت: اوه شما سگ دارید؟ من هم یک سگ داشتم اما پدرم او را از خانه کشید. چون گل های حویلی را خراب می کرد.

آن وقت پیشروی دروازهء اتاق من ایستاده شد و اجازه خواست: می توانم سگ شما را ببینم؟ شاید شبیهء سگ من باشد.

با کمی مضریت دروازهء اتاق خود را باز کردم. دیدنی بود اگر وفا وحشیانه سوی او بپرد و او با عجله از خانهء ما بگریزد! اما نه… وفا با احتیاط دورادور او چرخید و لباسش را بو کرد ( من نمی دانستم که وفای احمق از عطر زنانه خوشش می آید). او استوار و لبخند زنان بر جای ایستاده ماند. ولی پیش از این که وفا تفتیش خود را خلاص کند، با دیدن درون اتاقم از در نیمه باز، چیغ کوتاه از شوق زد و درون اتاقم پریده به تماشای تصویر فیل پرداخت. باز به دور خود چرخید و خرگوشم را از قفس کشیدهگوش های سفیدش را بوسید. نباتات روی میز را با دقت دید و برگ سبزی را با نوک انگشتش نوازش کرد. لب های خود را به شیشهء مرتبان ماهی ها چسپاند و دهانش را که چون دهان ماهی ها شده بود، باز و بسته کرد. نمی دانم با آنها بی صدا گپ زد یا به آنها ماچ روان کرد. حتی روی پتهء زینهء آهنی نوک پای خود را گذاشت. فکر کردم حالا است که می رود بالا و بالای الماری می نشیند! اما فکر خود را تغییر داد و آمد بالای جای خوابم نشست. نمی دانم چه مهربانی به پشک ها کرد که فوری خاصیت پشکی و بی وفایی آنها گل کرد. هر دو به خرخر افتادند و خود را به پاهای او مالیدند. تنها وفا هنوز محتاط بود و اتاق مرا با غرش های آهستهء خود حفاظت می کرد. اگرچه او هم با شوق گاهی بی اختیار دم خود را شور می داد، اما من طوری ایستاده بودم که دختر این حرکت او را نبیند.

پدر لبخند زنان کنار دروازه ایستاده بود. خطوط رنجدیدهء صورتش به چشم نمی خورد. از اعتماد دوبارهء او به زن تعجب می کردم. هر چند من نیز چون او لبخند می زدم. تقریبا وضع هردویما یک قسمبود. هر دو حیران بودیم. هر دو خود را قسم دیگر آماده کرده بودیم. پدر فکر می کرد که چطور او را به من معرفی کند و من به این فکر بودم که چطور این معرفی را قبول کنم. اما حال هر دوی ما می دیدیم که احتیاجی به این کارها نیست. او بالای تخت من نشسته و خرگوشم را ناز می دهد. احساس دوستی با او از همین جا شروع شد. بلی همین که فهمیدم او حیوانات مرا آزار نخواهد داد و آن ها را به کوچه نخواهد انداخت،دانستم که با من نیزچون حیواناتم جور خواهد آمد.

زن پدر را پس از محفل نکاح به خانهء ما آوردند. کاکایم از پاهای خروسی محکم گرفته، کارد به دست دهن دروازهء خانه ما معطل بود تا همان طور که رواج است با آمدن عروس مرغ را حلال کند و خونش را بر نوک بوت سفید دختر بمالد تا او سرخرو و نیک قدم پای به خانهء نو خود بماند.

دل در دلم نبود. در گوشه ای ایستاده بودم و پیشاپیش می دانستم که طاقت دیدن کشته شدن خروس را ندارم.

زن پدر در کنار پدر از زینه ها بالا آمد و همین که خروس و کارد را دید، رنگش پرید. آرام گفت: نمی خواهم مرغ را بکشید. گناه او چه است؟

من با چشم هایم کلمات را از میان لب های سرخ او شنیدم. اما صدای او در میان صدای دایره و خوشی خانواده شنیده نشد. البته پدر شنید و پیام او را به صدای بلندتر تکرار کرد: ستوری نمی خواهد خروس کشته شود. راست می گوید، گناه مرغ نیست که ما عروسی کرده ایم!

مادرکلان حوصله اش تمام شد و گفت: تو دختر هیچ چیز را نمی فهمی. رنگ سرخ نیک قدم است. برای خودت خوب است.

پدر چپ ماند اما دختر باز جرات کرد و این بار با صدایی که شنیده می شد، گفت: حال که این طور است پس رنگ سرخ به بوتم بزنید.

همه حیران ماندند. و تا دیگران تصمیمی بگیرند من میدان را خالی و شغالی دیدم. فوری دویدم مویک رسامی پدر و رنگ سرخ را آوردم و خودم بر بوت پای راست دختر لکهایسرخ کشیدم.

