آبشار نسترن (۸)

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

(۸)

باران می بارید. قطرات پیهم باران چون شگفتن مرموز هزاران شگوفهء نسترن بر پنجرهء اتاقش عطر می پاشید. اتاق کوچکش لبریز صدای باران و تپش های بی قرار قلبش گشته بود. چسان می لرزید. گمان می کرد حالا سقف اتاق کوچکش درز خواهد برداشت و باران با هزاران گلبرگ نسترن او را خواهد شست…

همین که روشنایی شیری رنگ سحر صورت پریده رنگ خود را از پس پنجره نشان داد، دریا از خواب چشم گشود. چون هر صبح برخاست و از پنجره به بیرون دید. آغوش گشودهء کوه های وطنش سویش لبخند زد. به قله های بلند آبی رنگ دید و با خود اندیشید: ما افغان ها شاید روح آزاده و بلند خویش را مدیون همین قله ها هستیم!؟

دلش گرم شد. سر در گریبان فرو برد و برای لحظاتی چشمان خود را بست. آری سال ها می شد که مرگ با انفجارهای پیهم پنجره های زنده گی را به روی ملتش می بست، ولی روح آزاده، صبور و امیدوار مردم به آرامش نسیم پنجره ها را می گشود، به نهال ها آب می داد و از سایهء چنارهای صدساله سخن می گفت!

چشمان اشک آلودش را گشود و به بیرون خیره شد. تعجب آمیخته با ستایش سراپایش را فرا گرفت. احساس کرد در باران بهاری آب حیات آمیخته است. شب پیش از باران همه جا زرد می زد، اما اکنون چمن ها به یکباره گی سبز شده بود. صدای بال غچی می آمد. عطر نسترن در هوا می پیچید و دلش… او را می خواست.

دریا لبخند زد و با محبت آمیخته به ملامت گفت: اوه ای باران بهاری… ای افسون حیات!

روز آفتابی و قشنگ آغاز می گشت. پس از بارانی که باریده بود، خاک بوی خوب داشت. نسیمی گرم می وزید و پوشش خاکستری پندک های پسته یی درختان را به همه جا می پاشید. سبزه های لطیف به زمین رنگ سبز نازک می بخشید و از میان یکی از درز های پیاده رو کانکریتی، دو گل خودرو یکی گل قاصد و دیگری گل لاله سر کشیده بود. دریا ایستاد، خم شد و با نوک انگشتش هر دو گل را نوازش کرد. چرا همیشه رنگ زرد پهلوی رنگ سرخ است؟ چرا عشق با جدایی همراه است؟ چرا من از او جدا شدم؟

***

در ایستگاه مزدحم پوهنتون همین که دریا از بس پایین آمد، در دهن دروازهء شفاخانهء علی آباد با پکتیس روبرو شد. بی اختیار با دیدار او مبهوت در جای خود میخکوب گشت. بیدار بود یا خواب می دید؟ پکتیس به سویش آمد، با لبخندی شوخ به صورتش خیره شد و با صدای جدی پرسید: چهرهء شما برایم آشنا است… آیا ما در جایی با هم ندیده ایم؟

دریا سراپا می لرزید. با صدای ضعیف به سختی زمزمه کرد: نی گمان نمی کنم!

با سرعت رو گشتاند و در سربالایی میان دو قطار درختان تنومند ناجو به راه افتید. اشک بر گونه هایش فرو می ریخت… آیا چند سال گذشته بود؟ از روزی که پکتیس باد هوا گشته و به دور جهان چرخیده بود، چند شبانه روز می گذشت؟ چگونه ناگهان و بیصدا رفت و چسان بیخبر و بی خیال برگشته است. چقدر او را غافلگیر نمود. غبار به یکباره گی فرو ریخت. همه جا سپید گشت. او ناپدید شد و دریا گمان کرد، او ناپدید خواهد ماند. ولی اینک که آفتاب غبار را درهم ریخته است…

توقف کرد و به پشت سر دید. پکتیس همچنان در آغاز کوره راه چون کوهی باران شسته با وقار و سکوت در برابرش ایستاده بود. هرچند از هم فاصله داشتند اما دریا گرمای نگاه او را بر سراپای خود احساس می کرد. تبسم لبانش را از هم گشود. گلگون شد و تا پکتیس قدم در راه ماند، دوباره رو گشتاند و با قدم های متین سوی تعمیر شفاخانه رفت.

بلی پکتیس به وطن برگشته بود. به خواب می ماند اما در بیداری بود. راست است که عشق راستین معجزه می آفریند. دوباره درس خواندن و کار عملی نور و نمک یافته است. دوباره می شود با سینهء فراخ نفس کشید. “هوا” برگشته است. آیا سوی دریا برگشته است؟

روزی پس از ویزیت بیماران پکتیس محجوبانه از دریا خواست چند دقیقه با هم حرف بزنند. در تمام این مدت که او برگشته و در ساعات کار عملی همصنفان سابقه اش به صورت غیررسمی به کار ستاژ پرداخته است، آندو صرف به همدیگر نگاه کرده اند. پکتیس بیشتر قد کشیده، عضلات بدنش پرورش یافته و بروت نازک صورتش را پخته تر نشان می دهد. چقدر جذاب است این پکتیس! اما پکتیس بیشتر به سوالات دوستان هیجانزده اش به شوخی پاسخ داده است تا به نگاه های گرم او جدی.

