بادنجانی، سبز و زرد

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

بادنجانی، سبز و زرد!

بریجید پیش مادر خود رفت و گفت: “من توش رنگه کار دارم. تمام دوستان من توش رنگه دارند. آنها رسم های بسیار خوب می کشند. مادر من توش رنگه کار دارم.”

مادرش گفت: ” اوه نی! من در مورد توش های رنگه بسیار شنیده ام. اطفال با آنها بالای دیوار رسم می کنند، بالای فرش رسم می کنند و بالای خود رسم می کنند. تو هیچ وقت توش رنگه نمی توانی داشته باشی.”

بریجید گفت: “توش های رنگه نو به بازار آمده اند که رنگ شان با آب شسته می شود. با توش های رنگ شستنی من هیچ مشکلی را نمی توانم برای شما پیش کنم .برای من از همین توش ها بخرید.”

مادرش گفت: “درست است.”

مادر بیرون رفت و برای بریجید 500 توش با رنگ شستنی خرید.

بریجید به اتاق خود رفت و رسم های فوق العاده کشید.

او لیموهای را رسم کرد که زردتر از لیمو بود، و گلاب های که سرختر از گلاب بود، و مالته های که نارنجی تر از مالته بود.

مادر او خوش و حیران شد و گفت: “عالی! دخترک من هنرمند است.”

اما پس از یک هفته بریجید خسته شد. او پیش مادر خود رفت و گفت: “مادر، آیا من بالای دیوار رسم کردم؟”

مادرش گفت: “نی ی ی ی”.

“آیا من بالای فرش رسم کردم؟”

مادرش گفت: “نی ی ی ی”.

“آیا من بالای خود رسم کردم؟”

مادرش گفت: “نی ی ی ی”.

بریجید گفت: “من هیچ مشکلی برای شما پیدا نکردم. من توش های نو کار دارم. تمام دوستان من آن را دارند. در بازار توش های نو آمده اند که بوی می دهند. توش های هستند که عطر لیمو و گلاب و مالته دارند و حتی توشی که بوی فضلهء گاو می دهد! مادر هر بویی را خواسته باشی آن ها می دهند! من می خواهم از آن توش ها داشته باشم.”

مادر بیرون رفت و 500 توش بویدار برای او خرید.

بریجید به اتاق خود رفت و رسم کشید.

او لیموهای را کشید که عطر لیمو می داد و گلاب های که عطر گلاب می داد و مالته های که عطر مالته داشت، و فضلهء گاو که بوی فضلهء گاو را می داد.

مادر او گفت: “عالی! دخترک من هنرمند است.”

اما بعد از یک هفته بریجید خسته شد.

او از مادر خود پرسید: “آیا من بالای دیوار رسم کردم؟”

مادرش گفت: “نی ی ی ی”

“آیا من بالای فرش رسم کردم؟”

مادرش گفت: “نی ی ی ی”

“آیا من بالای خود رسم کردم؟”

مادرش گفت: “نی ی ی ی”.

بریجید گفت: “من توش های نو کار دارم. آن ها بهترین توش ها هستند. تمام دوستان من آن را دارند. آنها توش های با رنگ های فوق العاده- هرگز- پاک نشونده- تا هنگام مرگ- و حتی- بعد از آن، هستند. مادر من آن ها را کار دارم.”

مادر بیرون رفت و 500 توش با رنگ فوق العاده- هرگز- پاک نشونده- تا هنگام مرگ- و حتی- بعد از آن، برای او خرید.

بریجید به اتاق خود رفت و برای سه هفته رسامی نمود. او لیموهای کشید که بهتر از لیمو معلوم می شد، و گلاب های که زیباتر از گلاب بود، و مالته های که بهتر از مالته معلوم می شد و غروب آفتاب را که بهتر از غروب آفتاب بود.

بعد او خسته شد. او با خود گفت: “من از رسم نمودن بالای کاغذ خسته شده ام. اما من بالای دیوار رسم نخواهم کرد و بالای فرش رسم نخواهم کرد و بالای خود رسم نخواهم کرد، اما همه این را می دانند که رسم نمودن بالای ناخن ها بد نیست. حتی مادرم ناخن های خود را رنگ می زند.”

پس بریجید یک توش بادنجانی با رنگ فوق العاده- هرگز- پاک نشونده- تا هنگام مرگ- و حتی- بعد از آن، را گرفت و ناخن شصت خود را رنگ کرد.

ناخن او به قدری زیبا معلوم می شد که او تمام ناخن های دست خود را بادنجانی، سیاه و زرد رنگ کرد.

ناخن ها آنقدر زیبا معلوم می شدند که او دست های خود را زرد، سبز و سرخ رنگ زد.

دست ها آنقدر زیبا شدند که او روی خود را بادنجانی، زرد و آبی کرد.

او آنقدر زیبا معلوم می شد که ناف خود را آبی رنگ زد.

این کار بقدری شیرین بود که او تقریبا تمام بدن خود را رنگه کرد.