شاید همه به این سنت شکنی فکر می کردند. اما من و به یقین او به خروس فکر می کردیم که برای مدتی از مرگ نجات یافته بود. فکر کردم که این دختر اگر زن پدر نمی بود، می شد که عضو گروه آزاد شود.

با آمدن زن پدر خانه (نه من) گرما و صفایی یافت. شکل اتاق پدر (نه از من) تغییر خورد. دلم بسیار می خواست که با او خوش اخلاق باشم اما از همین می ترسیدم. از همین اعتماد دوباره و شکستن دوباره. مادر چه کرد که مادرخوانده کند! خوب حیوان دوست است، باشد. اما از کجا معلوم که بچه دوست هم باشد؟ مادرکلان شب و روز نماز می خواند اما نمی تواند دل آزاری نکند. کسانی هستند که کوشش می کنند مورچه را زیر پای لگد نکنند اما آدم می کشند. مادر بی من نان نمی خورد و حالا ماهها است که نمی داند من چه خورده ام یا نخورده ام. جالب است که بالای سگ می توان اعتماد کرد و به او وفا نام داد اما بالای انسان ها اعتبار نیست. رفتارم با مادرخوانده چنین است: سلام… خوب… شما چطور؟ نه تشکر! اجازه است؟ بلی لطفا… خداحافظ و تمام! مودب، سرد و خلاصه.

خطی چون سرحد که به چشم معلوم نمی شود اما چون وزش باد سرد بر صورت احساس می شود، میان خانه و اتاق خود کشیده ام. اتاقم پناهگاه من است. اگر دنیا خانهء ما باشد، اتاق خواب چون وطن ما است. اتاقم تنها جایی است که در آن آرام هستم. من در کارهای خانه غرض نمی گیرم و نمی خواهم که او در کارهای اتاق من غرض بگیرد. اگرچه دور نگاه کردن اوازاتاقم چون دور کردن مگس از شیرینی و عسل مشکل است.

وقتی اتاقم را جارو می کند، مثل تفتیش دهن دروازه ایستاده می شوم. باری که جارو به پایهء میز بند شد، میز شور خورد و یک بوتل گیاه از سر میز افتاد و شکست، او وارخطا گفت: وای… بد شد…

مودب و خونسرد گفتم: چه فرق می کند؟

و از ذخیرهء زیر تخت بوتلی کشیده و گیاه را در میانش ماندم. هیچکس نمی تواند بگوید که بی ادب بودم. اما قیافه و حالتم طوری بود که گویی گفته باشم: اگر اینقدر به اتاق من نچسپی چرا بوتل بشکند!

کار حیوان هایم را اصلاً نمی خواهم او بکند. البته بسیار خوشایند است که از مکتب مانده بیایی و ببینی که آب ماهی ها تبدیل شده یا به کفترها نان داده شده است. اما من طوری اکت می کنمکه گویی بدم آمده است و می گویم: شما چرا زحمت می کشید؟ من خودم می توانم. نه… نه کمک اصلاً لازم ندارم، تشکر!

او برای وفا گردنبند سرخ چرمی خرید، آنقدر مقبول بود و خوشم آمد که می خواستم به گردن خودم بسته اش کنم! اما به او گفتم: تشکر ولی من خوش ندارم سگم را ببندم.

و گردنبند را به دستگیرهء دروازهء اتاقم رو به دهلیز آویزان کردم. نه او آن را پس گرفت،نه من آن را به گردن وفا بستم. گردنبند همانجا گویی جزیی از دستگیرهء دروازه باشد، باقی ماند.

از او بدم نمی آید. شاید هم از او خوشم می آید. از بس می خواهم توجه اش را جلب کنم، همیشه آزارش می دهم. عصر که پدر از کار می آید،خنده به صورت او می دود،هردو با هم می نشینند و قصه می کنند احساس حسادت می کنم. نه برای این که او چرا پدر را از من گرفته است،برای این که چرا پدر خانه آمد و او را از من گرفت!

تنها راه چاره را در بی تفاوتی زیادتر و زیادتر می بینم. هروقت که آنها مرا صدا می کنند تا در چای و بسکیت و قصه شان شامل شوم، توپم را می گیرم و طرف دروازهء خانه دویده می گویم: تشکر… وقتش را ندارم!

گاهی او را از زیر چشم می بینم. به نظرم لاغرتر شده است. برخلاف آن اول ها بسیار آرام است. دیگر پرگویی نمی کند و مرا شله محکم نمی گیرد که برایش از مکتب قصه کنم. مرا و اتاق مرا آرام مانده است. گاهی هم متوجه می شوم که او به طرف من می بیند. گویی سوالی دارد اما نمی پرسد. گویی منتظر حرکتی از من است اما نمی بیند. چرا؟ چرا؟ چرا؟ این سوالی است که من در چشمان کلان و روشن او می خوانم اما تیر خود را می آورم. چون خودم هم جوابش را نمی فهمم. وقتی به جواب هر محبت او با لج می گویم: نه… تشکر لازم نیست!

