• Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

 پروین پژواک

درختی که میوه اش توپ بود

– مه توپ می خایم. مادر مه توپ می خایم. یک توپک که همرایش ساتیری کنم. اگه بابیم زنده می بود، برم توپ میاورد.

– بابیت زنده اس.

– کوکی؟ کجاس؟ چرا پیش ما نمیایه؟

– درهمین دوروبرهاس. ما دیده نمی تانیمش اما او ما ره می بینه. می بینه که تو دختر خوب هستی یا نی؟ مره آزار می تی یا نی؟

– اگه دختر خوب باشم چی؟ اگه آزارت نتم چی؟ باز برم توپ میاره؟

مادر آهی کشید. سر از خیاطی برداشت و گفت: ها… باز میاره.

– خی خالی چی کنم… چه کنم که خوش شوی؟

– برو بازی کو… خاکبازی کو.

با گفتن این جمله شرم کهنه یی از درون مادر گذشت. با خود فکر کرد: آفرین معلم صاحب! بازی سالمی برای دخترت پیدا کردی!

باز خود را تسلی داد: خیر همۀ ما که خورد بوده ایم، خاکبازی کرده ایم. با آنهم دلش طاقت نکرد و از پشت دخترش صدا زد: اما هوش کنی که خاک نخوری؟

– خی چی بخورم؟

دخترک با چشمان معصوم و سوال روشن خود دل مادر را آتش زد. جوابی نداشت که بدهد. خوب می دانست اطفالش می دانند که خودش نیز گِل سرشوی می خورد.

از شدت عصبیت سوزن خیاطی را در انگشت دستش فرو برد. خون انگشتش را مکید و گفت: پلوشه اینه بیبی که آزارم می تی نی… برو گدی گک ته پیدا کو. کتیش بازی کو.

دخترک رفت و از زیر دوشک گدی خوردترک تکه یی را که کهنه و چرک شده بود و از بس همراهش بازی کرده بود، سر دلش ریخته بود، سر دلش ریخته بود، گرفت و به حویلی زیر درخت بید رفت. خواهرش وژمه زیر درخت بید نشسته بود. پلوشه از او پرسید: تو می فامی که بابیم زنده اس و اگه دختر خوب باشم، برم توپ میاره؟

وژمه گفت: ها می فامم.

دخترک با هیجان و کنجکاوی گفت: فکر می کنی که بابیم ده کجا پت شده باشه؟

وژمه به بالا به درخت بید به یگانه درخت سبز حویلی شان دید و گفت: فکر می کنم میان شاخ و برگ های همین درخت باشه.

پلوشه گک با خوشحالی دوید، دو دستش را باز کرد، تنۀ درخت را بغل زد، رویش را سوی آسمان و درخت بالا برد و گفت: بابه… بابه جان برم توپ بیار.

وژمه به گدی گک پلوشه که روی خاک افتیده بود، دید و فکری به سرش زد. با صدای بلند از مادرش پرسید: مادر جان تکه پاره های بیکاره داریم؟

مادر که در مصرف تار و سوزن و تکه بسیار محتاط بود، گفت: نی جانم تکه پاره از کجا شد؟ اگر هم پیدا شوه بیکاره نیست و به درد پینه می خورد.

 

از آنروز به بعد وژمه که برای گدایی بیرون می رفت، در پهلوی توتۀ نان و سکۀ پول از مردمان رهگذر تکه پاره هم تقاضا می کرد. تکه پاره ها را یکی بالای دیگر کلوله می پیچید و با تاری که از خود تکه ها می کشید و سوزن کجی که داشت، آنها را یکی بالای دیگر می دوخت.

روزی که توپکی سخت به اندازۀ نارنج تیار شد، پلوشه را زیر درخت صدا زد و به او گفت: اگر ماچم کنی، برت یک چیزی می تم.

پلوشه هر دو گونۀ لاغر خواهرش را محکم و صدادار بوسید و ذوقزده پرسید: کوکی؟

وژمه توپ را با لبخندی در دست او گذاشت.

– چیس؟

– توپ!

