باغبان

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

٢٧ سنبله ١٩٣٥

ماما جان،

مادرکلان پس از نان شب به ما گفت شما می خواهید من تا بهتر شدن اوضاع به شهر بیایم و با شما زندگی کنم. آیا او به شما گفته است پدر مدتی طولانی می شود از کار برکنار شده و دیگر هیچکس از مادر نمی خواهد برایش لباس بدوزد؟

ما همه گریه کردیم، حتی پدر. ولی پس از آن مادر ما را با قصه هایش خنده داد. او قصه کرد وقتی شما خورد بودید، چگونه به دنبال او می دویدید و او به درخت ها بالا می شد. شما به راستی این کار را می کردید؟

من خوردسال ولی قوی هستم و شما را همانقدر که بتوانم، کمک خواهم کرد. مادرکلان می گوید من در آنجا قبل از انجام هر کاری باید اول کارخانگی مکتب خود را تمام کرده باشم.

خواهرزادهء شما،

لیدا گریس فینچ

***

٣ میزان ١٩٣٥

ماما جان،

من این نامه را از ایستگاه ترن به شما روان می کنم. من در نامهء قبلی سه چیز مهم را فراموش کردم تا به شما یادآور شوم. من شرمندوک تر از آن هستم که آن را رو در رو به شما گفته بتوانم:

۱، من در مورد باغچه بسیار چیزها می دانم ولی در مورد کیک و کلچه پزی هیچ چیز نمی دانم.

۲، من مشتاق آموختن کیک و کلچه پزی می باشم، ولی آیا در آنجا شما جای برای کاشتن هم دارید؟

۳، من دوست دارم مرا “لیدا گریس” صدا بزنید، همانگونه که مادرکلان مرا صدا می زند.

خواهرزادهء شما،

لیدا گریس

***

در ترن

٤ میزان ١٩٣٥

مادر عزیز،

من خود را در پیراهن شما که آن را به اندازهء من خورد ساخته اید، بسیار مقبول احساس می کنم. امید دارم شما پشت پیراهن خود دق نشوید.

پدر عزیز،

من حرف شما را در مورد تشخیص دادن مامایم فراموش نکرده ام: “فقط در جستجوی چهرهء مادرت باش، تنها با بینی بزرگ وبروت!” من وعده می دهم که در این مورد به مامایم چیزی نگویم. (آیا او مزاخ و شوخی را می فهمد؟)

مادرکلان عزیزترین،

تشکر به خاطر تخم گل ها. ترن با تکان هایش خواب آور است. من هر بار که پینکی می روم، خواب باغچه را می بینم.

با محبت به همه،

لیدا گریس

***

 

gardener1٥ میزان ١٩٣٥

مادر جان، پدر جان و مادرکلان عزیز،

من بسیار هیجانزده هستم!

در اینجا گلدان های لب پنجره وجود دارد. به نظر می رسد گلدان های خالی منتظر آمدنم بوده اند. حالا من و آنها منتظر آمدن بهار خواهیم بود.

مادرکلان جان، در جایی که من کار و زندگی دارم، آفتاب مستقیم می تابد.

با محبت به همه،

لیدا گریس

یاداشت: ماما جان هیچ لبخند نمی زند.

***

٢٥ قوس ١٩٣٥

مادر جان، پدر جان و مادرکلان عزیز،

من عاشق نمونهء گل های شدم که شما برایم در عید میلاد مسیح فرستادید. مادرکلان عزیز تشکر به خاطر پیازهای گل. امید که رسم های من برای شما رسیده باشد.

من شعری طولانی برای ماما جانم نوشته کردم. او لبخند نزد، ولی فکر می کنم آن را خوش کرد. او شعر را بلند بلند خواند، سپس آن را در جیب پیراهن خود گذاشت و نوازش کرد.

با محبت به همه،

لیدا گریس

***

١٢ دلو ١٩٣٦

مادرکلان عزیزترین،

بار دیگر تشکر به خاطر پیاز گل های که در عید میلاد مسیح فرستادید. شما اکنون باید آنها را ببینید!

من به راستی “اد” و “ایما بیچ”، همکاران ماما جانم را دوست دارم. وقتی من تازه رسیدم، ایما به من گفت اگر من اسم لاتین همه گل های را که یاد دارم، به او بیاموزم، او به من یاد خواهد داد چگونه خمیر را مشت بزنم. حال در کمتر از نیم سال، من به خوبی خمیر می کنم و او به لاتین حرف می زند!

باز هم خبرهای خوب: ما در مغازه پشکی به نام “اوتیس” داریم که در همین لحظه در پایان تخت خواب من خوابیده است.

با محبت به همه،

لیدا گریس

یاداشت: ماما جان هنوز لبخند نمی زند، ولی من امیدوارم او به زودی لبخند بزند.