از او می پرسیدند: پکتیس کجا بودی؟

– در قارهء سرخپوستان.

– چی می کردی؟

– ماهیگیری!

– دنبال چه برگشتی؟

– دنبال دلم!

– ماندنی هستی؟

– نی.

– رفتنی هستی؟

– نمی دانم.

– یعنی چه؟

– یعنی همین. روزگار مردمان این سرزمین. حالتی میان ماندن و رفتن. رفتن و برگشتن. برگشتن و واماندن.

– یعنی می خواهی بگویی نه اینجا و نه آنجا؟ حالتی میان آسمان و زمین… جایی میان هوا؟

پکتیس سوی دریا دید، لبخند زد و گفت: شاید جایی میان هوا.

دل دریا فرو ریخت.

اینک آن دو بر چوکی چوبی پیشروی آب سبزرنگ حوض باغ علی آباد در آفتاب نشسته اند. شعاع آفتاب دلچسپ است و با انگشتانی زرین و پر مهر بر روی و موی آنها دست نوازش می کشد.spring1

گلدان های گل خودرو، بهار 2010/۱۳۸۹، پراگ، عکاسی پ.پ

پکتیس با صدای گرم که اندکی رعشه داشت، گفت: گپی را که به دیگران گفته نتوانستم، می خواهم به تو بگویم. دریا من رفتنی هستم. با استفاده از شرایطی که دولت فعلا برای مهاجرین مساعد ساخته است، تنها برای تازه نمودن دیدار آمده بودم. درس و کارم را در آنجا بیش از این معطل نمی توانم. می خواستم بپرسم شاید تنها تو بدانی که برای چه برگشتم، برای کی برگشتم…

دریا نفس در سینه اش قید شد. با حیرت پرسید: می روی؟ دوباره!

پکتیس بی اختیار از جا برخاست و با صدایی که ناگهان سرد و محکم گشت، گفت: چرا این همه حیرت؟ می روند… همه می روند. من هم دوباره نه بلکه صدباره می روم و روزی تو هم یکباره خواهی رفت!

– به کجا می شتابیم؟ ساحل ما اینجا است.

– به دریا ببین. هر موج موجی را به دنبال می کشد. هیچ قطره یی کوچک هم بی حرکت نیست. همه با هم می شتابند و از این رو آب اند. اگر ایستاده شوند، مرداب خواهند شد. تو چرا نمی خواهی چون نامت “دریا” باشی؟

– بی کوه ها چه کنم؟

– بی کوه ها!؟ مگر حالا با آنها چه می کنی؟

– اگر هرروز آنها را نبینم، می میرم.

پکتیس لحظهء خاموش ماند. سری از حیرت تکان داد و آنگاه با صدایی که دوباره گرم شده بود، گفت: نگریستن تو به کوه ها عادت است نه محبت! تو روزی خوشبخت خواهی بود که بخواهی به آنها ببینی و آنها نباشند.

– شاید حقیقت با تو است و شاید حقیقت این است که تو نمی توانی تغییر رنگ زیبای سنگ ها را در برابر آفتاب ببینی و با سنگ ها قصه کنی.

دریا سکوت کرد و اما در دلش ادامه داد: چون زبان سنگ های سربلند آنها را هر کسی نمی داند.

فضا میان شان خالی گشت. گویی آنها در برابر هم ولی به فرسنگ ها از هم دور باشند. دریا به چهرهء غمگین پکتیس دید و گفت: ببین من زادهء کوهستانم. میان کوه ها به دنیا آمده ام. من هوای کوهستان را نفس کشیده ام و در دره های آن با پژواک صدایم نامم را باز یافته ام.

چهرهء پکتیس با لبخندی متفکر خیال پرور گشت و با محبت زمزمه کرد: تو همچون لاله یی در دامنهء پر سنگ آنها روییده ای.

گونه های دریا گلگون گشت. اوه چه دوست داشتنی است این پکتیس! اما چه چیزی ناممکن را از او می خواهد. دریا با نرمی ادامه داد: و حال اگر بخواهم در باغی سبز جلوه گر باشم، یا از گلدانی زرین سر بکشم، همه خواهند دید که زیبایی من در همان سختی سنگ بود نه این نرمی رنگ.

– تو از عشق این کوه ها سرخرنگ هستی، اما آنقدر تنها که با گلبرگ هایت نمی توانی تن زخمدار اورا بپوشانی.

– اگر تو با من می بودی، اگر همه گلها با من می بودند، این کوه کوه گل می بود نه کوه سنگ!

