آبشار نسترن (۱۲)

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

(۱۲)

پکتیس ثمر را بر شانه دارد و دریا دست لمر را گرفته است. هر چهار آنها با هم قدم زنان به مکتب نزدیک منزل شان می روند تا رای بدهند. تب انتخابات شهر را گرفته است. پیشروی اکثر خانه ها لوحه های سرخرنگ به نفع حزب “آزادی خواه” نصب شده است. به درجهء دوم می شود لوح های آبی رنگ “محافظه کاران” را دید. بعضی خانه ها لوحهء نارنجی رنگ “دیموکرات نوین” را دارند. از لوحه های اقلیت “کمونیستان” و “سبزها” اثری دیده نمی شود.

جالب است که می بینی یک خانه لوحهء سرخ “آزادی خواهان” را دارد و صاحب خانه در حالی که گلهای حویلی اش را آب می دهد با همسایه اش که لوحهء آبی رنگ “محافظه کاران” را بر چمن خانهء خود نصب کرده است، دوستانه حرف می زند. این که آنها به دو حزب مختلف رای می دهند، چیزی از روابط حسنه و همسایه داری آنها کم نمی کند. جالبتر از آن خانه های اند که همزمان بر چمن حویلی خود دو یا سه لوحهء مختلف را نصب کرده اند. این به آن معنی است که زن و شوهر و عضوی دیگر از همان خانواده که به سن قانونی خویش برای رای دادن رسیده است، هریک به حزبی علیحده باور دارند و برای عقیدهء خود مبارزه می کنند. مبارزهء سالم و مسالمت آمیز که روابط خانواده گی و خانهء مشترک آنها را صدمه نمی زند.

دریا در حالیکه لوحه ها را می خواند، از پکتیس پرسید: برای کی رای می دهی؟

– معلوم است که به محافظه کاران.

دریا خود را قواره ساخت: وحشتناک است. نکند که پشت “مایک هریس” دق شده ای؟

پکتیس خندید، سپس با لحن جدی گفت: بسیاری ها نمی دانند ولی کانادا به شخصی چون او ضرورت دارد. سیستم اداره در اینجا آنقدر فاسد است که حد ندارد. اکثر مامورین دریشی پوش و شیک دولتی از زن و مرد جز دور هم جمع شدن و قهوه نوشیدن کاری نمی کنند. عین وزارت خانه های ما در وطن که مامورین کاری جز چای نوشیدن و کاغذپرانی ندارند. مایک هریس خواست از تعداد این مامورین بیکاره که برخلاف مامورین کم بغل ما در افغانستان بهترین معاش و امتیازات را دارند و خون مردم کانادا را می مکند، کم کند. اما زورش به این هیولای شاخدار نکشید و از قدرت کناره گرفت.

دریا سری به نفی تکان داد و پرسید: خوب در مورد کم شدن کمک های “ولفیر” چه می گویی؟ تمام زورش به مردم غریب بیچاره رسید.

پکتیس چون همیشه که هیجانی می شد، ایستاد، دست دریا را گرفت و تکان داد: جان من کدام مردم غریب بیچاره؟ “ولفیرگیران” از تعداد محدودی که بگذریم، جوک های مفت خوری اند که از عرق جبین ما مردم کارکن و مالیات کمرشکنی که به دولت می پردازیم، تغذیه می کنند. همین حال نصف جمعیت مهاجرین افغان نانخور کمک های دولتی اند. در وطن از نام سره میاشت می شرمیدند، اینجا به نام “ولفیر” افتخار می کنند. به من بگو کدام آنها غریب و بیچاره اند؟ جور و تیار بیکار و بی عار می گردند. یا کار غیرقانونی و سیاه می کنند تا پول نقد بگیرند و به دولت مالیه ندهند. باز اگر درس می خواندند، زورم نمی داد. اما نه درس و تحصیل را چه کنند. همه شان فوق لیسانس و دکتورا در غیبت، همچشم بازی و بحث های بیهودهء سیاسی دارند!