– توپ!؟

خوشی و حیرت همزمان گونه های بیرنگ دخترک را رنگ زد. سوی اتاق دوید و فریاد زنان گفت: مادر… مادر جان بابیم برم توپ آورده…

مادر در یک لحظه از یاد برد که در کجاست و چه زمانیست. بر جایش نیم خیز شد و با امید فراوان پرسید: کجاس؟ کجاس بابیت؟

– سر شاخ درخت. توپ مره به وژمه داده که به مه بته.

مادر به خود آمد. اشک چشم هایش را پر آب کرد. هر چه کرد خود را کنترول کند، نتوانست. شانه های فروافتاده اش از باد گریه به لرزه درآمد. چقدر وعده های خود را باور کرده بود! چقدر امید زنده بودن و دیدار دوبارۀ شوهرش را داشت. راست است که می گویند درد گمشدن عزیزی سختتر است از درد مردن عزیزی و هم راست است که تا روی مرده را نبینی صبر نمی یابی.

مادر با گریۀ پلوشه به خود آمد. خوشی از چهرۀ دخترک گم شده بود و با دیدن گریۀ مادر او هم با رقت اشک می ریخت.

مادر دخترک خود را در آغوش گرفت. اشک هایش را پاک کرد و رویش را پی در پی بوسید. با او زیر درخت بید رفت. وژمه آنجا ساکت ایستاده بود. مادر خم شد. چشمان بزرگ حلقه بستۀ او را هم بوسید. آنها هر سه بر تنۀ درخت دست کشیدند. پوست نرم زنده اش را نوازش دادند و سوی هم لبخند زدند.

مادر جوان بود. درخت را با عشقی پنهانی دوست می داشت. درخت یادگار شوهرش بود و عاشق مردش. گاهی نگاه های مهربان و سوزان شوهرش را از پس برگهای سبز درخت احساس می کرد. گاه بر تنۀ درخت بوسه می زد و حال که دریافته بود دخترانش هم بی آنکه او گفته باشد، پناهگاه پدر را در این درخت یافته اند، دلش از احساس مبهم خوشی و امید می لرزید.

***

درخت بیخبر از عشق معصومانۀ آنها هواخواهان دیگری هم داشت. قامت راست و سبزش از پس دیوارهای کوچه در آن قحطی چوب و عاطفه چشم را می ربود.

همسایۀ جنوبی زمستان گذشته چندبار در را زده و تقاضای خرید درخت را کرده بود. مادر هرچند عادت روی گیری را نداشت و هرچند در بیرون از خانه مجبور بود چادری کند، در خانه چادر نمی پوشید، اما از نگاه ناپاک مرد همسایه بی اختیار روی می گرفت. مرد همسایه با حرص و آز می گفت: بی بی شما خو بیوه هستین. پسر هم ندارین. مه هم خودم مرد بازو هستم هم شکر بچۀ جوان دارم. در یک سات درخته می پرتیم و باز سر قیمت جور میاییم.

اما زن جوان که قبلا حتی درختان میوه دار حویلی را هم از سر ناچاری به دم تبر داده بود، به هیچ قیمتی درخت بید را که بدست شوهرش غرس گردیده بود، نمی خواست از دست بدهد.

همسایۀ غربی اش بدتر بود. زنش مرده بود و دلش دنبال زن بیوه قروتک می زد. اصلا آنها از همسایه ها چانس نیاورده بودند، با اینهمه اکثر اهل کوچه مانند خودشان مردمانی عاجز و شریف بودند.

پلوشه که اینکه با توپش برای ساعتیری میان اطفال کوچه می رفت با نمایش و سوز برای توپکش می خواند: “توپک من خال خالیس/سرخ و سفید و آبیس”

توپ مخلوطی از تکه پاره های رنگارنگ بود و این هم رنگ خاک کوچه را گرفته بود. اما دخترک بیتی را که از مادرش شنیده بود، به تکرار می خواند و توپ را به رنگی که دلش می خواست می دید.

روزی توپ در جوی پر از لای و لوش کوچه افتاد و غرق شد. پلوشه با آه و گریه به خانه آمد و شب تب کرد. وژمه تا دیری از شب بر بالین خواهرکش نشست و برایش اطمینان داد که پدر به زودی توپی بزرگتر و زیباتر برای او خواهد آورد.

