اسپی با یال های سبز

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

دشت سبز با سرعت از برابر دیده گانم رد می شد. تپه ها یکی پس از دیگر می گذشت. شمالی گرم می وزید و موهایم را با یال های سفید اسپم پریشان می ساخت. اسپم می تاخت و می تاخت… ناگاه کندهء درختی تناور سد راه ما شد. اسپ وحشیانه بر دو پا ایستاده گشت و شیهه یی بلند کشید. از اسپ افتیدم و… از خواب پریدم. آه باز خواب اسپ! در تاریک روشن سحر لبخند زدم و دوباره چشم برهم نهادم. تصویری روشن از اسپ سفید را دیدم. همیشه خواب این اسپ را می بینم. همیشه خواب می بینم که سوار بر پشت اسپی سفید در دشتی سبز می تازم. من در زنده گی واقعی حتی یکبار هم سوار اسپ نشده ام.

مادرم می گوید: اسپ در خواب بخت است. اسپ سفید و دشت سبز نشانهء بخت بلند من می باشد.

او مرا با محبت در بغل می گیرد، می بوسد و می گوید: هرگز این خواب خود را به کسی جز من و آب روان نگو.

اکنون مادرم دور از من و در شهر کابل است. به باغ می روم. کنار جوی آب می نشینم و به تصویرم در آب لبخند می زنم. در آب روان جوی می توانم آسمان روشن از آفتاب صبحگاهی و ابرهای گلابی وسفید را که چون گلهء اسپ ها در حرکت اند، ببینم.

دست و رویم را با آب سرد جوی می شویم. تازه می شوم. چه هوای خوب است. اولین روزی است که در شهر جلال آباد آغاز می شود. قرار است یک ماه از سه ماه رخصتی زمستانی ام را در باغ نارنج در خانهء گلی عمه ام بگذرانم.

در باغ می دوم. در آخر باغ دو ردیف درختان چنار سفید منظم در کنار هم کاشته شده اند. به راه باریکی که در میان دو قطار چنارها دویده است، پای می مانم. سایه دار و سرد است. لکه های رقصان نور که از میان برگ های دو رنگ و درخشان چنار می گذرد، بر من می تابد. باد برگها را می لرزاند. لکه های نور پس و پیش می رود و مرا نورباران می کند. گویی به سرزمین پریان پا نهاده باشم، احساس شعف سراپایم را می لرزاند. مجذوب زیبایی ساکت و سادهء باریکه راه می شوم. به راهم ادامه می دهم و به تنه های درختان با محبت دست می کشم.

بیشتر درختان برای بالا شدن جان است. شاخه های پر پیچ و خم هر کدام جای پایی دارد برای بالا رفتن و نشیمنگاهی برای نشستن و پنهان شدن میان برگ ها، ولی این شاخهء درخت…

این شاخه به شکل منحنی از تنهء درخت روییده و پس از قوسی که بالا می رود، نوکش به زمین نزدیک شده است. تا بر شاخه می نشینم، چون گاز به حرکت می آید و مرا پایین و بالا می برد.

از شاخچهء بالاتر درخت محکم می گیرم و شروع به تکان دادن می کنم. شاخ با نرمش شروع به حرکت می کند. به سرعت تکان خود می افزایم و حرکت شاخه سریعتر می شود. شاخ به آرامی قرچ قرچ قرچ صدا می دهد. همچون صدای سم اسپ… شمالی گرم تا می وزد، موی های من و برگ های نرم شاخه را پریشان می کند… و شاخ سفید، اسپ تنومند من با یال های سبزش به سرعت می تازد. ولی نه به پیش، بلکه میان زمین و آسمان می پرد.

به آرزوی دیرینه ام رسیده ام، اسپ دارم! هرروز صبح همانگونه که در فلم ها دیده ام، سرخ پوست می شوم. پری از مرغ به میان موی هایم فرو می برم. چند دانه لکات یا یک دانه مالته می گیرم، بر شاخه سوار می شوم و اسپم مرا به آسمان می برد.

شوهر عمه ام با تهدید می گوید: شاخ می شکند، بی عقل!

عمه ام به یاد می آورد در نوجوانی هنگامی که هنوز عروس نشده بود و در ده می زیست، چه بس روزها که سوار بر اسپ با دیگر دختران خیشاوند به ده های مجاور برای اشتراک در مراسم خوشی می رفت. او برایم آهسته و لبخندزنان می گوید: شوق اسپ دوانی من به تو رسیده است.

باغبانی که همکار شوهر عمه ام است از من بدش می آید. می گوید: دختر و اسپ سواری! نشنیده بودم و دیدم! این دختر دوازده، سیزده سال دارد و نمی شرمد. گناهش نیست در کابل کلان شده است!

روزی با اسپم در تاخت و تاز بودم. صدای سم اسپ قرچ و قرچ و قرچ بلندتر شده رفت و ناگاه ترق کمرگاه اسپ کمی بالاتر از جایی که من نشسته بودم، شکست و سر اسپ کاملا به زمین خم شد.

شیههء دردناک اسپ باغبان را خبردار ساخت. او با تبر آمد و پس از نگاهی سرزنش آمیز، شاخه شکسته را از تنهء درخت جدا کرد.

باغبان گفت: به درد تنور می خورد.

او خواست شاخه را توته توته کند. ولی من تبر را از دست او گرفتم. اسپ هنوز زنده بود. پوست سفید براقش با خالک های سیاه می درخشید. برگ های سبز خاک آلوده اش هنوز نفس می کشید. همچون اسپی در حال مرگ شکنجه می شد. در فلمی دیده بودم در حالتی که امیدی به بهبودی اسپ نیست، صاحب اسپ چشمانش را می بندد و گلوله یی را در شقیقهء اسپ محبوبش خالی می کند.

من هم چشمان اشک آلودم را بستم و با تبر ضربهء محکم به شاخه زدم. شاخه تکان تکان خورد و آرام گرفت. تبر را به دست باغبان دادم و گفتم: از درد خلاص شد.

باغبان نومید زیر لب گفت: پناه به خدا این دختر بکلی دیوانه است.

شب چون خوابیدم، باز بعد از مدت ها همان اسپ سفید آمد. مرا بر پشت خود جای داد و روانهء دشت ها شد. هنگامی که باد نوازشگر موی های من و یال های او را پریشان ساخت، دیدم که یال او رنگ سبز به رنگ برگ درختان داشت…

پروین پژواک/۱۳۶۵/کابل

Leave a comment

Your email address will not be published.


*