آبشار نسترن (۱۳)

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

(۱۳) 

روز رخصتی است و آنها میهمان دارند.

ترینا و شوهرش تمیم با دو فرزندشان سوسن و آدم خان به خانهء شان آمده اند. ترینا و تمیم از دوستان قدیمی پکتیس اند. از دورهء کورس های رشته های مختلف طبی که با هم در یونیورستی “مک ماستر” گرفته اند، همدیگر را می شناسند. آشنایی به عشق و زندگی مشترک میان ترینا و تمیم انجامیده و آنها دوستی خود را با پکتیس حفظ کرده اند.

ترینا زنی سرشار و زباندار می باشد. زیبا نیست، ولی می داند چگونه خود را بیاراید و تیپ خاص خود را دارد. مرتب سپورت می کند و تناسب اندام خود را حفظ کرده است. اینک هم که با موهای کوتاه به رنگ سرخ تیره در سایهء سایه بان سفید نشسته و پای های خوش تراش خود را بالای همدیگر انداخته، آب میوه می نوشد، جوان و جذاب به نظر می آید.

مردها منقل کباب پزی را روشن کرده اند و می خواهند همبرگر بپزند و جواری سرخ کنند. پسران چون همیشه مشغول “ویدو گیم” اند. و دخترک ها در خانهء درختی ساخت دست پکتیس در میان درختان حویلی به بازی مشغول اند.

دریا با کاسهء سالاد از آشپزخانه آمد، در چوکی مقابل ترینا زیر اشعهء خوشایند آفتاب نشست و برای خود در گیلاس بلند باریک آب میوه ریخت. ترینا پرسید: کریم ضد آفتاب می گیری؟

دریا خندید و گفت: هنوز نی. در این ملک زمستانی آنقدر دنبال آفتاب دق می آورم که تا سوزنده نیست، می خواهم بخورمش.

– اینجا همهء مردم گشنهء آفتاب هستند. اما چه کنیم که جو فضا را خراب ساخته اند و برای جلوگیری از اشعهء ماورای بنفش و سرطان پوست باید از پوشش و کریم ضد آفتاب استفاده کنیم. بخصوص مردم سفید پوست اینجا که دنبال رنگ گندمی مرده اند، خود را به شکل افراطی آفتاب می دهند تا مگر رنگ و رخی بیابند. ما از این بابت چیزی کم نداریم. خدا ما را گندمی آفریده است و برعکس دنبال پوست سفید می میریم.

– مسلهء نمایش اندام هم است که اینها اینقدر برهنه می گردند. نزدیک خانهء ما طوری که می دانی یک مکتب است. نمیدانم با لباس های کوتاهی که دخترکان بر تن می کنند، پسرکان بدبخت چگونه درس می خوانند؟

ترینا خندید و دندان هایش که به تازه گی ها آنها را روپوش سفید گرفته بود، میان لب های گوشت آلود لبسرین خورده اش درخشید.

– عزیزم پسرک ها از بس تن برهنه دخترک ها را دیده اند و می بینند، بی تفاوت می شوند. یکی از دلایل همجنس بازی در اینجا همین دلزده گی مردم از جنس مخالف است.

آنگاه ترینا نگاهی به سراپای دریا انداخت و گفت: درست به خود نمی رسی. پس از این همه سال باید بدانی که اینجا دنیای ظاهر است. اگر به هیچکس اهمیت نمی دهی، به شوهرت که باید بدهی. عقل مردها در چشم شان است.

دریا خندید و گفت: یعنی بعد از چند سال زنده گی مشترک هنوز هم خطر از دست رفتن شوهرم است؟

– شوهر ترا نمی دانم عزیزکم، اما شوهر خود را چهارچشمه مواظب هستم.

– بالای پکتیس بیشتر از تمیم اعتبار داری؟

ترینا لبخندی شیطنت آمیز زد. لحظاتی به پکتیس که مشغول وارسی همبرگرها بود، خیره شد و سپس مستقیم به چشمان دریا دید و گفت: راست بگویم، تا حال نمی دانم پکتیس در تو چی دیده بود که چنان گرفتارت بود! در تمام سال های که با هم درس می خواندیم، دخترهای بسیاری علاقمندش بودند. او هم بی تفاوت نبود. گاهی با این و گاه با آن روابطی برقرار می کرد، اما به گفتهء خودش دلش گرم نمی آمد. هربار که می خواست به کابل برگردد، دل من و تمیم به لرزه می شد و می خواستیم مانعش شویم، اما اثری نداشت و می رفت. اگر تو بالاخره با او نمی آمدی، شاید او هنوز میان اینجا و آنجا در رفت و آمد می بود. تا حال جز پکتیس من مردی را چنین پابند به عشقش ندیده ام.