پس از آنکه پلوشه را خواب برد، وژمه با دلی بیقرار زیر درخت حویلی رفت. با صدای فروخورده و سوخته گریه کرد. دلش می خواست با خدا گپ بزند و از او پدرش را بخواهد، اما اطمینان نداشت که خدا صدای او را بشنود. با اینهمه اطمینان داشت که پدرش صدای او را می شنود و اشکهایش را می بیند. با صدای لرزان گفت: بابه… بابه جان! پیش ما بیا. اگه زنده هستی پیش ما بیا و برای پلوشه گک توپ بخر.

چون وژمه از زیر درخت برگشت، مادر که پهلوی پلوشه دراز کشیده بود و بازویش را بالین سر او ساخته بود، بازوی دیگرش را گشود و وژمه چون پرنده ای کوچک در آشیان آغوش او پناه برد. مادر سر دخترش را بر سینه فشرد و موهایش را بوسید.

***

سحر همینکه وژمه چشم گشود و از پنجره باز چشمش به درخت افتاد، دهنش از حیرت باز ماند. شی ای رنگین از شاخۀ درخت آویزان بود. وژمه چشمانش را مالید. آن شی رنگین توپ بود. توپی خال خالی بود. سرخ و سفید و آبی بود.

برجایش نیمخیز شد. بلی راست بود. در بیداری بود. درخت بید توپ میوه کرده بود!

مادرش با حرکت ناگهانی او از خواب بیدار شد، چشمانش را باز کرد و آهسته گفت: هنوز وخت اس، خو کو.

وژمه بی آنکه چشمانش را از پنجره بردارد، زمزمه کنان پرسید: مادر… توپه ده درخت می بینی؟

همینکه مادر در جایش شور خورد، پلوشه بیدار شد، لبهای خشکیده اش را باز کرد و گفت: خو دیدم که بابیم برم توپ آورده.

وژمه با صدای بلند گفت: راست اس. بابیم بر ما توپ آورده، اونه اونجه سر درخت.

مادر وحشتزده بر بازوی دخترش چنگ انداخت: وژمه چی می گی… دخترکم تو هم تب داری؟

پلوشه با جستی از بستر بیماری برخاست و چیغ زد: راس می گه… واه واه چقه مقبول اس. از مه اس، از مه اس، توپک خال خالی مه اس!

دخترک ها به حویلی دویدند. از خوشی زیر درخت خیزک می زدند.

– زود بتی… زود بتیش به مه!

– باش تو که دستم نمی رسه…

مادر گیج به حویلی برآمد.

– مادر… مادر جان کمک کو، دست خودت باید برسد.

وژمه با دیدن صورت حیرتزدۀ مادرش از جست و خیز باز ماند و پرسید: مادر راستی توپه دیده نمی تانی؟

– شما راستی توپه می بینین؟

– ها ها می بینم از مه اس!

– بلی بلی هر دوی ما آن را می بینیم.

– توپ اس یا چیز دگه؟

– مادر جان توپ اس. اما حالی که شما دیده نمی تانین… نمی فامم چی بگویم… نزدیک بیایین، نترسین، تحفۀ بابیم اس.

مادر با حیرت در حالیکه بیم و امید در چشمانش می درخشید، نزدیک درخت رفت، قد بلندک کرد و سوی شاخه ایکه دختران می گفتند، دستش را دراز کرد. به گمان خودش در هوا چنگ انداخت اما فریاد شادمانی دخترها به آسمان بلند شد: گرفتیش! گرفتیش!

مادر با ناباوری سوی دست خالی خود دید و دستش را سوی دخترانش دراز کرد. اینک آنها نیز حیرتزده می نمودند. هر دو به احتیاط و آهستگی توپ نو و براق را نوازش دادند. صورت های شان چنان از شعف و یقین درخشیدن گرفت که مادر نیز به تدریج رنگ صورت خود را باز یافت و لبخند زد. گمان کرد هر چند توپ را نمی بیند اما سنگینی آن را در دستانش احساس می کند. دلش سبک و آرام شد. پس از سالها اشک و درد خود را همچون کودکان شادمان یافت.

***

از آن پس آواز خنده و بازی از حویلی خاکی بلند بود. هر سه با هم توپ بازی می کردند. صدای تپ تپ توپ بر زمین خوشایند بود و با صدای تاپ تاپ قلب شان درهم می آمیخت.

