زیبایی و صداقت در”سلام مرجان”

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

در حاشیه ای كتاب سلام مرجان

نوشتهء: هژبر شينواری

“در باغ درآ با گل اگر خار نه ای

پیش آر موافقت اگر اغیار نه ای

چون زهر مدار روی اگر مار نه ای

این نقش بخوان چون نقش دیوار نه ای”

کلیات شمس

parween_ salaam mardjan coverاهریمن سیاه دل جنگ دردها و سیه روزی های زیاد را برای ملت افغانستان به ارمغان آورده است. کودکان و زنان، بیشترین بار این جنگ وحشتناک را بر شانه های ظریف و زیبای شان حمل کرده اند. آتش جنگ کودکانی را که جز صفا و صمیمیت در لوح دل شان حرفی دیگر وجود نداشت، با قساوت تمام از آغوش خانواده های شان ربود و در گردباد سهمگین حوادث اندوه بار افگند. آنانی که در آغاز این جنگ چند سالی بیش نداشتند، تازه متولد شده بودند، یا اینکه در جریان سال های جنگ طولانی به دنیا آمدند، اینک به جوانانی مبدل شده اند که از گذشته شان جز دود باروت، انفجار و خون چیزی دیگر را به یاد ندارند. دستان شان با بیل، چشمان شان با خوشه ها و دانه های طلایی گندم و لب های شان با بوسه و زمزمه های عشق بیگانه شده است.

در طول سال های جنگ کودکی این زیباترین و بی خیال ترین فصل بی برگشت، از زنده گی چندین نسل از افغانان رخت بر بست. کودکان ما در طفولیت جوان و در جوانی پیر شدند.

آیینه ای روشن ذهن بی خیال و بی غبار شان، آنچنان با غم و اندوه ناشی از حوادث جنگ در گیر شد که در آن به جز تصویر خشم و آتش و انفجار چیزی دیگر را نمی توان دید.

جنگ فرهنگ خشن و غیر انسانی خودش را تحمیل کرد و ارزش های والا انسانی و عنعنوی افغان ها، زیر سایهٌ شوم آن مکدر شد.

تعدادی از اطفال بیگناه که در اثر جنگ ها والدین و دیگرعزیزان شان را از دست داده بودند، از روی ناگزیری در کنار گروپ های مجاهدین قرار گرفتند. آنها نه تنها بصورت مستقیم در جنگ ها سهم گرفته، کشته، مجروح و معیوب شدند، بلکه از آنها در جمع آوری معلومات استخباراتی و فعالیت های چریکی داخل شهرها نیز استفاده شد. این کودکان از همه جا بی خبر در منازعات بین گروپ های مجاهدین در کنار دسته ها و احزاب شان جنگیدید. با آنکه درغارت ها سهیم ساخته شدند ولی ازغنائیم چیزی جز نفرت نصیب ایشان نشد. به این ترتیب نسلی عرض اندام کرد که قلب و ذهن آنها از نفرت، حقارت، خشم، بعض و عداوت لبریز بود. نسلی بوجود آورده شد که اعتماد به نفس و ارزش های نیک را از دست داده و فقط چون ماشین، بدون داشتن احساس و تفکر باید همه چیز را خورد و خمیر، تخریب و غارت می کرد.

این نسل “مجاهد بچه ها” بود. نسلی که ذهن و ضمیر ایشان از تاریخ، هویت ملی و فرهنگ افغانستان جز سایه و خیالی مکدر با خود نداشت.

تعدادی دیگر از اطفال بیگناه که توسط قوای دولتی و یا روس ها از قراٌ و قصبات ویران شده به اثر بمباردمان، به شهر ها آورده شده بودند؛ یا خانواده های شان را در اثر راکت پراگنی های نیروهای “مجاهدین” بالای شهر های تحت تسلط دولت از دست داده بودند؛ یا اینکه عزیزان شان به اتهام همکاری با دولت توسط “مجاهدین” از بین برده شده بود، در نهادی که در گذشته بنام “مرستون” یاد می گردید و اینک آن را “پرورشگاه وطن” نام گذاری کرده بودند، جابجا شدند.