دریا خاموش ماند. ترینا از ظرف سالاد برگی کاهو برداشت و در حالیکه آن را می جویید، پرسید: چرا آزرده شدی؟ گمان داشتم با شنیدنش خوش خواهی شد.

دریا آرام پرسید: گفتی که پکتیس با دختران رابطه داشت؟

– معلومدار، پس تو چه توقع داشتی؟

– چی نوع رابطه؟

– یک زن و یک مرد در دنیای آزاد اینجا چگونه رابطه می داشته باشند؟

– یک مرد… پس پکتیس پسر نبود؟

ترینا از شدت خنده نزدیک بود از چوکی بیفتد. مردها به سوی آنها برگشتند و تمیم صدا زد: اگر فکاهی نو است، برای ما هم بگویید.

ترینا که کاهو به گلویش پریده بود، با صدای بریده بریده گفت: نو… نو… است… باز شب… برایت می گویم.

سرفه اش شدیدتر شد و بعد از اینکه با دستمال کاغذی اشک چشمانش را که با سیاهی قلم چشم آمیخته بود، پاک کرد با سرزنش گفت: جوانمرگ شوی دریا، مرا کشتی. پس پسر باکره می خواستی؟ این خنده آورترین حرفی است که از زبان عروس خانمی شنیده ام!

دریا ندانست که کجای این گپ اینقدر خنده آور است. با ناراحتی از ترینا پرسید: مگر نه اینکه همه دامادها عروس باکره می خواهند؟ خوب پس چرا عروس ها نخواهند؟

– مرحبا! به این می گویند تساوی حقوق زن و مرد! جانم در غرب از بس پسر باکره چون طبیعت دست نخورده کم یافت است، مسله را به طور سرچپهء آن حل کرده اند. یعنی اینجا دیگر کسی دختر باکره نمی خواهد. اما در شرق مسله همچنان یکطرفه مانده است. در آنجا چون تعداد محدودی پسر موجود است، پس باید تعداد کثیری هم دختر باشند.

نگاه مقیم با نگاه دریا گره خورد. دریا لرزشی را بر سراپای خود احساس کرد. پس از رفتن پکتیس بار اول بود که دلش می لرزید. با حیرت به پشت سر خود دید. مقیم نیز همانگونه که راه خود را می پیمود، روی خود را دورداده بود و آنها بار دیگر با هم چشم به چشم شدند. عجیب بود. روزی بود مانند همهء روزها… آنها از برابر هم می گذشتند مانند همیشه… ولی نه، تفاوت داشت. دریا به برج فروریخته و قدیمی که در پشت عمارت نوساخت انستیوت طب ابوعلی سینای بلخی هنوز برپا بود، دید و با خود اندیشید شاید سایهء همین برج قدیمی و تاثیر مقناطیسی این ساحه بوده است که بالای نگاه های او و مقیم تاثیر دگرگونه گذاشته است! مقیم محصل مودب، لایق، مغرور و گوشه گیر بود. دریا تا مدت ها پس از آن روز نگاه های محجوب او را از دور و نزدیک، در کتابخانه، بالای زینه های مرمری فولادی جایی که محصلین زیر افتاب می نشستند، ، در چایخانه وایستگاه بس بر پشت پلک هایش احساس کرد. ولی چون هیچگاه با نگاه خود به او اجازه صحبت و نزدیکی بیشتر را نداد، مقیم نیز حد فاصل را میان خود و او حفظ کرد.

اینک مقیم در کجا است؟ تا جایی که اطلاع داشت او در وطن ماند. درس خواند، داکتر شد و هنوز به خدمت اجباری سربازی اعزام نشده بود که اوضاع دولت کمونیستی دگرگونه گشت. از کجا که همین حالا نیز مقیم در وطن و در خدمت مردم خود نباشد؟ آیا مقیم بر پکتیس برتری نداشت؟ آیا دریا نباید به نگاه های گرم او پاسخ ملاطفت آمیز می داد؟

 

ترینا بر پشت دست دریا تپ تپ زد و پرسید: جانم به فکر چه هستی؟

 

– به فکر پسران دست نخورده و با آزرمی که می شناختم.

