آبشار نسترن (۶)

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

قلب سبز بر برف، عکاسی پروین، ویرجینیا، 2009

(۶) 

دریا نمی توانست آمدن بهار را باور کند اما صبح همین که خواست از دروازهء خانه بیرون رود، نسیمی گرم با چند گلبرگ شگوفه به پیشوازش آمد و صدای جیک جیک ضعیف چوچه های گنجشک از لولهء بخاری متروک بالای بام، دلش را لرزاند.

خوشی و اندوه توام با هم چون دو ابر سفید و سیاه در آسمان وجودش بهم خورد و الماسک آن وجودش را مشتعل ساخت. رعد این یکی شادی کنان در گوشش خواند: بهار آمده است.

و آن دیگری اندوهگین نالید: او در این بهار با تو نیست!

ماه ها می شد که پکتیس واپس رفته بود. زمستان با تمام سردی و ایام با تمام بی رحمی اش بر او تنها گذشته بود. اینک هر چه روزها نور و گرمای بیشتر می یافت، دل دریا بیشتر افسرده می شد و با یقین آمیخته با حیرت درک می کرد، اگر از زیباترین صورت، از زیباترین صورتی که خدا آفریده، چشمانش را بدزدند… چون این بهار زیبا می گردد که در آن جای کسی را همچون چشم بهار خالی می یافت!

دریا به ناگاه احساس کرد بر دلش گل های بی شمار شگفته و فصل بهار بر دل او نیز کوچیده است: اوه خدایا! خدا جان! من هم کسی را دوست دارم. دیوانه وار دوست دارم! آیا این معجزه راست است؟

این سوال در ذهنش می جوشید و او در پاسخ تنها تبسم می کرد. اینک جرات روبرو شدن با آیینه را داشت. می توانست راست به چشمان خود ببیند و به خود بگوید: می دانم که او را می خواهی!

دریا خود را نیکبخت و خوشدل یافت. هر چند پس از برگشت و بازگشت کوتاه و مخفیانهء پکتیس دیگر از او نه نامه یی بود و نه اثری، اما دریا به باز آمدن او باورمند شد. فکر کرد او و پکتیس شبیهء ساحل و بحر هستند. سکون و آرامش او، تپش و بی قراری پکتیس هر دو گویای جستجوی حقیقت اند. هر چند این تفاوت آن ها را از هم جدا می سازد اما او چون ساحل همواره در انتظار خواهد ماند و پکتیس چون امواج بحر هر چند دور برود، باز به سوی او برخواهد گشت! این باور چنان پاک، عمیق و نیرودهنده بود که به رویای کودکان می ماند. دریا روز چند بار به دست باد و آب و نور مهتاب به او پیام می فرستاد و می گفت: پکتیس اگر تو نیایی… من باور نخواهم کرد و اگر باور کنم، دیوانه خواهم شد.

باری به او گفتند پکتیس آمده است. به او گفتند او در باغ سبز پوهنتون پنهان شده و منتظر او می باشد. دریا به سوی باغ شتافت. برف می بارید. برف سنگین راه او را بند می کرد و دریا می شتافت، می شتافت و با خود می اندیشید: چه شد که باغ سبز چنین سپید گشت؟

پکتیس را نیافت. به هر سو می شتافت، آشنایی برایش می گفت او تا همین چند دقیقه پیش همینجا بود و نام ترا بر زبان داشت. دریا می شتافت و می شتافت. ناگهان پکتیس را دید که خسته و ناامید از انتظار بسیار دوباره می خواهد برود. دریا فریاد زد و او نشنید. دریا دوید و فاصله ها کم نشد. دریا گریه کرد و او ندید. دریا دوید و او… دریا فریاد زد و او… دریا گریه کرد و او…

غرق اشک و غرق عرق از خواب بیدار شد. نفسک می زد. گویی به راستی ساعت ها دویده باشد. سراپا می لرزید. بر بستر خواب خود نشست. چه خوابی عجیب! مگر می توان در خواب دروغین رنج راستین را چون نیش کارد بر جگر خود احساس کرد؟ هنوز هم پکتیس را می دید که در میان غباری از برف دور می شد. چقدر همه جا سرد و یخزده بود. حتی صدا را یخ می زد. ورنه چه دلیلی داشت که پکتیس صدای او را نشنید؟

چقدر این سکوت یخزده فرق داشت با آن سکوتی که در آن کوچکترین صداها را می شد شنید. چه سکوتی!

برف همچون پرنده یی بزرگ زمین را مانند تخم خود زیر سینهء سفیدش خوابانده بود. ناجوهای سبز و قدیمی زیر بار برف سنگین خمیده بود. هوا پاک بود و با نفس های شاد جوانان شکل غباری سفید را می گرفت. استاد اناتومی نیامده بود و تعدادی از محصلین از عمارت کهنه و سرد طب کهنه به هوای آزاد و باغ پوهنتون که حتی در زمستان نیز زیبایی جادوکننده داشت، پناه برده بودند. برف زیر گام های جوانان غژغژ کنان فشرده می شد و گاه قرچ قرچ شکستن شاخچه های درختان از بار آسمان به گوش می رسید.