تعدادی از این کودکان دستچین شده، زیر نام درس و تحصیل به “اتحاد جماهیر شوروی” آنوقت فرستاده شدند.

این کودکان گرچه چشم شان حداقل با حروف و کلمات آشنا گشت، گوش شان را غرش طیارات، صدای انفجارت، ناله و ضجهٌ انسان ها اذیت نکرد و مشام شان را بوی خون و باروت دیگر نیازرد، با دنیایی تازه مقابل شدند. دنیایی که با عاطفه و ارزش های بومی شان کاملاٌ تفاوت داشت. تلاش و برنامهٌ “کشور شورا ها” هم همین بود، تا ارزش های کهن سرزمین افغانستان و اسلام از ذهن و ضمیر آنها شسته شده و در ذهن شان جز اندیشه و افکار “انسان طراز نوین شوروی” چیزی دیگر را مجال تفکر نباشد. برنامه ریزی شده بود تا این نسل “ماشینی” باشد بدون هویت و فقط در خدمت نظام شورا ها. نسلی بوجود آید که خودرا “پیشآهنگ و سازمانی” خوانده، ارزش های کهن و اندیشه بومی شان را بی مهابا زیر پا نهاده، فقط به منافع “کشور بزرگ” شورا ها بیندیشد.

به این ترتیب نسلی دیگری از کودکان افغان در کشور “همسایه شمالی” بیگانه تر از نسل “مجاهد بچه ها” با گذشته و هویت ملی و فرهنگی شان قد برافراشت.

به ادامه سال های جنگ، میلیون ها خانواده افغان از مرکز، قرا و قصبات افغانستان به کشور پاکستان مهاجر شده، در کمپ های مهاجرین به حالت اسفبار به گذران شب و روز پرداختند. فقر، گرسنگی و امراض مدهش هر روز درب خانه شان را می کوبید و قربانی می طلبید. کمپ های مهاجرین به مساعد ترین محل سربازگیری مبدل شد. به هزاران جوان و نوجوان توسط احزاب مختلف بنیادگرا به جبهات جنگ اعزام گردید. قبرستان های مناطق سرحدی افغانستان و پاکستان به آرامگاه آرزوهای تحقق نیافته جوانان افغان مبدل شد.

به ده ها هزار زن بیوه و کودکان یتیم ایشان در سوگ عزیزان از دست رفته سر در گریبان اندوه فرو برد. فقر، مرض و بی سوادی بیداد می کرد. گروپ ها بنیادگرا به موسسات امداد کننده بین المللی کمتر مجال فراهم آوری زمینه تحصیل و خدمات صحی را برای کودکان افغان می داد. موسساتی که این اجازه را به دست می آوردند، نیز هر یک در پی اهداف و برنامه های مرموز خودشان بودند.

در چنین شرایطی که احزاب و گروه های بنیادگرا مالک جان، مال و ناموس مهاجرین افغان محسوب می گشت، موسسات امدادگر بین المللی و منطقوی و حکومت پاکستان دست بدست هم داده، به ترویج مدارس دینی در بین اطفال یتیم و بی بضاعت افغان پرداختند.

اسلام افراطی و بنیادگرائی که یکی برنامه های رسمی در چارچوب نظام نوبنیاد پاکستان تلقی می گردید، با گذشت زمان وسعت بیشتر یافت، چه این طرز تفکر در بریدن بخشی از خاک هند و افغانستان و تاسیس پاکستان به مثابهٌ کشوری مستقل نقش اساسی داشت.

مسئله کشمیر که بعد از خروج سربازان انگلیسی ازنیم قاره هند موضوع منازعه بین کشورهای هند و پاکستان باقی ماند، پاکستان را بر آن داشت تا احساسات مذهبی مردم را علیه کشور هندوستان برانگیخته، مسئله کشمیر را در صدر مسایل مورد توجه قرار دهد. پاکستان زیرعنوان آزادی کشمیر با ایجاد مدارس دینی و احزاب سیاسی بنیادگرای مذهبی، مردم را به مبارزه و جهاد بر علیه هندوستان ترغیب کرد و زیر نام حصول آزادی و استقلال، کشمیری ها را در کمپ های خاص تربیت نظامی داده، راهی جبهات جنگ علیه هندوستان نمود.

