عیدت مبارک!

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

عکاسی هژبر، ۱۳۸۴، کانادا

در روشنایی خاکستری رنگ صبح، دخترک میان جوی قد راست کرد و با خوشحالی به میان دستش دید. اشتباه نکرده بود. راست است. میوه است. ناک، ناک چینایی!

پسرکی که در پهلویش با چوبی میان کثافات می گشت، با دیدن ناک بی اختیار به هوا پرید و گفت: واه واه واه چه ناکی!

دخترک لبخندی زد و ناک را میان خریطه ای که از گردن و شانه اش آویخته بود، ماند. پسرک با اشتیاق گفت: دیوه جان یک دفه خو بتی که ببینمش.

دیوه با صدای جدی گفت: حامدک نزدیک نیا. مه توره خوب می شناسم، اگه برت راه بتم، می گی یک دفه خو بتی که بچشمش!

حامد آب دهانش را با حسرت قورت کرد و گفت: دیوه اگه به مه نمی تیش، اقلا خودت خو بخو. ناک اس. شغلم خو نیس. تا شو گنده می شه.

دیوه دوباره در جوی خم شد و گفت: تو خو می فامی که مه روزه استم.

– دیوانه روزه ده عید؟ خدا برت داده شکر کو و بخو.

دیوه جوابی نداد. حامد رو به آسمان کرد و گفت: ای خدا! نی خودش می خوره نه به ما بنده هایت می ته ای دیوهء دیوانهء دیوء دولء ده دیء دلاک…

حامد هر چه که به دهانش جورآمد و به دال شروع می شد، به دیوه گفت.

دیوه خونسرد از میان جوی صدا کرد: عوض چتی گویی چرا نمیایی همینجه ره بپالی؟ شاید توام دگیشه بیافی.

حامد بینی اش را بالا کشید: هرروز خو عید نیس که کلچه تقسیم شوه. هر کس نوکر طالع خود اس. مه اگه طالع می داشتم، چرا گدا می شدم؟ چرا پادشاه نمی شدم؟ چی مه از کرزی کم اس؟ نی گپ به نام نیس، گپ به طالع اس. خدا به هر کی بخایه میته. تو خوش طالع استی دیوه خانوووم جان.

پسرکی قد بلند به آنها نزدیک شد و با خندهء ریشخند آمیزی گفت: حالی دیوهء دیوانه هام خانم شد؟

حامد با جوش و خروش دفاع کرد: اولا خانوووم نه خانم. آن خانووومی که به ما هی لغته یاد داد، خوبتر از تو می فامید چی قسم بگویه که درستشه باشه. دوما دیوه هام بندهء خداس. او هام می تانه خوش طالع باشه و یکروز خانوووم ما شوه. سوما توهنوز نمی فامی که او چی یافته!

– چی یافته؟

– ناک!

– حتمی گنده اس.

– گنده نیس. گل واری تر و تازه اس. حتمی از تبنگ میوه فروش لول خورده یا پاکت کدام خریدار پاره شده… ناکک داخلی نیس. خارجیس. چینایس.

– دیوه برم نشان بتی!

دیوه ترسید. همه از خالد می ترسند. او در میان شان کلان تر و قوی تر است. با اینهمه خود را نباخت. به آرامی گفت: یک ناک اس. چی دیدن داره؟

خالد ریشخند کرد: دروغگوهای بی پدر و مادر… میان چتلیا خو ناک پلو می زنین.

حامدک که به رگ غیرتش خورده است، سرخ شد و گفت: اولا تو خودتام پدر و مادر نداری، دوما دروغگوی دشمن خداس، سوما… دیوه جان نشانش بتی که هی خالدک لنگ کورهام شوه.

اطفالی که در این طرف و آن طرف بازار مشغول پالیدن خوردنی در میان پس مانده های شب پیش بودند، با سروصدای آنها به دور آنها جمع آمدند و با علاقمندی به دیوه خیره شدند.

دیوه با دلی لرزان دست میان خریطه اش برد و میوه را در برابر چشمان آنها به هوا بلند کرد:

– هی چیس؟

– کور استی؟ ناک اس.

– خی چرا گردنش دراز نیس؟

– ناک چینایس.