دریا دست او را کشید و به راه افتید: خوب در مورد کم شدن کمک های صحی چی می گویی؟ یادم است، وقتی که دخترک همسایه افتاد و او را به بخش عاجل شفاخانه بردند، سه ساعت وقت گرفت تا زنخ طفلک را کوک زدند! کافی است تا دختر ما را به جای او بگذاری تا بدانی که چه می گویم!

پکتیس زانوی ثمر را که کنار رویش قرار داشت، بوسید و با اعتراض گفت: خدا نکند! من خوشم نمی آید از اینکه می توانی در مورد فرزندان ما تصورات خطرناک نمایی!

پکتیس دست دریا را رها کرد و تندتر از او به راه افتید. سپس بار دوم و این بار زانوی دیگر دخترش را بوسید و آنگاه قدم هایش را آهسته تر نموده، ادامه داد: در این مورد نیم حق به جانب تو است. نیم به این سبب که من با آنها کار می کنم و می دانم کارکنان لعنتی شفاخانه صرف از برای کارشکنی و صدای شکایت مردم را بالا کردن، در موارد غیر خطرناک خود را بیش از حد لازم مصروف نشان می دهند تا به دولت ثابت کنند که تعداد آنها برای کار طاقت فرسایی که می کنند کم است و باید معاش شان بلند برود. در حالیکه عاید سالانهء آنها کم از هشتادهزار دالر نیست.

دریا با تعجب سری تکان داد و گفت: داکترهایی را در وطنم می شناختم که با معاش بخور و نمیر دولتی ساعت ها را در اتاق عملیات سپری می کردند و در موارد عاجل دو سه داکتر دست بدست هم می دادند تا شفاخانهء بزرگی را بچرخانند. آنهم با آن حجم عظیم مریضان عاجل، زخمی ها و واقعات ناگهانی… راست است که طبابت عشق می خواهد. عشق بزرگ به انسانیت، نه به پول.

پکتیس سری به تایید تکان داد: شکی نیست که خدمات صحی و تعلیم و تربیه باید چون هوا برای تنفس، برای همه انسان ها رایگان باشد. اما در بقیه موارد طبیعت انسان به قدری خودخواه است که هر قدر مالکیتش شخصی باشد، همان اندازه دلسوزیش بیشتر می گردد. از همین سبب است که دنیای سرمایه داری آباد است و به پیشرفت و شگوفایی دارد. مثل جامعهء کمونیستی شوروی نیست که مالکیت همگانی گفته، نگذاشت کسی خود را مالک چیزی بداند و در نتیجه ورشکست شد.

لمر همانگونه که دست مادرش را گرفته بود و به حرف های آنها گوش می داد، میان حرف آنها دوید و گفت: وقتی من هژده ساله شدم به “سبزها” رای می دهم.

پکتیس و دریا هر دو بی اختیار ایستادند و با خنده پرسیدند: چرا؟

لمر برگ پنج پنجهء چنار را که بر دست داشت، در هوا تکان تکان داد و گفت: چون آنها طبیعت را دوست دارند و می خواهند که مادر طبیعت خفه نشود.

دریا با محبت پسرکش را در آغوش کشید: آفرین پسر خوب. پس از همین سبب امروز می خواستی بالاتنهء سبزت را بپوشی؟

پکتیس با افتخار بیانیه داد: ببین دریا، پسر ما هشت سال بیشتر ندارد اما به حقوق مدنی خود آشنا است. می داند که چون هژده ساله شود، حق رای دارد و می تواند در سرنوشت مملکتی که زیست می کند، سهم بگیرد. از ما هم هوشیارتر است و عمیق تر می اندیشد. به مادر طبیعت فکر می کند. راستی هم اگر نسل آینده جلو هیولای سرمایه داری را نگیرند، هر چه جنگل و دریا را که به روی زمین مانده است، می بلعد و در عوض فولاد و دود پس می دهد.