 

ترینا باز قهقهء خنده را سر داد. مردها باز به سوی آنها برگشتند و با لبخندی سری تکان داده دوباره به صحبت خویش برگشتند. ترینا با خوشدلی خود را به دریا نزدیک کرد و گفت: تو جوانمرگ امروز نخواسته باعث خواهی شد که از خنده بمیرم.

آنگاه چشمکی زد و گفت: پسرانی که می شناختی! اطمینان داری که آنها را می شناختی؟

 

دریا سرخ شد و گفت: منظورم شناختن آنطوری نیست.

 

– معلومدار که منظورت آنطوری نیست، ورنه چگونه آنها دست نخورده باقی می ماندند! خوب… خوب عصبانی نشو جانم. منظورم این است که اگر آنها را درست می شناختی، آنگاه می فهمیدی که آنها دست خورده بوده اند. گیرم اگر به ناچار دست دیگری به آنها نرسیده باشد، دست خودشان که به خودشان رسیده است! اینطور طرفم نبین که گویی طفل هستی و منظورم را نمیدانی! از کجا که آن پسران با خود معامله نکرده باشند!

 

دریا منزجر و عصبانی از چوکی اش برخاست و به آشپزخانه رفت. ترینا او را تعقیب کرد و پرسید: از من دلگیر شدی؟

دریا خشک و خلاصه گفت: از تو دلگیر نشده ام ولی بدم می آید که کسی همهء مردم را از چشم خود ببیند.

 

ترینا مکثی کرد. لبخند بر چهره اش خشکید و گفت: اگر منظورت این است که من دختری پرورده شده در غرب هستم و دارای چشم پاره و دید گنده… اشتباه می کنی. برای خاطرجمعی ات بگویم که من تا هنگام نامزدی دختری باکره بودم، ورنه تمیم آغا که مانند همه مردهای افغان اگر سرش به آسمان غرب بخورد، پایش در زمین شرق است، مرا نمی گرفت! آنچه من گفتم نتیجه دید عینی من از زنده گی است. برعلاوه ما هر دو طب خوانده ایم و با جسم و روان آدم ها آشنایی بهتر داریم. چشم خود را به روی حقایق بستن دردی را دوا نمی کند. برعلاوه تو خودت عین اشتباه را نمی کنی و همهء مردم را از چشم خود نمی بینی؟ نی جانم! دنیا چون دل تو ساده و پاک نیست.

 

دریا آزرده گی ترینا را درک کرد، ولی فرصتی برای دلجویی نیافت. همبرگر و جواری آماده شده بود و هنگام صرف نان رسیده بود. همه با هم در هوای آزاد نشستند و شروع به خوردن کردند. ترینا برخلاف خوی خوش خود خاموش بود. تمیم دست خود را بالای شانهء او گذاشت و گفت: خانم جان تا که تنها بودید، زمین از خنده می لرزید. حال که ما بیچاره ها آمدیم، سرکه انداختی؟

 

پکتیس با نگاهی پرسش آمیز به چشمان دریا دید. دریا چشم فرو انداخت. نمی خواست به چشمان بیشرمی بنگرد که قبل از چشمان سیاه او به چشمان سبز و آبی دیگران خیره شده است. اوه که چقدر از پکتیس نفرت داشت! از پکتیسی که با عشق پرهوس خود او را از کوه ها جدا نموده بود، از مردمانی آشنا جدا نموده بود و او را به سرزمینی آورده بودکه مزهء همبرگرش به خاک بوی کباب سیخی نمی رسید، که به لیترها نوشیدنی های گازدار رنگارنگش لذت جرعهء آب نل را نمی بخشید، که همهء نعماتش به قدر لقمهء نان و پیاز و پیشانی باز نمی ارزید.

 

اطفال در دنیای خود بودند. آنها با لذت و اشتها از همبرگر خود لقمه می گرفتند و میان هم با خنده و شوخی انگلیسی حرف می زدند. دریا هرچند با ناراحتی می شنید، ولی چون همیشه دخالت نمی کرد تا از آنها بخواهد به زبان مادری خویش حرف بزنند. بالاخره پکتیس متوجه شد و با لحن جدی به لمر گفت: باز یادت رفت؟ اگر یکبار دیگر شنیدم انگلیسی حرف می زنی، امروز دیگر اجازه نخواهی داشت ویدوگیم کنی.

 

لمر اصلاح شد. اما ثمر همچنان با شیرین زبانی با سوسن مشغول گپ زدن به انگلیسی بود واو را به شیوهء خاله ترینا “سوزن” می نامید. همانگونه که برادر او را به شیوه آنها “آدام” صدا می زد. پکتیس دست نوازشی بر موهای دخترکش کشید و با ملایمت گفت: ثمرجان، دختر کاکا تمیم چون تو افغان است. دری را می داند. با او به دری گپ بزن.