گونه هایش بیشتر رنگ می بازد و با چشمان آزرده به من می بیند: چرا؟ چرا؟ چرا؟ خودم هم نمی دانم!

یکبار که سبزه خورده بودم تا ببینم چه قسم مزه می دهد، اسهال شدم. بار ششم بود که با وضع بد طرف تشناب می رفتم که پدر متوجه شد و از پشت میز کارش در اتاق نشیمن صدا زد: آرش… خیریت است؟

دو دل جواب دادم: بلی… نه… وضع شکمم خراب است.

و گریه ام گرفت. او از آشپزخانه برآمد. به طرفم خم شد و گفت: اوه خدایا! چقدر رنگت سفید است. چرا به من نگفتی؟

دستش را که بالای شانه ام بود، به آرامی به کناری زدم و گفتم: نمی خواستم شما را زحمت بدهم.

و با عجله داخل تشناب پریدم، چه نزدیک بود خرابی کنم!

آن شب برای بار اول رفتاراو را بسیار سرد یافتم. اگرچه مرا به جای خوابم برد، زبانم را دید و کف دستش را به پیشانی ام ماند، اگر چه برایم نبات داغ تیار کرد و متوجه ام بود. اما سردی و بی تفاوتی از سراپایش می ریخت. دلم گروپ صدا کرد. با خود گفتم: چهرهء اصلی اش رسوا می شود.

شب صدای گریه اش را شنیدم. خانه تاریک و آرام بود. تنها صدای گریهء او به گوش می رسید. اوه پس آزرده شده است. آیا بیش از حد بچه اندری نمی کنم؟ از خودم بدم آمد. او را دوست دارم. هیچ دشمنی همرایش ندارم. اما گویی وظیفه ام همین باشد، چون عسکری که به زور به جنگ می رود، به زور جنگ می کنم!

شاید فکر می کنم که با این رفتار مادر را خوشحال خواهم ساخت. آیا اگر با مادر می بودم، پدر از چنین رفتاری به مقابل شوهر مادر از من راضی نمی شد؟ مادر یا پدر لباس نیست که من به آسانی تبدیل کنم. گیرم آن هالباس هم باشند من عادت به مرگم طوری است که تا یک لباس در جانم از چرکی سیاه نشود و از کهنه گی پاره نگردد، حاضر به تبدیلش نیستم. ها! گپی دیگر است اگرلباس خودش از تنت بریزد، بگریزد و تو لچ زیر برف و باران ایستاده بمانی! در چنین حالتی تو مجبور هستی پشت لباس یدیگر بدوی. اما طرز زنده گی من و پدر طوری بود که من زیر برف و باران نهبلکهدر جزیرهء دزدان دریاییزیر ابر و آفتاب بودم. از اینرو به خود می گفتم: چه احتیاجی به لباس؟ لچ زنده گی می کنیم!

اما خوب معلوم شد که وضع هوا آنقدرها هم برای پدر گوارا نبوده است. و به این قسم دوران مجردی و تنهایی ما تمام گردید.

من و پدربی آنکه به همدیگر گفته باشیم، با او همکار هستیم. کوشش می کنیم که خانه را پاک نگاه کنیم. با بوت های خاکپر بالای فرش نیاییم. کاغذپاره ها را به هر طرف نریزیم. بالای دستشویی سفید تشناب لکه های رنگ نگذاریم و حیوانات را مانع شوییم که با ما در یک بشقاب نان بخورند. مادرکلان می گوید که این همه خبرهای خوب است. خوب و بدش را نمی دانم. اما می دانم که ما دیگر احساس آزادی نمی کنیم.

عجیب است که روزهای کالاشویی پدر متوجه می شود که بند دست های او برای برای بهم مالیدن و فشردن لباس بسیار باریک است و باید کمکش کند. به یاد ندارم که بندهای دست مادر هم همین قدر ظریف بودیا نه؟ اما به هرحال کسی او را کمک نمی کرد. در مورد غذا (بین خود ما بماند) آشپز بسیار بد است. اگر در سابق مادر این طور نان پخته می کرد، بشقاب ها به پرواز در می آمد و اعتصاب غذایی اعلان می شد. اما حالا ما با لبخند (من با نیشخند) قبول می کنیم. شاید برای اینکه در روزهای تنهایی خود نان های بسیار بدترراخورده بودیم، شاید برای اینکه می بینیم می خواهد مزه دار پخته کند ولی نمی تواند، و شاید هم به خاطر اینکه می دانیم به زودی یاد خواهد گرفت و برای یاد گرفتن همیشه وقت لازم است. همان گونه که برای پدر لازم بود تا یاد بگیرد بدون خود و دیگران را خوردن، بسیار ساده و طبیعی از روی درک و همدردی قبول و تحمل کند.