به عمارت مکتب رسیدند. در دهلیز تیر رهنما به سوی جمنازیوم زده شده بود. در اتاق مستطیل شکل و بزرگ ورزش میزها و قوطی های رای گیری را گذاشته شده اند. مسوولین با مهربانی اوراق آنها را گرفتند. همه چیز چنان آرام و عادی بود که گویی هیچ اتفاق مهمی در حال رخ دادن نیست. دریا و پکتیس هر کدام علیحده به پشت پرده رفته و پیشروی نام کاندیدی را که می خواستند، علامه گذاشتند. پکتیس کاغذ خود را به دست لمر داد تا در صندوق رای بریزد. اما دریا نخواست ورق خود را به دست ثمر بدهد. ثمر زنده باشد، عمرش پیشرویش بود. وقتی جوان شود، بارها حق رای دادن خواهد داشت. اما او بار اول است که در زندگی اش می تواند رای بدهد و این لذت را می خواهد برای خود حفظ کند.

از شدت هیجان احساس کرد که می لرزد و عرق نموده است. با گوشهء چادری اش عرق را از بالای لبش پاک کرد. کاش چون دوستش سیما شجاع می بود و روی لچ به رای دادن می آمد. سیما برایش می گفت: از کی بترسیم؟ اگر ما زنان تحصیل کرده برای گرفتن حق خود روی پت بیاییم، به تبر ظالم ها دسته داده ایم. اما دریا می ترسید. البته در گرفتن حق خود مصمم بود و صد در صد می خواست در انتخابات شرکت کند. ولی مراعات نمودن احتیاط را هم بد نمی دانست. چادری بر تن نموده و از صبح وقت با خواهرانش در قطار انتظار می کشید. جای برادران مسافرش خالی بود. کاش به افغانان خارج از افغانستان هم حق رای می دادند. ساعت ها می شد که هزاران تن چون او به قطارها ایستاده، بی صبرانه منتظر نوبت خویش بودند. هیجان و شادی را می شد در هوا بو کشید. حادثهء تاریخی در شرف رخ دادن بود. قطار قدم به قدم پیش می رفت. ناخن شصت راست او را با رنگ آبی کردند. اینک نوبت اوبود. زانوهایش می لرزید. به کی رای بدهد؟ به کی اعتماد کند؟ سیما صدایش کرد: دریا!

به بالا دید، پکتیس بود! پکتیس آهسته در گوشش گفت: چشمانت راه کشیده اند. رای خود را به بالاخره به صندوق می اندازی یا نه؟

دریا با حیرت به کاغذ دست خود دید. عکس حامد کرزی، تنها کسی که تا حدی می شناخت و بقیه کاندیدها که یا هیچ نمی شناخت و یا آنقدر می شناخت که نمی خواست سوی شان نگاه کند، از کاغذ ناپدید شده بود. به کی رای داده بود؟ اگر آنجا بود، به کی رای می داد؟ به کی اعتماد می کرد؟ بی اختیار به شصت دست خود دید. پاک و گلابی بود.

از مکتب برآمدند. دریا که هنوز گیج می نمود، نفس عمیقی از هوای تازه کشید و پرسید: همین و تمام؟

پکتیس دست او را گرفت و گفت: همین و تمام!

ثمر و لمر سوی پارک مقابل مکتب دویدند و آنها نیز قدم زنان اطفال شان را تعقیب کردند. دریا حیرتزده ادامه داد: برای بار اول در زنده گی ام رای دادم…

پکتیس دست او را فشرد و گفت: و برای بار اول خود را انسان احساس کردی.

– احساس عجیبی است. خود را قطره ای از دریای مردم احساس کردن و به قدرت توفانی خود پی بردن… راست است که به دو نیرو باید سر تعظیم فرود آورد: “قدرت خدا و قدرت مردم”.

– قدرت طبیعت نیز.

