پروین پژواک دوست صمیمی کودکان

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

 ” پروین پژواک دوست صمیمی کودکان “

لیلی صراحت روشنی

مجله میرمن کابل – افغانستان

در سیمایش هنوز صفا و معصومیت کودکی را می توان دید و اما صمیمیت و صداقتی که در گفتار و کردار و برخوردش می بینم در آثارش، در اشعار، نقاشی ها و داستان های که برای کودکان می نویسد به صورت بارزتر شکل گرفته است. نامش برای خواننده گان مجله ناآشنا نیست، زیرا داستان هایش بارها صحفات مجله “میرمن” را رنگینی بخشیده است.

او پروین پژواک است. نویسندهء جوان و پرتلاشی که علاوه بر نویسنده گی در ساختن اولین فلم انیمیشن یا به اصطلاح عام فلم کارتونی سهم داشته است و می شود به آیندهء درخشانش فراوان امید داشت. پای صحبتش می نشینم تا در مورد هنرش به خواننده گان مجله معلومات دهد.

از چه زمانی به نوشتن داستان، سرایش شعر و نقاشی و داستان برای کودکان پرداختید؟

من در فامیلی هنرپرور به دنیا آمده ام. در اطرافم همیشه کتابی برای خواندن، صحفه یی سپید برای نوشتن و رنگی برای رسامی کردن موجود بوده است. من از آوانی که دستم به قلم آشنا شده چیزهایی نوشته ام، چیزهایی رسم کرده ام، چیزهایی خوانده ام… اما اولین اثر من که نزدم تاریخ خورد و ثبت شد شعری به نام “مرگ خورشید” است. در آن زمان من متعلم صنف نهم مکتب بودم. دخترکی نوجوان که در ساحه شعر آنهم شعر معاصر مطالعه ای بسیار کم داشتم، ولی رنج چندین ساله از جنگ باعث شد شعری بسرایم که تا اکنون از همه اشعارم بهتر است. بنا به این نتیجه رسیدم که برای آفریدن لبریز شدن حتمی است. یعنی حرفی برای گفتن داشت. آنگاه مسایل دیگر خود به خود پیش خواهد آمد.

چه انگیزه یی شما را واداشت که برای کودکان قلم بزنید؟

احساسات دوران کودکی به آن بلندی و رنگارنگی چون رنگین کمان است که در بهار پیدا می گردد و زود ناپدید می شود. برای نگهداشتن رنگین کمان باید آفتاب همیشه بتابد و باران همیشه ببارد. این آفتاب بارانک دایمی عشقی جاویدان می خواهد به کودک که مظهر معصومیت، پاکی و تجربه های نخستین زنده گی است. چنین عشقی مرا واداشت که برای کودکان بنویسم.

عده یی از نویسنده گان و شاعرانی که برای کودکان می نویسند، نوشته ها و داستان های شان فقط از لحاظ زبان کودکانه است و از نگاه عاطفی کدام ربطی به دنیای کودکان و علاقمندی های آنها ندارد. یا به گفته محمود دولت آبادی می توان نام “نوشتهء کودکانه برای بزرگسالان” را رویش گذاشت. به نظر شما داستان های که برای کودکان نوشته می شود، چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟

نمی توان کودک را دوست نداشت و برایش نوشت. به عبارهء دیگر نمی توان کودک نماند و برایش نوشت. منظورم از کودک ماندن همان نگهداشتن رنگین کمان است.

انسان ها اکثر از آنرو بدبختند که دوران کودکی خود را از یاد می برند. چنین انسان هایی اگر بخواهند برای کودک بنویسند، اولین کاری که می کنند این است که به کودکان به چشم تحقیر می بینند. آنها را موجوداتی قابل ترحم می دانند که باید برایش هر چه می توانند خامتر بنویسند و آنها را از واقعیت زنده گی به دور نگهدارند. در حالیکه به نظر من کودک انسانی است که باید همرایش کمک شود با زشتی های زنده گی طوری روبرو گردد که زیبایی های زنده گی را از یاد نبرد. یعنی باید در قصه های کودکان واقعیت و تخیل با هم بیامیزد. زیرا بدون تخیل کودکان قصه را باور نخواهند کرد و بدون حقیقت در زنده گی واقعی سرخورده خواهند شد.