درخت بید هر صبح توپی تازه می داد. وژمه این توپ ها را میان اطفال کوچه تقسیم می کرد. هرروز خانه ای خنده و شادمانی را باز می یافت.

بزرگ ها توپ را نمی دیدند. به قصه های هیجانزدۀ اطفال گرسنۀ خود گوش می دادند و بی اختیار لبخند می زدند. با گذشت زمان آنها نیز گاهی توپ ها را لمس می توانستند و صدای توپ ها را که در و دیوار کوچه شان را به لرزه انداخته بود، می شنیدند.

بار اول همسایۀ جنوبی به اعتراض پرداخت. مرد همسایه دروازۀ خانۀ زن جوان را کوبید و گفت: در این جنگ و مصیبت چی گپ اس که اشتکا باز بخصوص دخترا سرلچ و پای لچ در کوچه می دون و توپ توپ می گوین؟ مالم صاحب پس وظیفۀ شما سیاه سرها که باید در خانه باشین، چیس؟ باید به دخترای تان خیاطی یاد بتین، پخت و پز یاد بتین، چیزی یاد بتین که به درد آیندۀ شان بخوره، توپ چیس؟ اشتکا می گن توپ ها ره از دخترای شما می گیرن. شما ایقه توپه از کجا کدین؟ ما خو کور شوییم اگه یکیشه دیده باشیم!

همسایه خطاب به زن جوان که می خواست دروازه را ببندد، ادامه داد: … و راستی زمستان نزدیک اس. گفتن اول خدا باز حق همسایه! درخت را خو فروختنی هستین، به مه بفروشین.

مادر که در پشت چادر از نفرت می لرزید، گفت: اگر از ناچاری بمُرم، باز هم درخت را نمی فروشم! ماند گپ توپها… از آدم عاقلی مانند شما گمان نمی رفت که گپ توپ ها را باور کده بتانین. ما نان نمی یافیم بخوریم، توپ از کجا شد؟

با اینهمه صدای خنده و بازی اطفال همه روزه در کوچه بالا بود. اینک کوچه های دیگر هم می رفت که کودکی خود را باز یابد. درخت خستگی ناپذیر هرروز توپی هدیه می کرد. زن جوان مجبور نبود همه روز خیاطی کند. وژمه هم به گدایی نمی رفت. از اطفالی که توانایی پرداخت داشتند، در تبادله با توپ ها نان خشک و سبزیجات یا حبوبات را قبول می کرد.

اینک همسایۀ غربی خانۀ آنها با همسایۀ جنوبی شان دست به یکی شده بود تا رد توپ ها را بیابد و از اینجا و آنجا بو برده بود که کاسه یی زیر نیم کاسه است و به گفتۀ اطفال کوچه توپ ها هدیۀ درخت بید زن بیوه است.

***

روزی شام نشده چند تفنگدار به کوچه ریختند. خنده و بازی اطفال در دمی گم شد. دخترک ها و پسرکها توپ ها زیر بغل به خانه های شان پناه بردند. تفنگدارها به رهنمایی دو همسایۀ حسود و حریص دروازۀ خانۀ زن جوان را کوبیدند. مادر خود را در چادری بزرگ پیچید و در را نیمه باز کرد. تفنگداری با صدای خشک پرسید: شوهرت کجاست؟

– این سوال را باید من از شما کنم.

– هیچ احوال زنده مرده اش را نداری؟

پلوشه که زیر چادر مادرش خود را به او چسپانده بود، سرش را از زیر چادر کشید و گفت: بابیم زنده اس.

– کجاست؟

– بالای درخت!

– کدام درخت؟

– همین درختی که برای ما توپ میته.

همسایۀ غربی گفت: نگفتم!

تفنگدارها در را تیله دادند و به زور داخل حویلی شدند. دو همسایه را هم خدا داد که درون حویلی قدم بگذارند. تعدادی از اهل کنجکاو کوچه هم به داخل آمدند. در حویلی تنها همان یک درخت بید بود. مرد تفنگدار زیر درخت ایستاده شد و پرسید: کجاست توپ ها؟

مرد دلسوزی از اهل کوچه گفت: برادر اگر نی گل داد، بید هم توپ می دهد! بروید دنبال کار تان و غریب آزاری نکنید.

زمزمۀ تصدیق آمیزی از زنها و اطفال که آهسته آهسته بر بام ها و دیوارهای مجاور خانه ظاهر می شدند، بلند شد.