شاید اگر پدر از اول چنین با صبر و تحمل می بود، مادر هیچ وقت ما را رها نمی کرد و نمی رفت. البته مادر هم باید این وقت را به پدر می داد که صبر و تحمل را یاد بگیرد. شاید هم بسیار صبر کرده و وقت داده باشد، اما پدر این مهلت زمانی را احساس نکرده باشد… و شاید مادر هم برای یاد گرفتن وقت کار داشت و حال آن وقت و تجربه را به دست آورده است… اما افسوس که دیگر نه برای ما… برای کسان دیگر.

برای این که زن پدر، مادر شود و من پسراو نیزوقت لازم بود و این وقت طلایی به دست آمد. پدر باید به سفر می رفت. سفر کوتاه مدت بود و به خارج از کشور. می دانم اگر این زن در زنده گی ما پیدا نشده بود، پدر مرا نیز در زیر بغل می زد و سفرش بی برگشت می شد… (نه برای همیشه… چون زمین گرد است)ولی برای مدتی نامعلوم…

جالب است که در همان روزها کارت تبریکی مادر به خاطر عروسی پدر رسید. اگرچه این نوع رفتار بهتر است از رفتار پسر کاکای پدر الیاس که در شب عروسی زن طلاق شده اش رفت و او را با لباس سفیدش لت و کوب کرد و نامش را ماند غیرت! یا رفتار زن سیاه بخت برادر مادرکلان که در شب عروسی دوم شوهرش به گیلاس شربت تازه داماد مرگ موش ریخت و در آخرین لحظات پشیمان شد و آن را خودش نوشید. یا رفتار مامای تورکه شب عروسی دختری که او را دوست می داشت، خود را به چوکی بسته بود و هر لحظه به اهالی خانه اخطار می داد که دروازه ها و ارسی ها را بسته کنند و گره های دست و پای او را محکمتر ببندند، ورنه خواهد رفت و شهر را روده خواهد گرفت!

مزاخ نیست. همین چند وقت پیش عمه جان قصه کرد که در جلال آباد مردی در شب عروسی زن سابقه اش بمبی را به عروس خانه انداخته و در نتیجه به راستی محفل را روده گرفته است! باور کنید در مزار شریف زنی در شب عروسی سوم شوهرش تکری مار زهردار را زیر تخت عروس گذاشته است. مار هم که خر نیست. عقل دارد. رفته و مقصر اصلی را گزیده است. در نتیجه هر سه زن همزمان بیوه شده اند.

بلی کارت تبریکی روان کردن های پدر و مادر نسبت به تمام این قصه ها بهتر است و آدم بی اختیار شکر می کند که بالاخره دو آدم عاقل همدر این د نیاوجود دارد که می شود بالای شان حساب کرد. ولی باز هم بسیار عجیب است که تبریکی برای چه؟

مبارکباد برما که با هم عروسی کردیم و طفلی را به دنیا آوردیم. آن وقت هر کدام ما به راه خود رفتیم و زنده گی نو یافتیم؟

ولی در این میان طفل چه؟ من چه؟ به سرگردانی من کی پایان می دهد؟ حق من از خوشبختی شما ها چیست؟ شما دو نفر که هر کدام باید قسمتی از خوشبختی خود را به من می دادید تا خوشبختی من کامل می شد، هر کدام بخش خود را گرفتید تا خوشبختی خود را کامل کنید. خالیگاه مرا کی باید پر کند؟

باری معلم ما گفته بود که بعضی سوال ها بی جواب هستند. قبول نکرده بودم. اما حال می بینم که خودم یک سوال بی جواب هستم.

پدر دلش نمی خواهد به سفر برود. شاید پدر می ترسد زن و فرزند خود را تنها رها کند. آن هم زن و فرزندی راکه هنوز با هم جوش نخورده اند. اما او از بی اعتمادی پدر بدش آمد و به او قبولاند که باید برود. برود تا اعتماد از دست رفته را پس پیدا کند و بدینگونه پدر رفت.

همان روز مادرکلان بقچهء خود را جمع کرد و به خانهء ما آمد. چه احتیاجی به این اقدام احتیاطی بود؟ او گریه کرد. فکر نکنم پشت پدر گریه کرده باشد بلکه… دلم برایش سوخت. همه به فکر مادراندری او هستند و کسی به فکر بچه اندری من نیست. بخصوص وقتی ناراحت شدم که دیدم مادرکلان با علاقه و انتظار بی پایان (فکر می کنم بیشتر از روی عادت نه از روی بددلی) متوجهء رفتار ما بود که چه وقت وجود او به کار می آید تا مداخله کند و رول بسیار مهم خود را که دفاع از من است به انجام برساند.

