چوب خط مهتاب

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

برای سی هوکس* یکی از قبایل سرخپوست امریکای شمالی، سال نو با بهار آغاز می یابد، هنگامی که زمستان سخت به پایان می رسد.

آنها تسلسل گذشت ایام را با شمارش سیزده مهتاب به خاطر می سپارند و هر ماه را موافق با نشانه های طبیعت اطراف شان نام می گذارند.

یکی از راه ها برای حساب نمودن ماه ها، گذاشتن دندانه بر “چوب خط مهتاب” است که برای این منظور شاخچه ای از درخت قطع شده و به همین نیت نگهداشته می شود.

moonstick

مهتاب تولد گوساله

هنگامی که برف زمستان ناپدید می گردد، پدرم “چوب خط مهتاب” را قطع می کند که در تی پی* (خیمه سرخپوستان) نگهداری می شود.

با طلوع اولین مهتاب او بر چوب خط می کشد و می گوید: آغازی تازه برای گاوهای وحشی* جوان و برای ما.

همه چیز نو است.

درختان پندک کرده اند. از تنه ستبر درختان شیره غلیظ گیاهی جاری شده است که ما برای چشیدن شیرینی اش به آن لیس می زنیم.

شیرینی بهاران در حال آمدن است.

مهتاب توفان تندری

توفان با صدای صدها طبل در تلاطم است. روشنایی صاعقه با سرعت آسمان ابری را عبور می کند.

این زمان کوچ به زمین های بالاتر است.

آنجا بازی شکارحیوانات وحشی جریان دارد و حیوانات اهلی ما فربه خواهند شد.

مهتاب توت زمینی

مادر و خواهرانم، خاله ها، عمه ها و مادرکلان هایم در نور آفتاب نشسته اند، مچ پیچ ها و کفش های پوستی می سازند. آنها بر پوشش های نو ما تصاویر طبیعت را رنگ آمیزی می کنند.

توت زمینی ها پنهان می شود. توت زمینی های سرخ مانند خون، در بسترهای سبز تاریک خود.

ما آنها را در خریطه های ساخته شده از پوست آهو می ریزیم.

سگ ها و ارابه* های ما منتظراند.

مهتاب شاه توت

هنگامی که ما برای چیدن شاه توت می رویم، شاید آنجا خرسی سیاه قبل از ما موجود باشد. ما خرس را غافلگیر و هراسان می سازیم تا به کناری برود.

مادرم میوه را می کوبد تا ما آن را در پیاله ها بخوریم.

پنجه های دست ما چون چنگال های خرس بادنجانی رنگ است، با آنکه ما قاشق داریم.

مهتاب آلوبالوی پخته

مردان رقص آفتاب را اجرا می کنند.

من جوانتر از آن هستم که برقصم و یا مانند پدرم، برادرانم، ماماها و کاکاهایم شکار نمایم.

من جوانتر از بسیاری کارها هستم.

The Moonstick

مهتاب آلوی رسیده

پیش از شکار زنان آواز قلب های نیرومند خویش را می خوانند. مردان دود پیپ خاص و مقدس را فرو می کشند.

پدرم می گوید: مادر خاک با هدایای بی شمار خود بسیار بخشنده و سخی است.

هنگامی که مردان عزم شکار آهو دارند، با پوشیدن پوست گرگ تغییر قیافه می دهند و پا برهنه راه می روند.

آهوان گوش های تیز دارند و گذاشتن کفش های پوستی در عقب سر برای شکارچیان اقبال نیک می آورد.

مهتاب برگ های زرد

آسمان بی پایان است.

ستاره گان روشن می درخشد.

امروز شکارچیان دو گاو وحشی شکار نموده اند.

پدرم می گوید: همه حیوانات ترسیده اند. همه موجوداتی که می توانند آببازی کنند یا راه بروند یا پرواز کنند، جلگه را رها نموده اند.