پکتیس پس از مکثی با خنده پرسید: خوب خانم حال بگو به کی رای دادی؟ حتمی به “آزادی خواهان”؟

دریا لب خود را به دندان گرفت. به کی بود؟ آنجا به کی رای داده بود؟ به شصت دست خود دید، نیم خنده یی کرد و گفت: و تو به “محافظه کاران”!

– نه من به حزب پسرم رای دارم، به “سبزها”!

دریا به خاطر آورد، قاه قاه خندید و میان چمن سبز دوید. پکتیس او را دنبال کرد و همین که خواست از شانهء دریا بگیرد، هر دو بر سبزه ها غلتیدند. دریا بر سبزه ها نشست. بر خط های سبزی که علف ها بر پیراهن سفیدش بر جا گذاشته بود، دست کشید و گفت: امروز همهء ما “سبز” شدیم، همراه گرامی!

پکتیس خندید: پس تو هم به “سبزها”؟ اوه که تو همیشه از من تقلید می کنی!

دریا خود را قواره ساخت: من یا تو؟

و خواست برخیزد، پکتیس از دستش کشید، او را دوباره بر سبزه ها نشاند و در حالیکه تخته به پشت دراز کشیده و به آسمان می دید، آهسته پرسید: زنده گی زیباست، نیست؟

دریا به ثمر و لمر که در پارک با کودکانی از سراسر دنیا بازی می کردند، دید و گفت: زیباست.

پکتیس سویش چرخید، به چشمانش دید و پرسید: با من خوشبخت هستی؟

دریا موی های خوشرنگ او را که اینک تارهای سفید را می شد در میان شان دید، نوازش نمود و با لبخندی گفت: با تو سبزبخت هستم.

– فکر می کنی اگر در اینجا نمی بودیم، می توانستیم به همین آرامی و ساده گی چون بزرگ های عاقل برویم رای بدهیم و بعد چون اطفال نادان دنبال همدیگر بدویم، بر سبزه ها بغلتیم و بخندیم؟

دریا چشم از چشمان افسونگر پکتیس گرفت و با دلتنگی آهی کشید. دوست نداشت که کسی اینجا و آنجا را مقایسه کند. آنجا جایی است که از همه نقاط دنیا فرق دارد. اگر بد است از خودش است. اگر خوب است از خودش است. اینجا و هر جای دیگر دنیا اگر عالی هم باشد، از خودش نیست. هر چند سرانجام با وجدانی متردد تابعیت کشور کانادا را پذیرفته و امروز هم منحیث شهروند کانادایی از حق رای خود استفاده نموده بود، اما هنوز کانادا را از خود نمی دانست. او از کانادا نبود. خود را در آن پینه یی و موقتی احساس می کند. رگ و ریشه اش از جای دیگر می آمد. از همان جایی که خوب یا بد، زیبا یا زشت، دارا یا نادار نمی خواست با هیچ جای دیگر دنیا مقایسه اش کند. همان جایی که با عشق راستین دوستش داشت و در مقابلش احساس محبت و مسوولیت می کرد.

پکتیس متوجهء آزرده گی دریا شد و با نرمی گفت: شکر خدا که در افغانستان نیز برای انتخابات آماده گی می گیرند. البته به ساده گی اینجا نخواهد بود. هیچ کاری بار اول ساده نیست. اما همین که راه آغاز شده است، قدم بزرگ به حساب می آید، نمی آید؟

دریا برخاست. دامنش را تکاند و با کنایه پرسید: و… نقش ما در این قدم بزرگ چیست؟

می دانست که پکتیس هیچ منظوری بد نداشته است، ولی اشک های داغ چشمانش را نیش می زد. آنها از راه ناهموار گریخته و آمده بودند تا در راه کوبیده شده و هموار توسط دیگران خرسواری کنند. هنرشان چه بود… لاف؟ حاصل شان چه بود… گزاف!

Leave a comment

Your email address will not be published.


*