– هی چینایی گک ترش اس یا شیرین؟

حامد گویی مامور تبلیغ ناک باشد، در پهلوی دیوه ایستاده شد و گفت: نافام های نادیده! هی ناک نیس، طلاس! خوب ببینین یکدانه لکه و ضرب خورده گی نداره. هی پوشک جالی رقمشه ببینین، از پیرانای ما کده قیمتی تر اس.

خالد به دیوه نزدیک شد و با تحکم گفت: تو خو خوردنیش نیستی. مه یکدانه دستکش دارم. یک دانه کچالو هام ده سرش. بیا که تبدیل کنیم.

حامدک با قد پخش خود میان آندو ایستاد و گفت: ازی کثافتا هرروز پیدا می شه. پیسه اگه داری، پیش کو. دالر باشه خوبتر اس.

دیوه ناک را میان خریطه اش ماند و گفت: اگر دالر امریکایی هام باشه، فروختنیش نیستم.

خالد تفی به دنبال او بر زمین انداخت و گفت: اگه دالر می داشتم چرا از تو می خریدم، گشنه چشم!

بیشتر از یکسال است که دیوه روزه است. این یگانه راهی است که او برای زنده ماندن خود یافته است. البته در اول ها سخت بود اما او به مرور زمان با همهء سن کم خود آموخت که چگونه بر نفس خود حاکم باشد و مانند مرغ هر لحظه دانه نچیند. اکنون هر چه در طول روز می یابد، حتی دانهء جلغوزه، آن را نمی خورد و در خریطهء اش که از تکهء جوال دوخته است، می اندازد.

شب هنگامی که دوستانش از گشنگی دور آتش دود می خورند و به شعله ها پف می کنند، او در گوشه یی با خاطرجمع می نشیند و یافته های خود را یکی یکی از خریطه می کشد و به اصطلاح شکم سیر افطار می کند.

هرشب او و دوستانش در یکی از خرابه های شهر کهنه دور هم جمع می آیند. آتش روشن می کنند. دیگی پر آب بالایش می گذارند و هر کس هر چه از سبزیجات یافته از پالک و شغلم و پیاز و کچالو و کدو میان دیگ می ریزد و آن وقت همه کاسهء از شوربای مشترک می خورند.

گاهی اگر یکی از آنها پارچهء استخوان تازه یافته باشد، باز برای خرید نان خشک و نمک پول نمی دهد. حامد در چنین شب ها به صاحب استخوان می گوید: شیر هستی بچیش شیر. خدا نگیریت، با هی شکار امروزت شکم های قاغ ما ره چرب کدی. نوش جان بخو، بخو دو کاسه بخو، اصلا تمام دیگ از تو. اما ده آخر یادت نره که استخوانه به برادرت روباه بتی!

حامد هفتهء دوبار برای خرید نان خشک پول نمی دهد و می گوید: مه امشو تنا شوروا می خورم.

– پیسه ذخیره می کنی؟

– ها

– بر گورت؟

– نی می خایم تیلفووون موووبایل بخرم.

خالد از خنده گرده های خود را محکم می گیرد و می گوید: گدا ندیدم و تیلفون موبایل!

حامد در حالی که به سرگرمی هر شبه اش مشغول است و پوستر یکی از کاندیدان انتخابات را که از دیوار کنده است، با ذغال رسامی می کند، می گوید: شما نافام هستین. تمام گداهای کته کته حالی تیلفووون موووبایل دارن. مه چرا نداشته باشم؟ اصلا مه می خایم خوده ده منتخابات کاندیده کنم.

با انگشتش به پوستر سیاه شده اشاره می کند و می گوید: به سیاهی روی همی خاینا، گدا هام باید وکیل خوده داشته باشن.

دیوه و دوستانش شام پس از بسته شدن بازار کار نمی کنند. می ترسند عسکرهای دولتی آنها را بگیرند و به یتیم خانه های دولتی تحویل بدهند. خالد که از یتیم خانهء پسران در خیرخانه مینه گریخته است می گوید: خانه نگوین، زندان اس. تنا وقتی که خارجی ها می آین و عکس تانه می کنن، روزگار تان خوش اس، باد ازو باز یاد همه می رین.