 

ثمر برای دقایقی خاموشانه به خوردن ادامه داد و همین که پروانهء زردی از بالای سر شان گذشت، با دهن پر دستش را دراز کرد و فریاد زد: “A buterfly!”

 

سوسن و ثمر به دنبال پروانه دویدند. بوتل ساس بادنجان رومی چپه شد و بالای بالاتنهء سفید آدم خان ریخت. ترینا گفت: اوه “آدام” بکش… نشرم بالاتنه ات را بکش که زود آبکش کنم، ورنه رنگش می ماند.

 

تا آدم خان خواست بالاتنه اش را بکشد، آرنجش به مسکه دانی خورد و مسکه که از گرما نرم شده بود، بالای پطلون لمر افتاد. پسرها خندیدند. لمر به اتاق خود رفت تا لباس خود را تبدیل کند و بالاتنهء پاک به آدم خان بدهد.

 

همین که آنها تنها ماندند، تمیم سری تکان داد و گفت: چرا اینقدر بالای اولادها سختگیری می کنید؟ صد دفعه بگویید انگلیسی گپ نزن باز حرف خواهند زد!

 

پکتیس گفت: ما صرف می خواهیم که آنها زبان مادری خود را از یاد نبرند.

 

تمیم شانه بالا انداخت و گفت: زبان مادری گپ است! زبان مادری زبان محیطی است که در آن زنده گی می کنی. محیط مادر بزرگتر است، نیست؟

دریا و پکتیس خاموش ماندند. تمیم به چشمان آن دو دید و ادامه داد: تا جایی که من می دانم زبان مادری پکتیس پشتو است. اما چون در کابل به دنیا آمده و بزرگ شده است، بنا زبان مادری خود را دری می داند. درست است که پشتو کم و بیش می داند، اما زبانی که به آن تکلم می کند، دری است. چون دری زبانی است که به آن فکر می کند. همین پیشتر ثمر با وجود اخطار شما و با آنکه می خواست امر شما را اطاعت کند، تا پروانه از بالای سرش پرید بی اختیار به انگلیسی گفت یک پروانه! حال این را به دری می گفت یا پشتو یا انگلیسی یا زبان دیگری، فرقی به حال پروانه و حقیقت پروازش از بالای سر ما نمی کرد، می کرد؟ او می خواست پروانه را به ما نشان بدهد و داد. زبان وسیلهء مکالمه و تفاهم است نه چیزی دیگر.

دریا پرسید: پس می خواهید اولادها را همین گونه سرخود رها کنیم که اصلا زبان ما را نیاموزند؟

 

– اگر وقت و حوصلهء آموختنش را به آنها داریم که چرا نیاموزیم؟ هر زبان گنج است وزبان ما هم ارزش خود را دارد. اما می خواستم بگویم که ما باید اطفال خود را درک کنیم و به آنها حق بدهیم به همان زبانی که در محیط آن به سر می برند وبه آن فکر می کنند، با ما و یا حد اقل با خود حرف بزنند. ورنه ما زبان مشترک با فرزندان خویش نخواهیم داشت و آنها نخواهند توانست با ما رابطه قایم کنند.

 

ترینا علاوه کرد: باز جای شکر است که فرزندان ما به زبانی می اندیشند که زبان دنیای امروز است. هر زبان زمانی دارد. زبان پارسی زمانی معتبر بود، زبان عربی و لاتین و یونانی و فرانسوی هم… اما اکنون زمان زمان زبان انگلیسی است.

 

پکتیس آهی کشید و گفت: ما نسل تلف شده یی هستیم و از هر لحاظ قربانی شده ایم. تنها همین مسلهء زبان را اگر ببینیم… طوری که تمیم گفت زبان مادری من پشتو است، ولی در محیط کابل بار آمده ام و دری زبان اول من شده است. در مکتب استقلال فرانسوی خواندم و در انستیوت طب بنا بر جبر سیاست روز لسان خارجی ما روسی بود. در زمان مهاجرت به پاکستان با اردو معرفی شدم و در کانادا انگلیسی آموختم. بگذریم از توقف چند ماهه ام در جرمنی و کشتی گرفتنم با زبان آلمانی. خلاصه هم از خرما مانده ام و هم از ثواب. حتی همین زبان دری را که زبان حاکم بر اندیشه ام است، درست یاد ندارم. از مکالمهء روزمره که بگذریم از بحر ادبیات دری چند جرعه نوشیده ایم؟ مولانا و بیدل را چقدر می دانیم؟ انگلیسی را خو بگذار که نه تنها در آن همیشه لهجه خواهیم داشت بلکه زور پیل می خواهد شکسپیر را خواندن و دانستن.