با به قدرت رسیدن جنرال ضیا الحق، بنیاد گرائی میان مردم پاکستان شدت بیشتر حاصل کرد و کشور پاکستان به مرکز بنیادگرائی مبدل گشت. اربابان امور در پاکستان و سازمان های استخباراتی آن کشور، در رابطه با افغانستان از همان نسخه کهنه و آزموده شده کشمیر مدد جستند. آنها مثل همیشه با بیرحمی و قساوت از پاک ترین، بی آلایش ترین و ضعیف ترین قشر جامعه مهاجر افغان یعنی اطفال و آنهم اطفال یتیم افغان که بود و نبود شان را در جریان جنگ ها در افغانستان از دست داده بودند، سو استفاده نمودند.

سازمان های مرموز استخباراتی و عقیدتی اطفال یتیم، فرزندان مجاهدین بی بضاعت ولی نهایت مومن و معتقد و فرزندان مهاجرین بیچاره و کوتاه دست از همه جا را، از کمپ ها مهاجرین و دهکده های ویران شده از جنگ افغانستان جمع آوری نموده، در مدارس ظاهراٌ دینی که بزودی تعداد آن از 25000 تجاوز نمود، تنظیم کردند.

در این مدارس کودکان افغان چون موم در دست و در چنگال اندیشه های شیطانی قرار گرفتند. مدرسین آنها با مسخ عقاید و ارزش های والای معنوی ایشان آنها را شستشوی مغزی دادند.

مدارس دینی به کمپ های خاص تربیت نظامی مبدل گردید. تلاش صورت گرفت تا محبت، مفاهیم غنی سنتی و فرهنگ عرفانی افغان ها، اصل احترام به عقاید دیگران و دگراندیشی از قلب های معصوم اطفال افغان زوده شود. به جای آن گیاه هرزه مطلق اندیشی و افراط مذهبی را مرکز جهان و همگان دانستن، آبیاری و بارور گردد.

مدرسین سیاه دل، در کنار آموزش های عقیدتی، این اطفال بی گناه را با طرز استفاده از اسلحه جات و قدرت مخرب انفجار آشنا ساخته، کلید کاذب و تقلبی بهشتی را که از دریای خون و آتش انسان و زمین می گذشت، به دست ایشان دادند.

به این ترتیب نسلی بنام “طالب بچه ها” پا بر عرصه وجود گذاشت. نسلی که در ذهن و ضمیر ایشان، از تاریخ، هویت ملی و فرهنگ افغان ها تهی بود.

در دوران تسلط طالبان دریا ها در بستر شان، اشک ها روی رخسار های مجروح و خون روی دیوارهای ویران، خشک شد. دیگر حتی باران هم نمی بارید. عشق به خدا و انسان، از قلب های سخت تر از فولاد کوچید. تندیس های بودا که هزاران سال شاهد روزگاران تلخ و شیرین مردم آن سرزمین بود، انفجار داده شد و فرو ریخت. غرش طوفان حتی در آنسوی اقیانوس ها هم بگوش رسید و اهریمن افراط زندگی هزاران انسان بیگناه دیگر را این بار در آنسوی اقیانوس در کام خویش فرو برد.

در آن خشکسالی عشق و عاطفه پروین پژواک با کلام ساده و بی پیرایه اش، تلاش نموده است تا این کودکان دیروز و جوانان امروز را در کوره راه حوادث گامی چند همرایی نماید. او چنان با زیبایی و صداقت می نویسد که برای خواننده کوچکترین تردیدی باقی نمی ماند که نویسنده با قهرمانان داستانش شناخت و آمیزش دقیق و عاطفی داشته است.