حامد که اصلا به یتیم خانه نرفته است، حرف های خالد را تایید می کند: خدا نشان نته، خدا نشان نته. به خاطر یک لقمه نان برو و خوده بندی کو. آدم خیر اس که گشنه باشه، اما پادشاه جان خود باشه. آزاد بگرد و سر دنیا ری نزن.

دخترک ها بدون آنهم شب ها جرات بیرون رفتن از خانه را ندارند. حامد در حالیکه در روشنایی شعله های آتش چهره اش وحشتناک می شود، خطاب به دیوه،رونا، ملالی و سهیلا می گوید: هوشیار! خبردار! دخترا خورد و کلان ندارن. همه شان خوردنی ستن. می گن ده پاکستان و ایران و عربستان دخترخورهای هستن که دختر بر شان مثل دوای قلب اس. اگه هر روز یکی نخورن سکته می کنن.

دخترک ها از این قصه های حامد بیشتر از قصهء دیو سه چشم می ترسند و شام نا شده به خانه بر می گردند. آنگاه صبح وقت آفتاب سر نزده به بازار پل خشتی می شتابند و پس مانده های شب پیش را جمع آوری می کنند. بقیهء روز شان به گدایی می گذرد.

خالد از همه بیشتر عاید دارد. بنداژی کهنه یافته و یاد گرفته است که مایع بدبوی جیگری رنگی بسازد. هر روز پای راست خود را بنداژ پیچ می کند، دستمالی پیشرویش هموار می کند و در پیاده رو پارک زرنگار دراز می کشد.

حامد می گوید: عجب شاعر ماهرقاطری اس هی خالد. ما تمام روز مثل سگ می دویم و جان می کنیم. اما او تنا روی زمین دراز می کشه و آه و ناله می کنه. ناق نیس که از ما کده قوی تر اس. انرژی ذخیره می کنه کاکا!

– می خوایی توام دراز بکش و ناله کو.

– دروغگوی دشمن خداس. خدا به مه دو پای سالم داده چرا لنگش کنم؟ عرق می ریزانم و از کمایی خود نان می خورم.

– اصلا تو کخ داری. کی ده یک جای قرارت می گیره.

– راس می گی ولا. تمام روز ده یکجای دراز کشیدن از دس مه پوره نیس. اما شکر اس که مثل تو شاش بندک نیستم.

حامد روز یکبار حتمی لت می خورد. گناه خودش است. زبانش را نمی تواند نگهدارد. تمام زورش به زبانش رفته است.

شبانه به دور آتش او قصه گوی جمع است. هر شب قصه یی تازه دارد: گوش کنین بچا. خرکاری هام دریای علم اس. هر شغل هنر خوده می خایه. گوش کنین به درد تان می خوره. امروز ده سرای امید دو دختر تکه می خریدن. تا دیدم فامیدم که از ما بهتران استن. خارج دیده استن. بر شان گفتم خاله جان خاله جانا یک چند روپیه ره خو صدقهء سر مقبول تان کنین. خنده کدن و یکیش گفت ما خالیت نیستیم. گفتم خوار جان خوارک ها… گفتن از خود خوار و مادر نداری؟ گفتم نی. خنده کدن و گفتن زن چطو؟ بسیار قارم آمد. گفتم بشرمین از مه کده ده سال کلانتر استین. اگه برم ریال و کلدار و دینار، روبل و پوند، دالر و یورو، هام بتین، زنم نمی شین! اوقه خنده کدن که نگوین. عجب قندولک هایی بودن. یکیش گفت خی به ما بگو خانوووم. گفتم: خانوووم جان خانوووم جانا جانم فدای نام تان خانوووم جانا. او وخت هر کدام شان برم یک نوت ده افغانیگی دادن. تاثیر لوغت های نوه می بینین؟ بچا خوب گوش کنین وقت خاله گفتنا تیر شد. حالی اگه می خاین عاید داشته باشین، بگوین…

حامد دهانش را غنچه کرد و در حالی که رگ های گردنش می پندید، گفت: خانوووووووووووووووووووم.

– هی خانوم چی معنی؟

– تو مانایشه چی کار داری دیوه؟ تو می خایی پیسه بگیری یا استاذ شوی؟

خالد با صدای تلخی گفت: مانایش هی که کسی نمی خایه خالهء ما پای لچا شوه.