 

تمیم صدای خود را غور کرد و گفت: “بودن و نبودن، سوال این است!”

 

ترینا زهرخندی زد و با کنایه گفت: کینه “می ورزیم، پس هستیم!”

 

دریا اشتها نداشت. مدت ها می شد که هر نوع غذا برای او مزهء کاه را می داد. همبرگر خود را ناخورده بر بشقاب کاغذی گذاشت و با تلخی آه کشید: در قربانی شدن و در کینه ورزیدن ما جای شک نیست، لیک این هم چون روز روشن است که ما بسیار زود خود را می بازیم و از ارزش های که داریم خالی می شویم. هنوز ما دو نسل مهاجر بیشتر نداریم و برای اینکه گویا زبان مشترک با فرزندان خویش را از دست ندهیم، لسان های مادری خود را قربان لسان انگلیسی می کنیم. به چینایی ها ببینید که پس از فرانسوی ها و انگلیس ها از جملهء اولین مهاجرین در کانادا هستند و تا امروز زبان و رسم الخط خود را حفظ کرده اند و از کسی پس هم نمانده اند. هندی ها را ببینید که هر چند وطنی مشخص ندارند اما به هر جای دنیا که می روند، لباس، مذهب، لسان و فرهنگ خویش را با خود می برند و در حقیقت همهء دنیا را وطن خود می سازند. ما افغان ها برای سهل انگاری و تنبلی خویش همیشه بهانه های منطقی داریم. چون سخنان شما تمیم جان که همه اش منطقی است!

 

سکوت شد. همه حیران ماندند چه بگویند. گاهی رخ نداده بود که دریا چنین جدی و خشک رفتار کند. دریا به بهانهء شستن لباس پسران از دور میز برخاست و به تهکوی، جایی که رختشوی خانه قرار داشت، رفت.

 

درآنجا بی حوصله بالاتنهء آدم خان و پطلون لمر را اول لکه گیری کرد و آنگاه آنها را با چند تکه لباس دیگر میان ماشین لباس شویی انداخت و بالای شان پودر ریخت. دانه های پودر چون دانه های برف بر لباس های مرطوب فرو می ریخت و آب می شد. دریا به پاغنده های برف که آرام آرام از آسمان فرو می ریخت و به نرمی پر کبوتر و لطافت گلبرگ های نسترن بر شاخچه های درختان، طناب کالا و زمین مرطوب می نشست و آب می شد، خیره شد. کتابش را بست. از پتهء صندلی برخاست و از پنجره به بیرون نگریست. خدیجه رختشوی زیر چتر شاخه های خشکیدهء تاک بر دو پا نشسته بود و رخت ها را می شست. دود آتش سماوار با تف آب داغ و نفس های خستهء خدیجه به شکل غبار سفیدی در هوا نقش می بست. دریا از همان دور می توانست دست های برهنه و تا آرنج بر زدهء زن را ببیند که سرخ می زد. از سرما بود یا از داغی آب؟ دست های سرخ میان کف چرک خستگی ناپذیر چنگ می زد و لباس ها را مشت و مال می کرد. دریا درد را بر مهره های کمر خود احساس کرد. بالای دو پای بر زمین نشست و پشتش را بر صندلی گرم فشرد.

 

– گاهی با دست لباس شسته ای؟

ترینا در حالیکه با دقت به او می دید، بر چوکات دروازه تکیه داده بود. چقدر وقت در اینجا بود؟ نمی دانست. دریا پشتش را از ماشین لباس شویی جدا کرد، برپا ایستاد و گفت: تنها چپن سفیدم را باید خودم می شستم. مادرم خوش نداشت که آن را میان لباس های چرک بگذارم. می گفت که با خود هزار مرض را از شفاخانه به خانه نیاورم.

 

– پس خوشبخت و نازپرورده بودی.