ما گوشت تازه را با “روح بزرگ”* تقسیم می کنیم تا شکرانه شکار را ادا نموده باشیم.

مهتاب برگ های ریزان

شاخه های درختان مانند استخوان گاوهای وحشی تیز است.

برگ ها مانند پرنده گان طلایی پرواز می کند: طلایی، سرخ و نصواری.

پدرم هنگامی که به شکار خرگوش رفته بود، زاغی را از پاهایش قاپیده است. او آن را برای من آورده است.

من قفسی از چوب خواهم ساخت و به زاغ خواهم آموخت که چگونه نام مرا صدا بزند.

مهتاب گوساله های بی مو

غمگین کننده است، هنگامی که شکارچیان گوساله های به دنیا نیامده را در درون گاوهای وحشی می یابند.

اما پدرم می گوید: زندگی بدون غم نمی تواند باشد، چه گاو وحشی باشی چه سرخپوست.

مهتاب خیمه های یخ زده

آتش میان اجاق های آتش در داخل خیمه ها روشن است.

خیمه ها نارنجی می درخشد و سایه مردمان بر دیواره های خیمه ها می رقصد.

اکنون پدرم هنگامی که برای شکار می رود، بوت های برفی چوبی* می پوشد.

به زودی منهم به قدر کافی کلان خواهم شد که با او بروم.

مهتاب درخت ترکیده

سرما چوب درختان را با صدای رعد می ترکاند.

گرگ ها زوزه می کشد.

مادرم ردای ساخته شده از پوست گاو وحشی را به دورم می پیچد.

من به یاد می آورم چگونه برادر بزرگم در وقت “مهتاب توت زمینی” عقابی را به دام انداخت.

من مانند او زرنگ و چابک خواهم بود.

مهتاب چشم زخمی

آسمان سفید است.

زمین سفید است.

دریاها سفید اند.

عاقلانه است که با توجه و مراقبت به اطراف خود ببینیم ورنه برای همیشه نابینا خواهیم شد.

پدرم می گوید: نومید نباش. تغییرات می آید و باز خواهد آمد. این همه به نظم و ترتیب است.

مهتاب علف های قد کشیده

راستی چقدر طبیعت به نظم و ترتیب است.

برف ها آب شده است. دریاها جاری گشته است. مادر خاک از خواب بیدار شده و غچی ها می خواند.

پدرم می گوید: در چوب خط زندگی، زمانی زمان دیگررا تعقیب می کند. هنگامی که این مهتاب مُرد، من چوب مهتابی نو خواهم برید و ما دوباره آغاز خواهیم کرد.

مهتاب های بسیار مردند.

زمستان های بسیار گذشتند.

پدرم اکنون با “روح بزرگ” است.

گاوهای وحشی نابود شده اند. تعداد عقابان در آسمان کم است.

زندگی ما اکنون متفاوت است.

برادر بزرگم در دکان نجاری کار می کند. موهای او چون برف سفید شده اند.

زن من مهره ها را به نخ می کشد و من تاج از پر می سازم که فروش خوب دارد.

ما شکار نمی کنیم.

امشب شب “مهتاب تولد گوساله” است.

می روم تا مانند پدرم شاخه ای برای “چوب خط مهتاب” قطع می کنم و در خانه ام در کنار بسترم نگهدارم.

من با نواسه ام خواهم رفت و به او خواهم گفت: نومید نباش. در چوب خط زندگی، زمانی زمان دیگر را تعقیب می کند. تغییرات می آید و باز خواهد آمد.

برای من زمانی گفته شده بود،

این همه به نظم و ترتیب است.

نوشتهء ایف بنتینگ، نقاشی جان سنفورد، ترجمهء پروین پژواک

Canada /2005/03/29

 

 

* Sioux * tipi *buffalo *travois *Great Spirit *wooden snowshoes

Leave a comment

Your email address will not be published.


*