آبشار نسترن، خاطره های شفاف وطن

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

ملیحه احراری و درخت آلوبالو، عکاسی پ.پ، پراگ، تابستان 2010

به نام خدا

ملیحه احراری

آبشار نسترن با فانتزی ” ابر سفید میان آسمان آبی رنگ و پاک ” آغاز میشود و تقریبا تا پایان داستان با همین فانتزی به همراه است. آبشار نسترن تصویر رفت و امد میان خواب و بیداری است و این خواب و بیداری انقدر به هم گره خورده اند که گاهی حتی مرزی میان پاراگراف ها نمیتوان یافت.

قهرمان بهتر است بگویم قهرمانان ابشار نسترن دریا و پکتیس اند که به نظر من هردو نام های بامسمی یی اند: دریا با جاری بودنش تا بیکرانه ها و عبور از هر خط فاصلی؛ و پکتیس با ناشناخته ماندنش حتی در رویای دریا. اما هر دو صاف و صمیمی و مهربان اند.

در آبشار نسترن خاطره های شفاف وطن چون مهره های خوشرنگ به رشته کشیده میشوند و آدم را میبرند تا بینهایت گذشته دور، گذشته خوب، گذشته بی تکلف، زندگی شیرین و خیال های سبک که با هر انگیزه یی به آدم پر پرواز به دیار ان خاطره های دست نخورده را میدهد.

در آبشار نسترن جلوه روز های خوش عطر کودکی و نوجوانی و سالهای بیدغدغه در هوایی که همیشه با اشتیاق انرا فرو میبری، موج میزند – و آبشار نسترن دریغا پر است از خاطره های بی برگشت. غربت در اولین منزلش به تو میگوید دیگر ناگزیری با تصویر های مجازی دلخوش کنی و تصویر های مجازی را به خیال ان نقش های خوش جاودان زیبا انگاری.

“آهسته برخاست و پرده را به یکسو کشید. هر چند در ماه خیره شد، نشانه ای از آن ماه سابق نیافت. نه این ماه آن ماه نبود!

هر قدر خواست به خود بقبولاند که زمین دارای یک ماه است، باورش نشد. گویی وطنش مهتابی دیگر، آفتابی دیگر، آسمانی دیگر داشت. تنها زبان انسان ها نی، زبان طبیعت نیز متفاوت است. متوجه شد تا مسافر شده است، گل های را دیده است، درخت ها و پرنده ها را نیز به تماشا نشسته است. ولی عطر هیچ گلی به دلش راه نیافته، صدای هیچ پرنده یی به نشاطش نیاورده و ….”

بزرگان گفته اند زمین و آسمان خدا همه جا یکی است و دوستان خدا همیشه تن به سفر میدادند تا وابستگی های مکانی انان را در خود نپیچاند، تا عشق زادگاه انبساط روحی شان را محدود نکند. اگر زمین خدا همه جا یکی نباشد چتر آسمان که همه جا نیلگون و یکدست است و دست بشر به سلیقه خود در جا های مختلف دنیا دگرگونش نکرده، اما دریا حتی ماه غربت را متفاوت از ماه وطن میبیند این ماه در غربت با او نااشنایی میکند و فقط زمانی با دریا میتواند سرسخن را باز کند که دریا به خیال ماه وطن به ان نگاه کند و بگوید: ” ماه ماه ماه کابل جان”

دریا راضی به سفر نبود چون دلش را میشناخت اما پکتیس هوای دیگری داشت. استدلال هر دو برای رفتن و ماندن قابل درنگ است:

” پکتیس آهی از دلتنگی کشید، به آسمان دید و گفت: رفتن بی ثمر نیست. ببین آسمان با ابرها می رود و با پرنده ها باز می گردد. دریا با موج ها می رود و با ماهی ها باز می گردد.

دریا به درختی که پهلویش نشسته بود، تکیه داد و گفت: ماندن نیز بیهوده نیست. درخت با ریشه می ماند و با میوه اش شیرینی می بخشد. کوه با صبر می ماند و با شکستن سنگ دل لعل و لاژوردش آشکار می گردد….”

پروین پژواک این رومان را برای مادرش اهدا کرده است و در سراسر داستان دلش برای مادر و وطن هر دو تنگ است نام مادر را میگیرد خاطرات وطن در دلش موج میزند و از وطن یاد میکند طفلی و دامان مادر چون خوش بهشتی در نظرش جلوگر میشود. یاد مادر و یاد وطن هردو با هم اجین اند چرا که یکی حکایت از دیگری دارد.