بعد بریجید به آیینه دید و گفت: “من چه کرده ام؟ مادرم مرا خواهد کشت!”

بریجید به دستشویی دوید و دست های خود را برای نیم ساعت شست. رنگ ها پاک نشد. دست های او هنوز هم به رنگین کمانی با رنگ های گد شده می ماند.

ناگهان فکری خوب به سر بریجید آمد.

او در پایین قوطی رنگ ها توشی مخصوص را یافت که دارای رنگ خاص بود. رنگی همرنگ پوست او. بریجید آن توش را گرفت و سراپای خود را با آن رنگ کرد تا پوستش رنگ نورمال خود را یافت.

او حتی بهتر از سابق معلوم می شد، تقریبا خوبتر از آن که بتواند حقیقی باشد.

او از اتاق خود بیرون برآمد و مادرش گفت: “واه واه بریجید، تو امروز بسیار خوب معلوم می شوی.”

بریجید گفت: “راست می گویید.”

آن وقت مادرش گفت: “وقت نان خوردن است، دست هایت را بشوی.”

اما بریجید می ترسید که رنگ خاص به رنگ های زیر خود درست نچسپیده باشد و به این خاطر گفت: “من دست های خود را شسته ام.”

مادرش دست های او را بو کرد و گفت: “هه هه !صابون نزدی.”

او بریجید را به دستشویی برد و دست و روی او را شست. رنگ خاص پاک شد و بریجید مانند رنگین کمانی با رنگ های گد شده آشکار گشت.

مادرش گفت: “اوه نی! بریجید، آیا تو خود را با توش هایی با رنگ شستنی رنگه کرده ای؟”

“نی ی ی ی”

“بریجید، آیا تو خود را با توش های بودار رنگه کرده ای؟”

“نی ی ی ی”

“بریجید، آیا تو خود را با توش های با رنگ فوق العاده- هرگز- پاک نشونده- تا مرگ- و حتی- بعد از آن، رنگه نموده ای؟”

“-بلی!”

مادر او چیغ زد: “وای!”

مادر به داکتر تیلفون کرد و گفت: “کمک! کمک! کمک!

دختر من خود را با رنگ های فوق العاده- هرگز- پاک نشونده- تا مرگ- و حتی- بعد از آن، رنگ نموده است.”

داکتر گفت: “اوه بیچاره گکم، امکان دارد این رنگ ها هرگز پاک نشود.”

داکتر به خانهء آنها آمد.

او تابلیتی بزرگ و نارنجی به بریجید داد و گفت: “این تابلیت را بخور، پنج دقیقه صبر کن و آن وقت برو خود را بشور.”

بریجید تابلیت را با آب قورت کرد. پنج دقیقه منتظر شد و سپس دوید تا خود را بشوید.

مادر او پشت دروازه ایستاده بود و بی صبرانه می پرسید: “آیا این دارو فایده کرد؟ آیا برایت کمک کرد؟”

بریجید فریاد زد: “بلی! رنگ ها پاک شد.”

بریجید راست می گفت. رنگ ها با آب رفته بود. وقتی بریجید از حمام بیرون آمد، نامریی شده بود.

مادر او چیغ زد: “اوه نی! تو نمی توانی به مکتب بروی اگر قابل دیدن نباشی. تو هیچ وقت نمی توانی کار پیدا کنی اگر قابل دیدن نباشی. اوه بریجید، تو تمام زندگی خود را خراب کردی!”

“پریشان نباشید.”

بریجید چنین گفت و به اتاق خود دوید. او توش رنگ مخصوص را گرفت و سراپای خود را طوری رنگ کرد که شما تفاوت او را نمی توانستید پیدا کنید. آن وقت او با توش های رنگه بر بدن خود لباس رسامی نمود. او خوبتر از سابق معلوم می شد، آنقدر خوب که نمی توانست حقیقی باشد.

مادر او گفت: “بریجید، تو نمی توانی به زندگی خود اینگونه ادامه بدهی. تو تنها یک تصویر هستی. همه خواهند دانست که گپی در مورد تو غلط است.”

بریجید گفت: “نی آن ها نخواهند دانست.”

مادرش با اصرار گفت: “بلی آن ها خواهند دانست.”

بریجید گفت: “نی آن ها نخواهند دانست. من پدرم را رنگه کرده بودم، هنگامی که او خواب بود و شما تا حال ندانسته اید!”

مادر چیغ زد: “اوه خدایا!” و به اتاق نشیمن دوید.

شوهرش خوبتر از سابق معلوم می شد، آنقدر خوب که نمی توانست حقیقی باشد.

بریجید پرسید: “آیا او بسیار خوب معلوم نمی شود؟”

مادرش گفت: “من حتی نمی توانم فرق او را با سابق پیدا کنم.”

بریجید گفت: “راست می گویید، حتی او خودش فرق خود را نخواهد یافت، تا زمانی که تر نشده است!”

ترجمهء پروین پژواک

نوشتهء روبرت منچ

دوم سرطان 1384- 23 جون 2005

 

Leave a comment

Your email address will not be published.


*