شام هر سه ما دور میز غذانشستیم بی آنکه دل ما نان شود یا گپی برای گفتن داشته باشیم. مادرکلان خسته از انتظار طولانی با چشمان سختگیر ما را زیر نظر داشت و در چنین زمانی یک لحظه… یک لحظهء جادویی و کوتاه من و او با هم چشم به چشم شدیم. آگاهی همزمان به انتظار ناحق مادرکلان ناگهان الماسک شادی شد و ما پخی زده به خنده افتیدیم.

مادرکلان خیزش برآمد. چنین انتظار نداشت و باورش نمی آمد که بالای او خندیده باشیم (از سویی احساس می کرد که خندیده ایم). نمی دانست چه کند. آخر بشقاب نانش را نیمه تمام ماند و با گله گی گفت: نمک نان زیاد است. نمک برای فشار بلند من کشنده است. در قسمت انداختن روغن هم احتیاط کن.

آن وقت مدتی گپ زد و شکایت کرد که هیچکس متوجهء صحت او نیست که چقدر مریض است و… نسل جوان گستاخ و بی پروا است و… هیچ چیز امروز به قدیم نمی ماند و… یاد گذشته بخیر و… خلاصه اینکه سرش درد می کند و بهتر است که (با آنکه ساعت هشت شب بود) بخوابیم.

اگر آن نگاه نمی بود،اگر آن الماسک ناگهانی عقده های مرا آب نمی کرد… به یقین که قبول نمی کردم خواب کنم. ولی حال که خوش بودم دلیلی به مخالفت با مادرکلان نمی دیدم و حتی دلم به اومی سوخت.

آن شب باز هم صدای گریهء آرام او را شنیدم. این بار هم گریه اش به خاطر پدر نیست. می دانم چیزی در درون او آب می شود، همانطور که چیزی در دل من نرم شده است.

فردا پدرکلان به دیدن ما آمد، همین که تنها شدیم به او گفتم: نمی شود که بی بی جان را با خود ببرید؟ زن پدر دیو نیست تا مرا بخورد!

مادرکلان که وظیفهء مهم خود را بی اهمیت می دید، خود بقچهء کالای خود را بست و با اینهمه در دهن دروازهء خانه نیش خود را زد: نترس پسرکم! ما همیشه با تو هستیم.

آنگاه با نگاه معنی دار سوی او دید و از خانه برآمد. پدرکلان خم شد و به شوخی در گوشم گفت: شما یک شب او را تحمل نتوانستید، آفرین به حال من که…

با مادرم روزگارم خوش شد. نمی دانم از کدام تاریخ او را مادرم می گویم. این را اگر از مادرم بپرسید بهتر است. چه او به یقین تاریخ چه که ساعت و دقیقه و ثانیهء آن را هم به یاد دارد. (طوریکه شاید متوجه شده باشید من در آخر نام مادر یک “م”علاوه کرده ام. یعنی این مادری نیست که بی آنکه من بخواهم مرا به دنیا آورده باشد. این مادری است که من خودم در این دنیا او را انتخاب کرده ام تا مادرم باشد).

گاهی مادرم آنقدر خوردترک می شود که من احساس کلانی می کنم. گاهی آنقدر شوخی و بازی می کنیم که خود ما از جمع نمودن دوبارهء خانه عاجز می مانیم. وقتی به کومه های گلابی و خنده های بلند او در وقت بازی می بینم، خیال می کنم که او با من خوشبختر است تا با پدر. آخر او باید به پدر خود را خانم خانه و بزرگو هوشیار نشان می داد، در حالیکه با من آزاد است قسمی که است باشد.

اوه که اگر پدر بداند چقدر حسادت خواهد کرد. ولی در عوضشایدخودشنیزبه دوران طفولیت خود برگردد. از کجا که پدر هم از نقش پدر و آغای خانه بودن خسته نشده باشد. آن وقت چه روزگارطلاییخواهیم داشت. هیچکس نخواهد بود که بالای ما غر بزند!

شب ها گاهی ما جای خود را تبدیل می کنیم. من ظرف ها را می شویم و مادرم املای مکتب مرا نوشته می کند. هر دو بسیار لذت می بریم. آببازی با کف صابون و اسفنج خوشم می آید. تق تق ظرف ها (و گاه شکستن یکی از آنها) خوش صدا است. مادرمنیزخوشش می آید که با دقت روی کتابچهامخم شود، قلم را میان انگشتان دستش محکم بگیرد، زبانش را میان لبهایش بچرخاند و دقت کند تاغلط ننویسد،یا نوک پنسل را زیاده از اندازه فشار ندهد و نشکند. راستی عجب خط خوب هم دارد. درست مانند شاگرد صنف سه! معلم ما فرق خط من و او را نمی تواند. حتی باری برایم گفت: آرش اگر توهمینطور به نوشتن خود ادامه بدهی، در آینده خط بسیار بد خواهی داشت!