– اصلا همی خاله خوار مادر اس یا بابه؟

– ما که مادر و پدر نداریم خوارشه چی کار داریم. ما کسی ره کار داریم که به ما پیسه بته. البته ما باید اوناره احترام کنیم و قسمی صدا بزنیم که خوش شان بیایه. حالی اگه زن بود خانوووم جان، اگر مرد بود خانوووم خان.

دیوه تیز تیز سوی ویرانه ایکه خانه اش است، به راه افتاد. دستش را درون خریطه برد و ناک را لمس کرد. تمام صورتش چون چراغ روشن شد و دهانش آب انداخت. به زودی ناک خواهد خورد، ناک چینایی. طعم ناک را در میان میوه های گندیده ایکه خورده است، از یاد برده است. ناک چینایی که اصلا گاهی نخورده است. امروز وقتتر سوی خانه می رود. می خواهد پیش از رسیدن دوستانش ناک را بخورد. می داند که جرات خوردن ناک را در پیش چشمان گرسنهء آنها ندارد، کافی است حامد نگاهی به او بیندازد تا ناک را با همه تقسیم کند. ناگاه دستی او را به شدت تیله داد و سرش به دیوار خورد. به بالا دید، خالد بود. چیغ زد: چی می کنی؟

خالد دستهء خریطه را به زور از سر دیوه گذشتاند و با خشونت گفت: بتی، اگه نی گردنته می شکنانم.

خالد دستهء خریطه را از میان دستان دیوه بیرون آورد و شروع به دویدن کرد. دیوه با موهای کنده شده و دستان شاریده به دیوار تکیه داد و اشک هایش سرازیر گشت.

شام دور آتش همه با دلسوزی به او می دیدند. حامد پشت در پشت به آتش تف می انداخت و می گفت: دست دز از بریدن اس. ای خالدک لنگ دروغگوی بود، دز هام شد. خوب شد. اما دگه ده مابین ما راه نداره. بره مثل سگ تنا خو کنه.

– ها ناک زار و زقومش شوه.

– کاش به راستی پایش بشکنه و لنگ شوه.

رونا با دلسوزی گفت: دیوه کاش همو کچالویشه می گرفتی، حالی به درد دیگ شوروا می خورد.

طارق گفت: حامد تو کچالویته چی کدی؟

– دروغگو دشمن خداس. امروز دیدن ناک مره خراب کد. به فکر ناک خوردمش.

– همطو خام؟

– همطو خام خام.

دیوه در پارک زرنگار در نور آفتاب نشسته است. امروز دست و دل کار کردن را نداردبا نفرت به خالد می بیند که در آن سوی سرک در پیاده رو دراز کشیده و ناله می کند. کینه در دلش می جوشد و می خواهد برود و او را چون کرمی زیر پای کند. ناگهان سایه شد. به بالا دید. زنی بالای سرش ایستاده است و توتهء روت را سویش دراز کرده است. زن گفت: بگیر بخور.

دیوه گیج شد. زن در نور آفتاب به فرشته ای درخشان می ماند. بی اختیار روت را گرفت و در دامنش ماند. زن گفت: بخور، گرم است.

دیوه گفت: نمی تانم. روزه استم.

زن خندید: روزه در عید؟ نمی فامی که امروز عید اس. هله روزیته افطار کو، خدا قبول کنه.

– روزهء مه یک روز و دو روز نیس که عید داشته باشه. یک سال زیادتر اس که روزه استم.

زن تعجب کرد: چرا؟ اصلا روزه به سن تو کی روا اس؟

– اگه امروز روزه نگیرم، صبا چی بخورم؟

– صبا؟ صبا… خدا مهربان اس. امروز خو عید اس، عید کو، باز صبا خدا روزی رسان اس… تو باش تو…

زن به پشت چرخید و از پطنوسی که به دست مردی بود، روتی کلان و گرد را بیرون آورد و آن را نیز در دامن دیوه گذاشت: اینه هی حق صبایت. حالی بخو دگه.

اطفال گدا که در دور و بر شاهد این صحنه بودند دویده دویده خود را به آنها رساندند. حامد هیجانزده گفت: خانوووم جان خانوووم جان خیرات تان قبول، به ما یک روت سلامت میتین؟

زن توته ای روت به او داد. حامد سوی مرد چرخید و گفت: خانوووم خان خانوووم خان دست تان درد نکنه یک روت سلامت به مام میتین؟

مرد خندید و گفت: مه خو زن نیستم که مره خانم می گی.