دریا شاد بود و از تهء دل قاه قاه می خندید. دلش شیطنت می خواست. ناگهان خیز برداشت، شاخه ای از درخت ناجو را کشید و خود دوید. شاخه به نوسان آمد و برفش بر سر کسانی که در پشت سر او روان بودند، ریخت. پکتیس در آن میان بود. دریا خندید و خود را به پشت بالای برف ها انداخت. برف نرم و خوشایند او را در خود فرو برد. دوستش سیما از دستش گرفت و او را در برخاستن کمک کرد. چون قدری پیش رفتند و به کوره راه نو پیچیدند، دریا متوجه شد کلاه خط خط سبز و زرد و نارنجی اش را بر سر ندارد. راه رفته را برگشت. پکتیس را دید که کلاه او را بر سر گذاشته، بر قالب تن او که بر برف ها باقی مانده بود، دراز کشیده است. سرش را در جای سر او گذاشته، دست هایش را به دو سو در جای دست های او دراز کرده، پای هایش را نیز در جای پای او مانده و به بالا به آسمان می نگرد.

چقدر این حالت او معصومانه و عاشقانه بود. دریا باید از راهی که آمده بود، بی صدا پس می رفت. اما امروز روزی بود که دل دریا خنده و شوخی می خواست. پس دست هایش را بر کمر گرفت، پیش رفت و آمرانه پرسید: مگر جای قحط است داکتر صاحب؟

پکتیس با صورتی که از سرما یا حیا گلگونی دلپذیر یافته بود، غافلگیر شد، اما خود را نباخت. با خونسردی به سراپای دریا دید و گفت: چرا مگر این جای شما است؟

– نی ولی قالب بدن من است.

– اوه من می گفتم که چرا برای من تنگ است. آخر من از شما قد بلندتر هستم، نیستم؟

دریا با عصبانیت گفت: چاقتر هم هستید!

پکتیس خندید و گفت: اما عجب قالبی گرم است! دلم می خواهد برای همیشه همینجا… باقی بمانم تا برف ها ببارند و مرا…

دریا با عجله کلاهش را از بالای گیسوان او قاپید: خوب است همینجا بمانید و آب شوید!

چون چند قدمی برداشت، پکتیس از دنبالش صدا زد: دریا لطفا کمکم کن.

دریا ندانست به اینکه پکتیس او را به فعل مفرد صدا زده است، چه عکس العملی نشان بدهد. در دل خنده اش گرفت، اما پیشانی خود را ترش ساخت. با اینهمه پکتیس با چنان حالت جدی و بدون شوخی دست خود را سویش دراز کرده بود که دریا نمی تواند تقاضایش را رد کند. خودش هم خوب می دانست که می خواهد جای آن دو قالب بر برف سالم باقی بماند. دستش را با دستکش های سرخش در آستین پوستینچه اش فرو برد و تنها لبهء آستینش را سوی پکتیس دراز کرد. پکتیس از آن محکم گرفت و تا خواست برخیزد، دریا تعادل خود را از دست داد و نزدیک بود، بالای او بغلتد. برای چند لحظه دو چشم هراسان به دو چشم شوخ خیره ماند… گویی لحظات و حرکات را چون صحنه های فلم آهسته کرده باشند، دریا دو چشم خندان پکتیس را می دید که در برابرش چون آفتاب می درخشید. دو چشم نزدیک، نزدیک، بزرگ، بزرگ، داغ، داغ، سیاه، سیاه شده می رفت و او را چون کریستل برفی در خود آب می کرد. دریا مژه زد. لحظات و حرکات سرعت طبیعی خود را باز یافت. پکتیس به خیریت از زمین برخاست و برف ها را از جاکت سبز ماشی اش تکاند. دریا احساس کرد که قالبش از بهار تهی گشت.

آری قالبش از بهار تهی شده بود، ورنه چرا در شبی چنین گرم و بهاری خواب باغ های یخزده را می دید؟ سرمایی که حتی صدا را یخ می زد. دریا بر خود لرزید.

دستکش سرخ را از دستش بیرون آورد و بر برف نام او را نوشت و پهلوی آن نام خودش را… اوه من چه می خواهم؟ با دست دیگرش، با دستی که دستکش داشت، برف را برهم زد. اوه من چه کردم؟ باز بر برف دست نخورده نام او را نوشت و باز نام خود را. باز برف را برهم زد. باز…

برف های چمنزار نام او را آموخت. برف های چمنزار از نام او خط خط شد و برهم خورد. سرگردان برف ها را میان انگشتان یخزده اش می فشرد، می فشرد و نمی دانست که دل آتش گرفته اش چه می خواهد!

بر بالشت خواب خود چنگ زد. چرا اینقدر بر خود سخت گرفت؟ مگر دانستن خواهش دل اینقدر مشکل است؟ همین دیروز بود که بوتل سیروم از دستش افتید و شکست. شیشه ها چه بلند صدا داد. استاد جراحی با چشمان ملامت بار به او خیره گشت. دست هایش را بهم فشرد تا لرزش انگشتانش او را رسوا نسازد. چرا شکست شیشه صدا دارد ولی شکست دل بی صدا می باشد؟ تنها قطره های اشک در تاریکی فرود می آید و ستاره ها خموشانه می درخشد…

دریا برخاست و از پنجرهء تاریک به بیرون دید. آسمان ابری بی ستاره بود. نالید: ای یار رفتی رفتی و باور داشتم که می آیی. آمدی و دوباره رفتی. باوری ندارم به آمدنت و از اینرو باز نمی گردی. اما اگر برگردی… شاید باور گمشده ام را باز یابم.

 

Leave a comment

Your email address will not be published.


*