شبی با مادرم رفتیم پشت بام. بعد از قصهء بزهیچ وقت بالای بام بلاک نرفته بودم. آن شب تا مادرم از پنجره به بیرون دید، گفت: اوه چه آسمانی…

آنگاه یک شال را لوله کرده زیر بغل زد و با چشمکی به من گفت: رفتیم.

حیوانات جز وفاخواب بودند. او را برای نگهبانی در خانه گذاشتیم. مادرم چون پشک پای لچ و بی صداخیز زد،از زینهء آهنی بالا شد. دریچه را به بالا تیله داد و بالای بام رفت. آن وقت خم شد و دستش را به طرف من دراز کرد. از دست او محکم گرفتم و با جستی به زینهء آهنی چسپیدم. همینکه بالای بام به آسمان دیدیم، آهی از حیرت کشیدیم: اوه خدایا… چه آسمانی!

می گفتی همهء آسمان را گلباران کرده اند. چراغان کرده اند. می گفتی آسمان را چون صفهء مسجد شسته اند و چون چهلچراغ مسجد بر آن هزاران چراغ روشن کرده اند. می گفتی هزاران دریچه چون همان یک دریچه که من و مادرم رو به آسمان باز کردیم، رو به زمین گشوده اند.

اوه چقدر مقبول… چه نوری… چه رنگی… چه هوایی… هوای بهاری بوی سبزه می داد، بوی خاک می داد، بوی ستاره می داد… ای خدایاچقدر ستاره… سرم گنس شد.

مادرم شال را بر بام هموار کرد و ما هر دو بر آن تخته به پشت دراز کشیدیم. چقدر ستاره در آسمان و ما خواب و ما بی خبر. چقدر زیبایی، چقدر روشنی و ما زیر چت های گلی و کانکریتی به یک چراغ خوش! چقدر بدچانس می بودم اگرامشب آسمان را نمی دیدم. چقدر شب ها چون امشب آسمان گل داده است و من ندیده ام و من خبر نشده ام و من بو نکشیده ام.

مادرم و من به نتیجه ای مشترک رسیدیم. پنجره برای دیوار خوب است. پنجره لبخند دیوار است.اما چت کور است. داشتن پنجره بر سقف اتاق ضروری و حتمی است. پنجره بر سقف چشم اتاق است. از آن می شود دید که آسمان آبی است. از آن می شود حساب کرد ستاره ها چند تا هستند. از آن می شود تیر شدن ابر و پرنده و باد را دید. از آن می شود حس کرد باران چگونه می بارد و قطره هاچگونه یکی پس دیگر پایین می آید… شاید آن قدر نزدیک و قابل لمس که بخواهی چتری بگیری!

مادرم پارچهای ابر سفید را نشانم داد و پرسید: به چه می ماند؟ گفتم: به کبوتر.

مادرم گفت: به کبوتر صلح…

در همین لحظه شهابی در آسمان خط دراز و طلایی کشید. مادرم هیجان زده گفت: آرش دعا کن، قبول می شود.

به دلم گذشت: ای کاش کبوتر صلح به راستی وجود می داشت. ای کاش سیاووش حالااینجا بود و دریاگک هم… ای کاش جنگ خلاص شود… ای کاش هر شب بتوانیم بالای بام بخوابیم. ای کاش دو بال می داشتم… ای کاش ستاره می شدم… ای کاش…

اوه آرزوهای من، ای کاش های من چون ستاره های آسمان بی پایان هستند.

روز اول که با هم به بازار رفتیم، خریطهء سودا در دست من بود و پول در جیب مادرم (او از جملهء زن های بی دستکول است). چون پس آمدیم، پول پیش هیچکدام ما نبود و هر چند هر دوی ما از یک دستهء خریطهء سودا گرفته بودیم که گویا بسیار خرید کرده ایم،اما در حقیقت خریطه بسیار هم گرنگ نبود. از خرید گوشت که تیر شویم (از خرید گوشت در این روزها همه تیر می شوند)، در پهلوی نان خشک و ترکاری همهء پول ما خرچ خرید میوه و شیرینی شد. خوردن شیرینی را هر دوی ما خوش داریم. (من پروای دندان های خود را ندارم. آن ها دندان های شیری هستند و به هر حال می افتند. مادرم نیزدر این مورد تشویش ندارد. می گوید دندان های دایمی اش برآمده اند، پس باید دایم کار بدهند!) در مورد میوه مادرم می گوید که خوردن میوه در صبح پیش از نوشیدن چای مانند طلاست (از همین سبب شاید قیمت میوه می رود که برابر به قیمت طلا شود). هر صبح او سیب یا کیله یا کینویی را پوست می کند. نیمش را به من می دهد و نیمش را خودش می خورد و می گوید: بیا طلا خود را نیم کنیم.

در حقیقت از سر صبح ما همه چیز خود را با هم نیم می کنیم: وقت خود را، خوشی های خود را، کارهای خود را و دقیت خود را پشت پدر (تنها دقیت خود را پشت مادر نمی توانم با او نیم کنم).