***

gardener2

٥ حوت ١٩٣٦

مادر جان، پدر جان و مادرکلان عزیز،

من یک جای پنهان را کشف کرده ام. شما نمی توانید تصور کنید که چقدر جای عالی است. هیچکس غیر از پشک در این مورد نمی داند.

من پلان های عالی دارم.

تشکر به خاطر همه نامه های شما. من می کوشم زیادتر بنویسم، ولی مصروف کاشتن تخم ها در پیاله های چای درز کرده و قالب های کیک کپ و کوپ شده هستم. مادرکلان شما باید خاک بسیار خوب را که من از گوشهء خالی پایین سرک می آورم، ببوید.

با محبت به همه،

لیدا گریس

***

٢٧ حمل ١٩٣٦

مادرکلان عزیزترین،

تمام تخم ها و ریشه ها شگفته اند. من صدای شما را می شنوم که می گویید: “باران های حمل گل های ثور را می آورد.”

من و ایما مغازه کیک و کلچه فروشی را غرق گل کرده ایم. من بالای ماما جان در حال چال زدن هستم. او می بیند که من نامه های خود را می خوانم، تخم ها را در گلدان های لب پنجره می کارم، کارخانگی خود را انجام می دهم، زمین مغازه را جارو می زنم، ولی او هرگز نمی بیند که من در جای پنهان خود نیز کار می کنم.

با محبت به همه،

لیدا گریس

یاداشت: من در آیندهء نزدیک انتظار لبخند بسیار کلان ماما جان را دارم.

***

٢٧ ثور ١٩٣٦

مادرجان، پدرجان و مادرکلان عزیز،

شما باید خندهء ایما را می شنیدید، وقتی من امروز نامه شما را باز کردم و خاک ها بر پیاده رو ریخت! تشکر به خاطر جوانه های نباتات. آن ها در طول سفر در پاکت بزرگ زنده مانده اند.

زیادتر در مورد ایما: او مرا در جای پنهان من کمک می کند. واه واه!

با محبت به همه،

لیدا گریس

یاداشت: امروز دیدم که ماما جان تقریبا لبخند زد. مغازه پر از گل، کلچه و مشتری بود.

***

٢٧ جوزا ١٩٣٦

مادرکلان عزیز،

گل ها در همه جا شگفته اند. من همچنان ملی سرخک، پیاز، و سه نوع کاهو را در گلدان های لب پنجره کاشته ام.

بعضی از همسایه ها برایم قوطی آوردند تا برای شان گل بکارم و بعضی از مشتریان مغازه حتی برایم نباتات باغچهء خود را تحفه دادند! آن ها دیگر مرا لیدا گریس نمی نامند. آن ها مرا باغبان صدا می زنند.

با محبت به همه،

لیدا گریس

یاداشت: اطمینان دارم ماما جان به زودی لبخند خواهد زد. من تقریبا آماده هستم جای پنهان را برای او نشان دهم.

***

gardener3

 ٤ سرطان ١٩٣٦

عزیزترین مادر، پدر و مادرکلان،

من از خوشی بال و پر می کشم! تمام شهر زیبا به نظر می رسد.

جای پنهان آمادهء دیدار ماما جانم است. وقتی چاشت مغازه برای خوردن غذا بسته شد، من او را بالای بام خواهم برد.

من کوشش کرده ام تمام نکاتی را که شما درمورد زیبایی به من آموخته اید، به خاطر داشته باشم.

با محبت به همه،

لیدا گریس

یاداشت: من پیشاپیش لبخند ماما جان را تصور می توانم.

***

 ۱۱سرطان ١٩٣٦

مادرجان، پدر جان و مادرکلان عزیز،

قلب من با چنان شدتی می تپد که یقین دارم مشتریان مغازه آن را در آن پایان می توانند بشنوند!

امروز وقت نان چاشت، ماما جیم لوحهء “مغازه بسته است” را پشت دروازه گذاشت و به من و ایما و اد گفت که بالای بام برویم و منتظر او باشیم. او با حیران کننده ترین کیکی که در زندگی خود دیده ام، بالای جای پنهان، بالای بام آمد. کیک پوشیده با گل ها!

من به راستی باور دارم این کیک مساوی به هزار لبخند است.

او نامهء شما را از جیب خود کشید و خبر کاردار شدن پدر به من داد!

من به خانه می آیم!

با محبت به همه و دیدار نزدیک،

لیدا گریس

یاداشت: مادرکلان من همه کاشته های خود را به ایما داده ام. من بیصبرانه منتظر روزی هستم که باز شما را در باغچه کمک کنم. ما باغبان ها هیچوقت بیکار نمی مانیم.

نوشتهء سارا ستوورت/ ترجمهء پروین پژواک/پراگ

2010-05-14

 

 

Leave a comment

Your email address will not be published.


*