– خی شما ره چی بگویم؟

– خوب اگر می خوایی با ادب باشی، می تانی آغا بگویی.

حامد با حیرت پرسید: یانی می گین که وخت کاکا گفتن هام تیر شد؟ خوب اس ما پای لچا دگه کاکا و ماما هام نداریم. در عوض آغا داریم. خدا خیر تان بته آغا، به مام یک روت سلامت میتین؟

زن جوان گفت: به او دخترک از خاطری تمام روته دادم که روزه داشت.

سروصدای اطفال بلند شد: مام روزه استم.

– مام روزه استم.

– مام روزه استم.

حامد گفت: خانوووم جان به گدایی ما نبینین. ما مردم ایمانداری استیم. ما کل ما روزه استیم. اینه مه یاد دارم که نماز هام بخانم. اینه ببینین ببینین…

حامد راست ایستاده شده و دست هایش را به گوش هایش برد. مرد پس گردنی ملایمی به او زد و گفت: اوهو همطو بی وضو؟ بس کو بس کو گناه داره. اصلا تو کلمه ایته یاد داری، بخوانی؟ بخوان ببینم.

حامد پس گردنش را خارید و گفت: ها اما کدامشه؟

زن خندید و باز به او توته ای روت داد. حامد تشویق شد و گفت: خدا کم تان نکنه خانوووم جان. اصلا دروغگو دشمن خداس… مه حاجی هام هستم. یانی او وختی که مه مادری داشتم، او از ما خبر نداشت، خدا داشت، رفته بود به حج…

حامد سرش را از پس گردنی دوم مرد دزدید و زن در حالیکه می خندید به او آخرین توتهء روت را داد.

دیوه همچنان در آفتاب نشسته است و با لبخندی به چوره کان دوستانش می بیند. روت کلان را زیر چادرش به سینه اش چسپانده است و گرمای روت دلش را گرم می کند. به آن سوی سرک دید. حامد تنها گدایی است که نتوانسته سوی زن و مرد خیرات کننده بدود. آخر با آن پای لنگ که نمی تواند پیشروی چشم مردم راه برود. خوشبختانه هر چه ناله کرد، صدایش در همهمهء مردم و موترها گم گشت و زن و مرد او را ندیدند.

دیوه توتهء روت را از دامنش برداشت و آن قدر به خالد خیره شد تا با هم چشم به چشم شدند. آن وقت دیوه روت را به دهنش برد و لقمه ای کلان گرفت. روت گرم و خوشبو در دهانش آب شد. احساس کرد کینه و نفرت نیز چون تودهء برفی کثیف که در نور آفتاب آب می شود، در دلش آب شد و ناپدید گشت. دیوه دیگر به خالد اهمیتی نداد، چشمانش را بست و با لذت به خوردن روت ادامه داد.

حامد با خوشی فریاد کشید: ببینین ببینین دیوه روزه اش را شکستاند.

دیوه لبخندی زد، از جایش برخاست و به راه افتاد. دوستانش ملالی، رونا، سهیلا، طارق و حامد نیز در حالیکه روت می خوردند، پس و پیش او روان شدند.

آفتاب شاد می تابید. دیوه خوشی های عالم را در دل کوچکش احساس می کرد. پس چنین روزهای هم در زند گی موجود است. روزهایی که می توان بی غم فردا خورد و خندید و عید کرد.

همه شان بی آنکه به یکدیگر بگویند، قصدی راه خود را طوری انتخاب کردند که از سرک تیر شوند و از پیشروی خالد بگذرند.

خالد سرد و خشک و شرمزده سرش را پایین انداخته است. حامد درحالیکه روت را لقمه می زد، گفت: سزای قورت او گرم.

همه خندیدند و گذشتند. ناگاه دیوه ایستاده شد. برگشت. توته ای از روت زیر چادرش جدا کرد، به آرامی پیشروی خالد بر دستمال ماند و با لبخندی گفت: عیدت مبارک!

پروین پژواک

جمعه ۶ عقرب ۱۳۸۴

Leave a comment

Your email address will not be published.


*