در این روزها بی اختیار مادرم را با مادر مقایسه می کنم. اگر انصاف کنم، تنها امتیازی که مادر داشت این بود که مرا به دنیا آورده بود. از نگاه ظاهری هر دو جوان و مقبول هستند. خوشبختانه هیچ شباهت چهره یا همرنگی پوست و چشم و مو با هم ندارند. مقصدم را می فهمید؟ نه اینکه می خواهم در زنده گی ما او جای مادر را نگیرد. اما در خیال و خاطره هایم می خواهم جای کسی قسمی که بود باقی بماند و جای کسی دیگر طوری که است باز شود. در مورد رفتار و عادت ها… معلوم است که همه نمی توانند به دنیا از چشمی مشترک ببینند. من از رفتار مادرم بیشتر خوشم می آید. چون مرا زیادتر درک و مراعات می کند. به من وقت زیادتر خود را می دهد و با من زیادتر بازی و مسخره گی می کند.

می گویید او این ها را از سببی می کند که مرا به دنیا نیاورده است؟ در این صورت مادرهای عزیز اشتباه می کنند اگر فکر می کنند همین که طفلی را به دنیا آورده اند و مادر اصلی او هستند، کافی است! اگر قرار باشد دوستی و شوخی میان مادر و اولاد وجود نداشته باشد، بهتر است هر طفل با مادری که او را به دنیا نیاورده است، زنده گی کند! صبر کنید…من می دانم که تمام مادراندرها خوب نیستند و تمام مادرها بد نیستند. من می دانم که پسر بسیار خوش چانسی هستم که هم مادری به آن خوبی داشتم و هم مادرخوانده ای به این خوبی. و با وجود این خوشبخت نیستم. گاه بسیار احساس دلتنگی می کنم. اوه ای دخترک های مقبول اگر نمی توانید مادریخوب شوید، لطفا مادر نشوید، چون:

مادر+ خوب = همه چیز

مادر- خوب = هیچ چیز

همین حالامتوجه شدم که حساب آنقدرها هم که می گویند علم خشک نیست. چون در فورمول های آن حتی می شود مادر را انداخت و نتیجه گرفت (صرف انداختن پدرها در هر فورمولی که باشد، بی نتیجه است!).

وقتی پدر پس آمد، خوشی و آرامش در تمام چهره و چشمانش راه یافت. پدر بالاخره پانسمان را از روی زخم های خود پس کرد و حیران ماند از اینکه دید زخم ها وقت جور شده اند و او ناحق مدت زیادتر از آنچه که باید خود را در پلستر نگهداشته است.

برای اولین بارکفترهای من در بهارتخم دادند. دو تا تخم لشم و پاک. گلاب برایم یک دانه تخم تازهء ماکیان داد. من آن را پهلوی دو تخم کفتر ماندم. کفترها بی توجه به اندازه های مختلف تخم ها آن ها را زیر سینه گرفتند.

بیست و یک روز بعد صدای جیک جیک جیک از کلیکین باز به اتاقم آمد. به برنده دویدم. در خانه گک کفترها تخم مرغ شکسته بود. چوچه گک تازه به دنیا آمدهچشم هایش را باز و بسته می کرد و با محبت سوی کفترها می دید. اما کفترها که از شهکار خود حیران بودند، چوچه گک را با نول از لانه راندند.

چوچه گک را به خانه آوردم. مادر او را با شمال گرم ماشین موی خشک کن خود خشک کرد. چوچه گک بف و طلایی و زیبا شد، طوری که دلت می شد ماچش کنی. وقتی او را روی فرش اتاق رها کردیم، زیر نگاه های کنجکاو وفا، زیبا و اسپارتک شروع به قدم زدن کرد. ولی هر چند قدم بعد پاهای لرزانش از هم دور می شد و بر پشت خود خم می گشت. آن وقت با تکان ملایم انگشت مادرم دوباره ایستادهمی شد و راه می رفت. نان دادن به او مشکل بود. چون خواستیم با قاشقکی به او آب بدهیم، آب به سوراخ های نولش رفت و عطسه زد. همین که یاد گرفت بخورد از خوردن بس نکرد. هر طرف می رفت و هر جا که می خواست نقطه های خوردترک سبز و زرد به یادگار می ماند. با دستور مادرم از پشت پشتش می رفتم و با کاغذ تشناب نقطه های یادگاری او را پاک می کردم. از بس ما را به تنگ آورد خواستیم او را چون نوزادی لته پیچ کنیم. کاری خنده آور بود و عملی نشد. برای او تشویش داشتم. از مادرم پرسیدم: اگر مرغک بپرسد، مادر او کیست، چه جواب بدهیم؟

مادرم بی خیال گفت: به او بگومادرش من هستم.

