آبشار نسترن (۱)

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

خطی بر آسمان، عکاسی هژبر، انتاریو، کانادا

(۱)

خط ابری سفید و راست میان آسمان آبی و پاک.

دریا تا دید به یاد طناب کالا افتاد. دریا توانست روجایی های سفید را که با باد تکان می خورد، روی ریسمان ببیند. مادر لباس می شست. او به کف صابون می دمید. حباب های درخشان از نور آفتاب بر دست باد سفر می کرد…

دریا با دو دست گشوده در میان روجایی های سفید دوید. تکه های تر بررویش خورد و قطرات سرد آب بر پاهایش ریخت. شادمانه خندید و خط درازی با تباشیر بر زمین کشید. به “چینتک بازی” پرداخت. به “خانهء آفتاب” سنگ می انداخت و با پای های برهنه تپ تپ کنان از این “خانه” به آن “خانه” می پرید.

باز به خط ابر نگریست. ابر راست و صاف چون لین برق از اینسو به آنسو کشیده شده بود. دریا توانست پرنده های را که روی سیم نشسته اند، ببیند. پرنده ها می آمدند، می نشستند، آواز می خواندند، می پریدند و باز می آمدند…

خط ابر اینک پهن تر شده است. دریا به یاد قطاری از بته های نسترن افتاد که هر بهار در کنار دیوار گلی حویلی شان آبشاری می ساخت از عطر و گل و رویا…

گل های نسترن با گلبرگ های ساده و خوشبوی خود لبخند می زد و با هر لرزشی گلبرگ های سفیدش را باد می برد و با بال پروانه های سفید درهم می آمیخت.

دریا به آسمان دید. خط ابر کمرنگ می نمود. به زحمت دیده می شد. مادر بالای صفهء کانکریتی حویلی آب می ریخت و خط تباشیر شسته می شد. دریا آهی کشید و نگاهش را از آسمان گرفت.

 

Leave a comment

Your email address will not be published.


*