تفنگدار دیگری از پلوشه پرسید: کجاست پدرت؟

پلوشه به توجه به نگاه های برحذردارندۀ مادرش گفت: اونجه بالا… سر شاخ درخت شیشته.

– چی می کند؟

– خنده می کنه!

پلوشه نگاهی به تفنگدارها انداخت. ریشخند و پسخند را در چهره های شان دید. احساس کرد که به حرف هایش باور نمی کنند. رنجیده خاطر شد و ادامه داد: ببینین راست می گم. بابیم مثل برگها کالای سبز پوشیده. اونه مثل شاخ های درخت موی های دراز داره…

– موی های ریشش را می گویی؟

– نی بابیم ریش نداره. موی های سرشه می گم.

– اوهو! اگر این بابۀ تو که مثل شادی در درخت بالا شده و مثل زنها موهای سر خود را دراز مانده به گیر ما بیفتد، قمچین های بخورد که توبه کند.

تفنگدارها و دو همسایه خندیدند. همسایۀ جنوبی رو به سوی زن جوان کرد و گفت: مالم صایب هی چه قسم تربیه اس که اولاد خوده کدین. شرم اس. فایدۀ سواد شما چیس؟

یکی از تفنگدارهای جوان گفت: شاید راستی کدام جن آنجا بالای شاخۀ درخت نشسته باشه.

کلانتر شان گفت: جن نیست، ولی اگر گپ جادو در میان باشد، باید درخت سوختانده شود.

زن جوان چون پرندۀ هراسان خود را در میدان انداخت و گفت: نمی گذارم! درخت من است، ملکیت من است، یادگار شوهر گمشدۀ من است، مثل شوهر من است.

از شدت احساسات جملۀ آخری از دهنش خطا رفت. کلانتر تفنگدارها گفت: قیمت درخت برای تان داده خواهد شد. دیگر ترس تان از چیست؟

آنوقت صدایش را موقرتر ساخته و سری به ملامت تکان داده، ادامه داد: همشیره شکر مسلمان هستی، هندو نیستی که خیال کنی روح شوهرت به تنۀ درخت رفته است.

همسایۀ غربی فرصتی برای خالی کردن بار بغض خود یافت: شویشه می شناختم. از همو کافرها بود. روحش به دوزق رفته!

پلوشه گک که دوباره خودش را به مادرش چسپانیده بود، چیغ زد: بابیم هیچ جای نرفته. مالوم نمیشه اما ما ره می بینه. اونه اونجه سر درخت اس.

وژمه که تا آندم خاموش بود و با چشمان بزرگ حلقه بسته اش با حیرت به مردم و درخت می دید، روی سوی همسایۀ غربی کرد و با کینه گفت: دوزقی تو هستی. اگه بابیم بهشتی نیس، پس هرروز توپ به ما از کجا میاره؟

تفنگدارها دوباره به یاد توپ ها افتادند. کلانتر شان گفت: امر می دهم که همه توپ های جن زده را بیاورید و زیر درخت بمانید که یکجا با درخت دود و نابود شود.

زنی دلسوز طاقت نیاورد و از سر بام گفت: چی گپ ها! طفلکی دیوانه چیزی گفت و شما باور کدین. شرم اس، برین پشت کاروبار تان!

تفنگداری عصبانی شد و فریاد کشید: لعنت به شیطان! صدای زن و اینهمه بلند؟ بی حیایی بس است. از بام ها پایین شوید اگر نی فیر می کنم!

کلانتر برچۀ تفنگش را زیر گلوی پلوشه گذاشت و خطاب به وژمه گفت: کجاست توپ؟ بیارش!

وژمه رنگپریده و با دستان کرخت توپ را از زمین برداشت و برد پیش پای تفنگدار گذاشت. آنها با چشمانی از حدقه برآمده به دستان خالی دخترک که به هوا چنگ زده بود، می دیدند.