عده یی داستان های مرا انتقاد می کنند و می گویند روح شدید انتقادی در آنها است و کودکان را ناامید می سازد. مثلا داستان “بی نام” مرا که در آن پسرکی را حین انتظار برای گرفتن تیل خاک یخ می زند، انتقاد کردند. ولی من می گویم بگذار آن عده اطفال میهن که در صندلی های گرم یا کنار بخاری های روشن نشسته اند، بدانند که در اثر جنگ و فقر عده یی از کودکان همسن و سال آنها چون بزرگسالان با زنده گی سخت دست و پنجه نرم می کنند. در داستان “بی نام” چون کودک را یخ زد، من خود گریستم. ولی چه می توانستم بکنم. در لین های انتظار کودکان را واقعا یخ زده بود و من باید همانطور می نوشتم. در غیر آن داستان اصالت خود را از دست می داد.

تجربه تان در زمینه نوشتن داستان برای کودکان به شیوه صمد بهرنگی به نظر من تا حدی موفقانه بوده است. آیا می خواهید این روش را دنبال کنید یا اینکه در آینده روشی خاص برای خود خواهید داشت؟

با خواندن “ماهی سیاه کوچولو” صمد بهرنگی پی بردم که بسی سخن را می توان در قصه های کودکان گفت. قصهء “دنیای گدی ها” اولین کوشش من است در این راه. با اینهمه در داستان هایم بیشتر به تجارب خود متکی هستم. تجربه ها اغلب عمومی اند اما نزد هر کس می تواند احساس و اندیشهء خاص خود را ایجاد کند. بنا اگر این “خاص” نزد من ایجاد گردد، همان روش من خواهد بود.

غیر از داستان های که برای کودکان نوشته اید، داستان های کوتاه دیگری هم دارید که من در بعضی از داستان های تان تاثیر داستان های محترم زریاب را دریافته ام. اگر برداشت من درست باشد، آیا این کار تان آگاهانه بوده است؟

من داستان های محترم رهنورد زریاب را دوست دارم. در آنها نوعی کاوشگری دقیق روانی موجود است. اما اینکه شما در نوشته های من تاثیری از داستان های ایشان را یافته اید… باید بگویم انسان خواه ناخواه تاثیرپذیر است، خصوصا اگر حساس و جوان باشد… بنا می گویم آگاهانه نبوده است.

در شعرهای تان بیشتر از همه چیز صمیمیت و ساده گی نهفته است. آیا برای اینکه یک شعر واقعا شعر باشد، همین قدر کافی است؟

مشکل خواهد بود اگر از شما بپرسم عشق باید چه باشد که عشق باشد یا زنده گی باید چه باشد که زنده گی؟ و همینطور هم شعر!

همینقدر می دانم که شعر باید پیوندی از عشق و زنده گی باشد. شعری را که می خوانم باید به من عاطفه ببخشد و به شعری که می سرایم باید عاطفه ببخشم. برای من همیشه محتوی و همان حرفی برای گفتن مهم بوده است.

آیا تا اکنون اشعار و داستان های تان را کسی به منظور اصلاح خوانده است، یا بهتر بگویم مشوق و رهنمای تان کی بوده است؟

در زمینه تشویق و رهنمایی من بیشتر مدیون پدرم هستم. پدرم انسانی آگاه و مهربان است. همچنان خواهر کوچکم نیلاب، دوستم سیما معصومی و معلم دری من ملیحه حسابی مایل مشوقین من اند.