زبان پروین پژواک زبان آشنا، ساده و بی تکلف دری است که بدون مغلق سازی های بی مورد، چون موم در دستانش می چرخد و جلوه های رنگین و متنوع این زبان غنی و ارجمند را به نمایش می گذارد. آنچه در نوشته های پروین مهم است صداقت، صمیمیت و صفای قلبی اوست. قلمش با اندیشه و قلبش فاصله ای ندارد و همانطوری که خود در زنده گی مثبت می اندیشد و هرگز روزنهء امید را نمی بندد، داستان هایش نیز این اندیشه را با خود حمل می کند و صادقانه دنیای عاطفی و شاعرانه اش را با خواننده گان کلامش قسمت می نماید.

قهرمانان پروین از میان مردم معمولی انتخاب می شوند. آدم های که مثل همه ما آمیزه ای از شیطان و فرشته اند و در این نبرد جاودان، گاهی این و گاهی هم آن پیروز شده است. در میان قهرمانان داستان های پروین پژواک همواره شکننده ترین قشر جامعه یعنی اطفال را می توان یافت. پرداختن به اطفال که نسل آینده را می سازند و بخصوص اطفال یتیم و بیکس یکی از حساس ترین مشکلات فعلی افغانستان را تشکیل می دهد که توجه خاص و فوری دولت و مردم را ایجاب می کند.

همین اکنون اطفال یتیم افغان، چه در مهاجرت و چه در داخل افغانستان، اگر تحت سرپرستی خویشاوندان اند یا در یتیم خانه ها، اگر در کمپ ها و اردوگاه ها رنج می کشند یا در کوچه ها… در بدترین شرایط انسانی به سر می برند.

علاوه از غربت، سوتغذی، بی سوادی، انجام کارهای شاقه و دست و پنجه نرم کردن با امراض روانی و جسمی… همین اطفال معصوم اند که هنوز هم شستشوی مغزی می شوند، اعضای بدن شان قاچاق می گردد، در انتقال مواد مخدره از آنها استفاده می شود، مورد تجاوز و سو استفادهء جنسی قرار می گیرند، چون برده خرید و فروش می شوند و در کشورهای خلیج در مسابقات شتردوانی زیر پای شترهای شیخ های مست و دیوانهء عرب له و روده می گردند و جنایات دیگر…

در رمان “سلام مرجان” قهرمانان داستان پروین پژواک از بین همین کودکان افغان انتخاب شده اند. کودکانی که در بیست و سه سال اخیر به نام های مختلف “پیشاهنگ و سازمانی”، “مجاهد بچه” و “طالب” مورد سو استفاده های مختلف جسمی، جنسی، عقیدوی، روحی و عاطفی قرار گرفته اند و به مثابهء “گوشت دهن توپ” در خطوط مقدم جبهات تبلیغاتی و جنگی از آنها استفاده شده است، تا عده ای محدودی از عناصر پلید و بیگانه از همه عواطف انسانی به اهداف زشت و غیرانسانی شان برسند.

در این کتاب هدف پروین پژواک دفاع، اتهام بستن و یا رفع اتهام از این گروه و یا آن گروه خاص نیست. بلکه او می خواهد با تصویر نمودن بخشی کوچک از آنچه که در افغانستان گذشته است، ابعاد این فاجعهء انسانی را افشا کند و هوشدار دهد، تا با مسوولیت و محبت بیشتر به اطراف خویش بنگریم، نوازش و همرایی خود را تکیه گاه نسل یتیم، بینوا و بی سرپرست امروز خود سازیم. ورنه نسلی دیگر تاریکتر، متعصب تر و عقده ای تر از “سازمانی ها”، “مجاهد بچه ها” و “طالبان” قد برخواهند افراشت و بهترین امکان را برای دشمنان تاریخی افغانستان و مردم سراسر زمین مساعد خواهند ساخت تا بار دیگر به شکل دیگر و زیر نام دیگر از آنها برای مقاصد شوم سیاسی خود بهره بجویند.

هژبر شینواری

2003/کانادا

Leave a comment

Your email address will not be published.


*