اوه این زن چه خیال کرده است؟ آیا او حاضر است مادر همه تخم های نامعلوم خشکه و دریا و بچه های چون من باشد!؟

برای چوچه گک حادثه ای بد رخ داد. سه روزه بود که قفسی از ذخیره گاه زیر تختم کشیدم و او را در میانش ماندم. قفس را به برنده بردم. چاشت که از مکتب برگشتم، چوچه در قفس نبود. مادرم حاضر نشد بگوید چه رخ داده است. بالاخره پدر گفت که پرندهء کله خورک آمده و سر چوچه گک را از میان میله های قفس خورده است. تصور این که چوچه گک احمق با چه محبتی سرش را طرف پرندهء خونخوار دراز نموده و اولین ضربهء نول قوی و تیز او سرش را به دوران انداخته است،تمام سر و گردنم را به درد آورد. این است عاقبت چوچه های بی سرپرست! کاش اصلا به دنیا نمی آمد. کاش همان وقت که تخم بود خورده می شد!

در فصل خزان با اشاره های مادرکلان متوجه شدم که مادرم چندین ماه می شود، حامله است! واقعاً که احمق تر از من هم پیدا نمی شود، اصلا نفهمیده بودم. نه اینکه به این موضوع فکر نکرده بودم. نه گاه گاه به فکرم می آمد که این همه مدت گذشت و چرا مادر مثل همه دخترانی که عروسی می کنند اشتک پیدا نمی کند. ولی حالا غافلگیر شده ام و فکر می کنم که آمدن اشتک بسیار زود صورت گرفته است و آنها باید به من وقت بیشتری برای آماده شدن می دادند. راجع به این موجود نو در تشویش هستم. نه که حسادت می کنم؟ نه نه… اما رفتار مادرم با من چگونه خواهد شد؟ رفتار پدر با من تغییر خواهد کرد؟ ارتباطی میان او و خود خواهم یافت؟ راستی ما چه همدیگر می شویم؟ قواره اش به من خواهد ماند؟ راستی پسر است یا دختر؟ اگر پسر باشد، جای مرا نخواهد گرفت و اگر دختر… آیا زیادتر نازدانه نخواهد بود؟

حال که با شما قصه می کنم، یکی از شب های زمستان است. در اتاقم هستم و در کنار کلکینبسته نشسته ام. خنک درون آپارتمان راه یافته و مرکز گرمی داغ داغ نیست. در بیرون سوزن های یخزدهء برف را که در نور چراغ های سرک برق می زنند، می توان دید. نمی فهمم این شب مرا به یاد چه می اندازد. نمی فهمم چرا دلم می خواهد گریه کنم.

در اتاق دیگرقابله و مادرکلان ها جمع شده اند. مادرم خوب نیست. دلم می لرزد. می ترسم مادرم بمیرد. پدر هم می ترسد. هیچگاه من و پدر احساسی چنین نزدیک و مشترک نداشته ایم. از همین سبب از همدیگر گریخته ایم. من در اتاق خودم، پدر در اتاق کار. پدر نام شب را پیدا کرده وفکر می کند هنوزهم دیر نشده و با وجود قیود شبگردی باید مادر را به شفاخانه برد. اما قابله به کار خود وارد است و مادرکلان ها به او بیشتر از داکترها باور دارند. برعلاوه خانه پاک است و شفاخانه میکروب دارد.

از انتظار نزدیک است دلم بکفد. شما چه فکر می کنید؟ آیا همه انسان هابا همین مشکل پیدا شده اند؟ حتی من و تو؟ چرا تمام درد را یک زن که مادر است، باید تحمل کند؟ منصفانه نیست! اوه چقدر انتظار… فکر می کنم تاریکی و خنک مرا قورت خواهد کرد، ولی نه… صدای گریه ای نوزاد می آید. میو میو میو چون صدای چوچهء پشک. پدر دروازهء اتاقم را باز کرد. نور دهلیز به اتاقم ریخت. با چشمان پر اشک بی هیچ حرفی مرا در بغل گرفت و پچق کرد.

مادرکلان با دهان خندان ما را به درون اتاق مادردعوت کرد. مادرم رنگپریده است،اما لبخند می زند. می ترسم نزدیک بروم اما او با اشارهء دست از من خواست تا نزدیک بسترش بروم. موجودی کوچک را که در تکهء سفید قنداق پیچ شده است، در بغلم ماند و آهسته گفت: آرش این هم برادرت. هر نامی می خواهی برایش بده.

ناگهان حس کردم که کسی سوزن پرکار را در مغزم درون برد و شروع به چرخاندن کرد. نیم دایره ای رسم شد. رنگم پرید. لب هایم لرزید. زیر لب گفتم: نامش سیاووش باشد(نامش سیاووش بود). دایره کامل شد. سیاووش دوباره به سوی من بازگشت!

 

Leave a comment

Your email address will not be published.


*