پنجره سرخ

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

کارد بر گلو کشیده گشت. رگ ها به یکباره گی بریده شد و خون فواره زد.

آدینه با وحشت از پس پنجره کنار رفت. داغ شده بود. گویی خون را به چشمان او پاشیده باشند، پنجره را سرخ می دید. اتاق را سرخ می دید. دستانش را نیز. با رنگ پریده به دیوار تکیه داد و همانطور آهسته آهسته پایین لغزید تا به کف اتاق رسید و بر زمین رو به دیوار خود را جمع کرد و بی حرکت ماند.

آن روز تب کرد. چاشت مادرش برایش شوربای گوشت آورد. آدینه با نفرت از کاسه رو گشتاند. کاسهء شوربا در نظرش سرخ و پر از خون آمده بود. مادر چیزی ندانست. گمان کرد دخترش اشتها ندارد و خودش شوربا را نوشید. دخترک دل بد شد. خواست نگذارد، مادرش شوربا را بنوشد، ولی حالش برهم خورد و هق هق کنان به گریه افتاد.

از آن روز به بعد آدینه گوشت نخورد.

گوشت غذای گرانبها است. خانواده های غریب و متوسط کمتر قدرت خرید آن را دارند. بنا گوشتخوری در خانواده کمتر، بهتر. ولی پدر دخترک قصاب است. دکان او لب کوچه موقعیت دارد، سپس حویلی تنگ با جوی کلان پر از پشم و قف و خون و آنگاه خانهء آنها با پنجره یی در بالاخانه… پنجره یی که از آن صبح وقت دخترک دیده بود، چگونه گاو را کشتند.

در خانهء آنها دیگ شوربای گوشت هرروز پخته می شود. پدر هر سحر با شاگرد خود گاو یا گوسفندی را در حویلی می کُشد. مادر خون و کثافات را جارو می زند و حویلی را با آب می شوید. در تمام این مدت آدینه خواب است. خوابی عمیق و شیرین. او هیچ وقت بیدار نشده و از پنجره ندیده بود که چگونه حیوان را می کُشند.

ولی اکنون خواب بس است. او دیده است. به دو چشم خود دیده است. پنجره سرخ می زند و او هرگز دیگر نمی خواهد گوشت بخورد.

پدر عصبانی است. دور دسترخوان بالای آدینه چیغ می زند: تو ناشکر از بس گوشت دیدی، سیر شدی. مردم پشت گوشت می میرند. اولاد مردم به ماه ها رنگ استخوان را نمی بینند و آن وقت تو بالای گوشت ناز می کنی!

مادر افسرده است. می ترسد این قصه به گوش کوچه گی ها برسد و در آینده دخترکش خواستگار نداشته باشد.

آدینه هر روز از پنجره سرخ به بیرون می بیند. به دیوارهای بلند و به بام های پست. او به حویلی کثیف و تنگ می رود. به پشم های ژولیدهء گوسفندی که ریسمان بر گردن دارد، دست می کشد. به کوچه می برآید. به تیغ های نوک تیز، به گوشت های زرد آویزان بر تیغ ها، به زنبورها و مگس های چرخان، به سگ های گرسنهء کوچه، به ساطور پدرش که به سرعت بالا و پایین می رود، به پرخچه های استخوان که دور کُندهء درخت پاشیده می شود، به دستانی حریص که گوشت را لای کاغذ اخبار می پیچند و به پول های چملکی که کف دستان خون آلود پدرش گذاشته می شود، می بیند، می بیند، می بیند و حالش به هم می خورد. آخ پدرش قصاب است. او دختر قصاب است!

روزی شاگرد پدرش گوساله گکی را به حویلی آورد.

آدینه او را از پس پنجرهء سرخ سفید دید. به حویلی دوید. گوساله سالم و زیبا بود. پوست سفید داشت با لکه های سیاه در پشت. گوساله با چشمان بزرگ و درخشان خود سوی دخترک دید و با مژه های دراز خود چشمک زد.

دخترک را خنده گرفت.

قرار شد گوساله زنده بماند تا بزرگتر و فربه تر شود.

آدینه مشغول پرستاری او شد. برای گوساله سبزه و کاه می آورد. برایش آب تازه می داد. زیر پایش را از کثافات پاک می کرد. پوست او را با تکه یی تر و درشت می مالید. به اینگونه گوساله مانند روزهای اول تر و تازه ماند. گوساله علف می خورد، آب می نوشید، کف دستان دخترک را با زبان درشت و گرم خود می لیسید و در تاریک روشن هوا با وحشت سوی مردها و کاردها می دید و با دلتنگی خُرخُرخُر می کرد.

آدینه دلبستهء گوساله گشت. می ترسید صبح ها از پنجرهء سرخ به بیرون ببیند. ترس کشته شدن گوساله او را در خواب و بیداری رها نمی کرد و در فکر راه چاره بود.

نیمه شبی از خواب بیدار شد. به حویلی رفت. هوا سرد بود. سر گوسالهء محبوبش را در بغل گرفت و از نفس های او گرم شد. با گوساله قصه کرد: تو آهو نیستی؟ مادرم می گوید چشمان تو به آهو می ماند. من می گویم وقتی تو چشمک می زنی، چشمان تو به ستاره می ماند. تو از کجا آمدی… از دشت یا آسمان؟

هر دو آه کشیدند و به آسمان دیدند. ستاره ها چون چشم گوساله ها می درخشید.

آدینه با هیجان گفت: گوش کن، آسمان بسیار دور است ولی دشت… تو راه دشت را می دانی؟

گوساله چشمان بزرگ و درخشان خود را به او دوخت و خُرخُرخُر صدا کشید. گویی گفت: می دانم!

آدینه ریسمان او را از میخ روی زمین باز کرد، سوی دروازهء کوچه رفت. آن را به آرامی گشود و با گوساله بیرون رفت.

در اول کوچه ها تنگ بود، دیوارها بلند. سپس سرک ها کلان شد، دیوارها کوتاه. آذان ملا برخاست. آسمان روشن تر شد. ستاره ها چشمک زنان وداع گفتند و رفتند. دخترک خسته شد. همه جا قیر بود، آهن بود، دود بود، از جنگل و دشت اثری نبود. آدم های رهگذر با حرص به او و گوساله می دیدند. بعضی بر پشت گوساله دست می کشیدند و می گفتند: به به به چه چربویی! چه مالی!

بعضی هم به دخترک می دیدند و می خندیدند: به به به چه دختری! چه مالی!

شهر شهر قصاب ها بود.

ناچار دخترک و گوساله به خانه برگشتند. در حویلی تنگ مردان جمع آمده بودند. پدر پریشان بود. مادر پشت پنجرهء سرخ گریه می کرد. با برگشت آنها جمعیت حیرتزده شد. پدر با خشم سوی آدینه آمد و چنان سیلی محکم به رویش زد که دخترک در جوی کثیف پر از پشم و قف و خون افتاد. پدر سوی گوساله رفت. آدینه چیغ زد: پدر از برای خدا نکُش. من نمی خواهم دختر یک قصاب باشم.

ولی تیغهء کارد بزرگ درخشید. کارد با سرعت بر گلو کشیده گشت. رگ ها به یکباره گی بریده شد و خون بر صورت دختر فواره زد…

آدینه داغ آمد. احساس کرد در جوی پر از لجن غرق می شود. از لبه جوی گرفت، خود را بالا کشید و فریاد زد: نی نی نی!

دلش می خواست کارد با تیغهء درخشان در دست او می بود!

پروین پژواک/۱۳۶۷/کابل

Leave a comment

Your email address will not be published.


*