پکتیس بی جواب ماند. آنگاه شرمزده لبخند زد و از جا برخاست. به دورهای دور به کوه ها که چون قاب کبود دور نگین کابل حلقه بسته بود، دید و گفت: من هم این وطن را دوست دارم. بخصوص به خاطر تو کوه هایش را دوست دارم.

دریا با صدایی که از حجب می لرزید، گفت: پس من هم به خاطر تو کند و کپرهای راه هایش را با دستانم هموار می کنم.

پکتیس به دستان ظریف دریا دید. دلش خواست آن دستان گندمی رنگ را با انگشتانی به پرباری خوشه های گندم در دست بگیرد و ببوید. دریا گرمی نگاه پکتیس را بر سرانگشتانش احساس کرد. محجوبانه دستانش را میان جیب های چپن سفیدش پنهان کرد و ناخن هایش را در کف دستان آتش گرفته اش فرو برد. پکتیس سرمست از عطر کشتزاران گندم خندید و با شوخی گفت: اوه اگر این دست ها بخواهند سنگ ها را هموار کنند که آرد خواهند شد!

دریا بار دیگر گلگون شد، اما دستها میان جیب بر جای خود استوار ماند. پکتیس آهی از دلتنگی کشید، به آسمان دید و گفت: رفتن بی ثمر نیست. ببین آسمان با ابرها می رود و با پرنده ها باز می گردد. دریا با موج ها می رود و با ماهی ها باز می گردد.

دریا به درختی که پهلویش نشسته بود، تکیه داد و گفت: ماندن نیز بیهوده نیست. درخت با ریشه می ماند و با میوه اش شیرینی می بخشد. کوه با صبر می ماند و با شکستن سنگ دل لعل و لاژوردش آشکار می گردد.

پکتیس بی قرار دوباره بر چوکی چوبی نشست و آزرده پرسید: اگر تو با درخت بمانی، پس من چی؟

دریا تصحیح کرد: من با درخت نمی مانم، من درخت می مانم.

پکتیس گفت: پس تو درخت هستی! راستی اگر تو درخت باشی، دوستانت چی آن خواهند بود؟… برگها؟

– نه آنها زرد می ریزند و من در هیچ بهاری نمی توانم دوباره آنچنان دوستان را سبز کنم.

– شاخچه ها؟

– نه آنها می شکنند و من آنچنان شاخه های برومند را باز نمی توانم برویانم.

– تنه؟

– نه آن می تواند با ضربات تبری از پا درافتد، ولی خیال بلند دوستانم را هیچ تبری تهدید نمی تواند.

– میوه ها؟

– نه آنها فقط ثمرهء اندیشه و مهر من به دوستان منند.

– پس چی؟ ریشه… و یا رشته های جانت که در آنها شیرهء حیات جریان می کند؟

– بلی شاید اینها… که اگر نمانند خشک می شوم، که اگر بروند سقوط می کنم.

پکتیس سوزش اشک را در چشمانش احساس کرد. اوه چه دختی است این درخت! چه خوب است، چه پاک. با آنکه از حجب لحظه به لحظه رنگ می گیرد اما چگونه مکنونات قلبی خویش را با ظرافت به او فاش می گوید. چه شجاع است. پکتیس دلش خواست قامت ظریف و بلند دریا را در آغوش بگیرد و بگوید: اگر من ریشه ات باشم، پس بخشکم که ریشه از تو برکنم… اگر من رشته های جانت باشم، پس بگسلم که از تو ببرم… اما آیا من یگانه محبوب قلبت هستم یا دوستی از میان دوستانت؟

غرورش اجازه نداد که چنین پرسشی کند. اگر می پرسید و باز هم دریا با اونمی آمد، برایش چیزی باقی نمی ماند. دریا با آنکه این پرسش را در نگاهء پکتیس باز خواند اما حاضر نشد به آن پاسخ بگوید. اگر آری می گفت و باز هم پکتیس می رفت، دلش می شکست.

هر دو بلاتکلیف و لرزان دقایقی در برابر هم نشستند. هیچکدام نمی توانست از دیگری دل بر کند و هیچکدام نمی خواست تا تسلیم دیگری گردد. پکتیس صد دل را یکدل کرد و با صدای شکسته گفت: اگر با من بیایی، جهان را خواهی دید.

دریا تکیه از درخت برداشت. شانه هایش را راست گرفت و گفت: طاقتم کوه و دلم دریا، پایم در ریشه و دستم بال پرنده… بدین گونه است که همهء جهان را از پنجرهء دلم می نگرم!

لحظاتی رنگپریده و رنجیده به چشمان هم خیره شدند. آنگاه اشک در چشمان پکتیس درخشید. از جا برخاست قدم در راه گذاشت و زیر لب گفت: خداحافظ برای همیشه!

دریا به او که در میان درختان دور می شد، دید و زمزمه کرد: به امید دیدار دوباره!

 

Leave a comment

Your email address will not be published.


*