شعرها و داستان های خود را برای اصلاح به کسی نسپرده ام. نوشته های من فرزندان منند. این فرزندان برای مادر خود زیبا اند. سپردن آنها به کسی و دست خوردن آنها مانند کور و کر و فلج شدن آنهاست. زیرا در آن صورت آنها مانند سابق نخواهند توانست در دنیای خیال من ببینند، بشنوند ، بخندند و زنده بمانند.

شما که علاوه بر شعر و نویسنده گی در نقاشی هم دسترسی دارید، اگر در قسمت نقاشی های تان کمی روشنی بیندازید بهتر می شود.

من هر چیزی که می نویسم برایش تصویری هم می کشم. تصویرهایم بدون نوشته هایم و نوشته هایم بدون تصویرهایم برایم ناقص می نمایند. بنا شعرهایم بیشتر تصویری اند و رسم هایم بیشتر شعر گونه. حرکت خطوط و رنگ ها را به صورت آزاد دوست دارم و اساس کار من آزادی و صمیمیت به مفهوم وسیع آن است.

در ساختن فلم انیمیشن که توسط محترم هژبر شینواری ساخته شد، شما نیز سهم داشته اید. می خواهم اندکی پیرامون این فلم برای خواننده گان مجله روشنی اندازید.

من توسط هنرمند خوب اسد بدیع با محترم هژبر شینواری معرفی شدم. ساختن فلم انیمیشن آرزوی مشترک ما بود. ما کوشیدیم این آرزو برآورده شود و بدینگونه اولین فلم ما به نام “تمرین” از طریق تلویزون به نشر رسید. فلم مذکور از لحاظ تصویری برای ما قناعت بخش بود، ولی از نگاه داستانی ما در آینده خواهیم کوشید که بهتر باشد.

آیا در آینده کار در زمینهء ساختن فلم های انیمیشن را دنبال خواهید کرد؟

البته این آرزوی من است. ولی گروپ کوچک ما در زمینهء ساختن فلم بعدی به مشکلات زیاد مواجه است. مثلا برای فلم “تمرین” رسام اصلی محترم هژبر شینواری بود ومن و محترم حسن صامدی تحت رهنمایی او به صدها تصویر را کاپی و باز کاپی کردیم. سه رسام برای اینهمه کار کم است. مشکل جای معین و ساکت که بتوان با خیال راحت کار کرد، مصارف کاغذ و رنگ، کمبود وسایل تخنیکی و نداشتن تجربه و تحصیل در این زمینه مشکلاتی است که با آن مواجه بودیم و هستیم.

شما که در پوهنتون در رشتهء طب اطفال تحصیل می کنید، آیا انگیزه ای خاص داشت یا تصادفا به طب اطفال کامیاب شدید؟

طب و ادبیات را از هم دور می دانند. درست است که درس های طب بسیار مشکل است و از سویی ادبیات مطالعه بخصوص خود را می خواهد، ولی از لحاظ عاطفی و کسب تجارب ایندو با هم ارتباط دارند. خودم شخصا توانسته ام هر دو رشته را در وجودم با هم گره بزنم. خصوصا از این لحاظ که نه تنها با بیان بلکه عملا نیز به اطفال وطنم خدمتی انجام می دهم، شادم.

ما در حالیکه استعداد این نویسنده، شاعر و نقاش جوان را شگوفانتر می خواهیم، برای حسن ختام مصاحبه قطعه یی از اشعار او را با هم می خوانیم:

من بودن با ترا می خواهم

در یک خانهء غریبانه کوچک

که پنجره هایش به باغچه باشد باز

و دیوارهایش از رنگ باشد و کتاب و آواز

با یک کودک

که چون پرندهء وحشی با گهواره اش

به اینسو و آنسو بپرد

و عطر باران با لبخند آفتاب

از سقف خانه بدمد.

Leave a comment

Your email address will not be published.


*