از خودش بخوانیم:

” اوه مادر خداحافظی با تو چه دردناک بود. چون کسی که در خواب راه برود، حیران سوی دروازهء خانه می رفتم و از خویش می پرسیدم: کجا می روی؟ خانهء تو که اینجاست!

با قلبی که از شرم آب می شد، از خانه برآمدم و از خویش پرسیدم: سوی کی می روی؟ مادر تو که اوست!

… اوه مادر، خدای دلم! اشک هایم رویم را می شوید و اما سیاه رویی ام را پاک نمی کند. من خود از بهشت آغوش تو به برزخ زمین آمده ام و باید همینجا را نگهدارم، ورنه به دوزخ بی سرنوشتی خواهم سوخت.

دریا چشمانش را که از اشک می سوخت، بست و جبین دردناکش را بر کف دستانش فشرد. چقدر مفهوم مادر و میهن برای او یکی شده است. چون دلش برای یکی تنگ می شود، دیگری را نیز به یاد می آورد. دریا یقین یافته است که میهن چون مادر است و هر مادر میهنی کوچک است….”

این تکه از بخش دیگر داستان خیلی به دل ادم چنگ میزند مثل قصیده بوی جوی مولیان رودکی که ابو نصر سامانی را لبریز از شوق بازگشت به بخارا کرد.

“کسی خیشاوه می زند، گاوی زمین را قلبه می زند. باغبانی بر خاک تخم گل می پاشد. دهقانی دانهء زرین گندم را می کارد. مردی گرد و خس راه را آب و جارو می زند. زنی نان داغ تنوری می پزد. پسری داس خود را چون تیغ ماه نو صیقل می دهد. دختری با دستان سحرانگیزش قالین می بافد. نوجوانی کتاب می خواند. طفلی الف، ب، پ، ت، ث… می نویسد. کودکی به دنبال پروانه ها می دود. نوزادی شیر می نوشد. مادری انار دانه می کند. پدری دستهء گل نارنج هدیه می آورد. رمه های گوسفند و بز چون ابرهای سفید و سیاه درهم آمیخته اند. بع بع بره ها و مع مع بزغاله ها نوید بخش سالی پربرکت است. کاروان شتر کوچی ها از راه رسیده و بهار را با بوی شیر و ماست و قروت به خانه ها تقسیم می کند. خروسی با تاج بلند و سرخ به رنگ و سربلندی خون شهیدان آذان می دهد. آفتاب بر نیمهء آسمان رسیده است و چون تاج طلا می درخشد….”

و یاد وطن برای دریا سراسر آبشاری از نسترن است که با روح و روانش آمیخته است و آبشار نسترن سراسر گذر میان خواب و بیداری است بیداری در خواب یا خواب در بیداری، خواب وطن و بیداری هجرت.

سرانجام دریا خودش را قانع میکند که دیگر در وطن نیست، باید با دیاریکه در ان هجرت کرده انس گیرد؛ باید با اینجا آشتی کند و با مزایای ان با دیده خوشبینی بنگرد. اینجا اگر از او نیست خیلی چیز ها دارد که میتواند به او هدیه کند و مایه های دیگری برایش بخشد. این روحیه را عاقبت در بخش های اخرتر داستان میتوانیم در دریا ببینیم، زمانیکه با همسرش پکتیس و دو طفل شان لمر و ثمر راهی مرکز رای دهی برای سهمگیری درانتخابات کانادا اند.

در اخرین بخش های داستان تلاش دریا برای اشتی دادن فرهنگ ها در حالی ادامه مییابد که به اصالت های فرهنگ خودش همچنان متعهد است. دریا غمین است که چرا هموطنان او زود به فرهنگ کشور میزبان جذب میشوند و برای این کار بهانه های گونه گون هم به دست میدهند در حالیکه ملت های دیگر حتی اولین مهاجران کانادا زبان، دین و رسم و رواج های خود را حفظ کرده اند.

اخرین سطر های ” ابشار نسترن ” هم چون اغاز کتاب گذر میان خواب و بیداری، خیال و حقیقت است.

با بازتاب تصویر دریا در ایینه و شکستن ایینه؛ موج اب با آبشار نسترن که بسویش میتابد و در اغوشش میکشد و پروین پژواک سرگذشت دریا را با این جملات به انجام میرساند:

” سردرگم در میان امواج عطرالود خاطره ها می چرخد و دیگر نمی داند در کدام سوی آیینه ایستاده است.”

برای پروین پژواک عمر دراز با موفقیت های جاودان آرزو میکنم و برای هر خواننده ایکه جوانه های خاطرات وطن هنوز در دلش زنده است، خواندن این کتاب را سپارش میکنم.

ملیحه احراری/پراگ

25 ام نوامبر 2010

 

Leave a comment

Your email address will not be published.


*