ترینا نگاهی به دستان پاکیزه و ناخن های دراز سرخرنگ خود کرد و ادامه داد: من هربار که کالاشویی یادم می آید، ترسم می گیرد. هر جمعه چهار تغاره پهلوی همدیگر چیده می شد و آنگاه من و دو خواهرم باید لباس خانوادهء هشت نفره را کف می زدیم و مادرم خودش آنها را آبکش می کرد. باز من چانس بهتری داشتم که خوردترین دختر خانواده بودم و کف نمودن بار دوم رخت ها کار من بود که وظیفه یی است، سبکتر و پاکتر. واه به حال دو خواهر بزرگترم که کمرشان می شکست.

 

ماشین لباس شویی به طور اتومات خاموش شد. دریا لباس ها را از آن کشید و به ماشین لباس خشک کن ریخت. لباس های رنگارنگ را می شد از پنجرهء گرد ماشین دید که یکی بالای دیگر می چرخید. دریا برگ های رنگین خزانی را مشاهده کرد که با باد بر دورادورش می رقصید. هوا بوی عید می داد، بوی کلچه و روت و خجور. عطر قیماق چای سبز و نان تندوری. عطر حلوای آرد سوجی و هیل. با خواهران و برادرانش میان دولک های چوبی در هوا تاب می خورد. جرنگ جرنگ سکه های عیدی میان جیب های شان، شرنگ شرنگ چوری های شیشه یی بر بند دست های شان و تنگ تنگ زنگولهء اسپک های چوبی زیر پای شان درهم می آمیخت. بر اسپک های چوبی رنگارنگ یکی پس دیگری می چرخیدند. زمین و آسمان تبدیل به لکه های رنگ شده بود. مزهء خاک و باد و خنده تمام دهنش را پر می کرد. مزهء حلوای سوهانک زبانش را می سوخت. گوش هایش اشپلاق می زد. سرش می چرخید. رنگ های شاد بر دورادورش می رقصید…

 

– ایستاده شو… خوب هستی؟

ترینا دست هایش را بر شانه های دریا ماند و با نگرانی به چشمانش خیره شد: تو حالت خوب نیست. رنگت پریده… چشمانت سفیدی آورده بود. سرت می چرخید؟

 

دریا بی اختیار سرش را بر شانه های نرم او گذاشت و به گریه افتید. با تلخی ناله کرد: دق آورده ام. دنبال بوی مادرم دق آورده ام. دنبال شانه های پدرم. پشت خانه گک ما در وطن دلم یک ذره شده است.

 

چشمان ترینا از اشک برق زد، او را در آغوش فشرد و با بغض گفت: من هم دنبال خانواده ام دق آورده ام. هر کدام ما به چهارسوی دنیا پراگنده شده ایم. خواهر بزرگم هنوز در کابل است. شاید همین حالا نیز با دخترانش لباس بشوید. آخرین عکسش را که دیدم عین چهرهء مادرم شده بود. ده سال زودتر از آنچه که باید پیر گشته است. چه دختر سرشاری بود. همانگونه که چرکاب لباس ها را میان دستان نیرومندش می فشرد، فکاهی های می گفت که روده های ما را از خنده به تو و پیچ می آورد. یاد آن روزها بخیر، با همه مشقت چه خوشی های ساده دلانه و شفقتی داشتیم… پس از کار تماشای لباس های شسته شده بر ریسمان که با باد می رقصید، چقدر خوشایند بود. نوشیدن چای بر فرشی که برادرم بر صفه هموارمی کرد، چقدر کیف می کرد. برادرک خوردم دلسوز ما بود. برای ما در روزهای کالاشویی چای تیرهء هیل دار دم می کرد و از حلیم فروشی سر کوچه حلیم داغ می آورد. گرمای آفتاب پس از خستگی کار چقدر خواب آور بود…

 

دریا به خط ابری سفید و راست در آسمان آبی و پاک می اندیشید. به خطی که شاید دنبالهء دود جتی در فضا بود و روزی او را به یاد طناب کالا انداخت. به یاد روجایی های سفید در دست باد، حباب های کف صابون و خنده های شاد… به یاد پرنده ها و گل های قاصد وگلبرگ های نسترن… به یاد خط های تباشیر و خیززدن ها و سنگ انداختن ها به خانهء آفتاب… به یاد مادر و خوردی و خواب.

 

بیدار شده بود. اینک بیدار شده بود. در آغوش دختری هم بیگانه هم آشنا. در آغوش هموطنی به فرسخ ها دور از وطن. بازی به پایان رسیده بود و آنها بزرگ شده شده بودند. مادر بر خط های تباشیر آب ریخته بود و خط ابر را باد برده بود. بازی به پایان رسیده بود و آنها بیدار شده بودند، اما خواب ادامه داشت.

Leave a comment

Your email address will not be published.


*