تفنگداری جوان از آن میان که تا آندم خاموش بود، اشک به چشمانش آمد. آهسته و با تضرع به همراهانش گفت: بیایید از اینجا برویم. شتر دیدیم ندیدیم. راستی هم چیزی ندیدیم. این بیچاره ها دل خود را به هیچ خوش کرده اند. چرا همان هیچ را هم از آنها بگیریم؟

کلانترشان با غضب و شک به او دید و گفت: لاحول بالله! نفس آدمی چقدر ضعیف و شیطان چه زود نفوذپذیر است. چرا دلخوشی به هیچ؟ مگر ما خدا نداریم!؟ نباید افسانه ها و معجزه های دروغین میا مردم رواج پیدا کند.

آنگاه بالای وژمه صدا زد: بیا با نوک برچۀ تفنگ توپ را سوراخ کن. باید صدای کفیدن توپ را بشنویم.

وژمه در حالیکه پریشان گلوی نازک خواهرش در زیر برچۀ تفنگ بود، با حسرت نوک برچه را در توپ فرو برد. توپ سوراخ شد و صدای برآمدن هوا را همه شنیدند.

تفنگداران به ترس افتیدند. همسایه ها شروع به خواندن دعاهای دفع شر اجنه کردند. با اشارۀ کلانتر اینبار گلوی وژمه هم زیر تیغ تفنگی قرار گرفت و کلانتر خطاب به اهل کوچه فریاد زد: در مذهب ما لهو و لعب و شادی و بازی کفر است و هر که چنین کند مجرم. همکاری با مجرم جرم است. اگر می خواهید همۀ کوچه را زیر قمچین نگیریم، توپ های جادویی را زود بیاورید و زیر درخت بگذارید.

اطفال وحشتزده و صادق بی آنکه در فکر پنهان کردن توپی باشند، به گمان اینکه همچنان که آنها توپ های رنگین زیبا را می بینند، دیگران هم آنها را دیده می توانند و هرنوع زرنگی ممکن سبب مرگ وژمه و پلوشه گردد، توپ ها را یکی پس از دیگری آوردند و زیر درخت کود کردند.

تفنگدارها بر درخت تیل پاشیدند و با فریادهای الله اکبر آن را آتش زدند.

مادر در حالیکه دلش از هجوم مهر، خاطره، خشم، عجز و کینه به کفیدن رسیده بود، صبورانه سرهای کوچک و چشمان معصوم گریان دخترانش را بر سینه می فشرد تا هر چه کمتر آن صحنه های وحشتناک را ببینند.

درخت تا دیری از شب در میان سکوت اهل محل می سوخت و صدای تراق تراق کفیدن توپ ها یکی پس دیگری به گوش می رسید.

تا سحر درخت بید خاکستر شد. خاکستری که در میانش هنوز قوغ های سرخ آتشین چون قطره های داغ خونین می درخشید.

***

همینکه تفنگداران رفتند، همسایه ها رفتند، اهل محل دور شدند و اطفال شکسته دل با سکوت دخترک ها را وداع گفتند، وژمه از کنار مادرش که بر خاک نشسته بود، برخاست. سوی خاکسترها رفت و با نوک بوت هایش قوغ ها را اینسو و آنسو پراگنده کرد. هیجان و یقین چهرۀ دودزده اش را روشن ساخت. خم شد و از میان خاکسترهای داغ چیزهای کوچکی را پف پف کنان جمع کرد. سوی مادر و خواهرش برگشت. به چشمان سرخ شده از گریه و دود پلوشه دید، کف دستانش را گشود و پرسید: چی می بینی؟

– تخم… تخم های سفید.

– هر میوه تخم داره. میوه ما هم تخم داشته.

مادر به حیرت به دستان سیاه شده از خاکستر دخترش دید و پرسید: راستی؟

– بلی مادر جان! درخت ما زنده اس. بابۀ ما زنده اس. تخم ها ره که بکاریم، درختهای نو می روین. درختهای نو توپ های نو میتن. توپ های نوه باز به همگی می تیم.

مادر به کف دستان دخترش بوسه داد و گفت: تخم های مه و بابیت شما هستین. درخت های ما شما هستین. تا شما زنده هستین، ما زنده هستیم. راست می گین… توپ ها ره باز به همگی می تیم. کوچه باز خنده خات کد!

و هر سه سوی هم لبخند زدند.

پروین پژواک/کانادا/مجموعه داستانی “نگینه و ستاره”

۲۴ سنبله ۱۳۷۹ / ۱۵ دسامبر ۲۰۰۰

 

Leave a comment

Your email address will not be published.


*