راه پیمایی طولانی به سوی آزادی

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

 راه پیمایی طولانی به سوی آزادی

“من شما را به اسم صلح، حکومت قاطبۀ مردم و آزادی برای همه، درود می فرستم!”

نلسن مندیلا

“هرگز، هرگز و هرگز نباید دوباره این سرزمین زیبا جور و تعدی یکی بر دیگری را تجربه کند…”

اسم من “نلسن مندیلا” است. من در افریقای جنوبی در مملکتی زیبا واقع در نوک قارۀ افریقا زندگی می کنم. اکنون در افریقای جنوبی حکومت قاطبۀ مردم است. این به آن معنی است که تمام افراد بالغ حق رای دارند تا رئیس جمهور کشور خویش را انتخاب کنند. اما همیشه چنین نبوده است.

هنگامی که من به دنیا آمدم، افریقای جنوبی تنها به وسیلۀ سفید پوستان اداره می گشت. هر چه بزرگتر می شدم، خوبتر می دیدم این دور از انصاف است. آرزوی من این بود تا این طریقۀ دولت داری را دگرگون کنم تا هرکس حق اظهار عقیدۀ خود را داشته باشد.

من و دوستانم این آرزو و کوشش برای بدست آوردن آن را مبارزه برای آزادی نامیدیم. “راه پیمایی طولانی به سوی آزادی” برای سالها دوام کرد و من یکی از راه پیمایان آن بودم. این است داستان من…

در زمان های بسیار، بسیار پیش سفید پوستان اروپا اوقیانوس ها را پارو زده پیموده به افریقای جنوبی رسیدند. آنها برای به دست آوردن زمین جنگیدند و آنها با مردمانی قبایلی جنگیدند که در آن زمین ها می زیستند. مردمانی چون “شوز، زولو و تسوانا”.

صدها سال بعد من در قبیلۀ “تیمبو” یکی از ده ها قبیله ایکه مردم “شوز” را می ساخت تولد یافتم. من به تاریخ هژده جولای سال ۱۹۱۸در قریه گک “میفیزو” در دماغۀ زیبای شرقی به دنیا آمدم.

پدر من رئیس “تیمبو” و رهبر مردم بود. او مرا “رولی هلاهلا “نامید که در زبان “شوزس”، “جنجال آفرین” معنی می دهد. آیا او فکر می کرد من در بزرگی باعث دردسر و آزار خواهم بود؟ فکر نمی کنم. هیچکس نمی دانست چه در انتظار من است.

هنگامی که پسری خردسال بودم، از قریۀ “میفیزو” به قریۀ “قونو” در نزدیک آن کوچیدیم. من چوپان گوسفندان و بزهای ما گشتم. آن روزها روزهای شاد بود. من و دوستانم در دریا آببازی می کردیم، عسل را از کندوها می دزدیم و با هم به چوب جنگی می پرداختیم. چوب جنگی بازی محبوب پسربچه های قبیلۀ ما است.

هنگامی که هفت ساله شدم، پدرم تصمیم گرفت مرا به مکتب بفرستد. مکتب من یکی از مدارس تبلیغی مسیحی بود. اروپایانی که به افریقای جنوبی جهت پخش و تبلیغ دین مسیحیت آمده بودند، مکتب را ساخته بودند. هیچکس در خانواده ام قبل از من به مکتب نرفته بود. من لباس نو نداشتم. پدرم پطلون کهنه اش را تا زانو برایم کوتاه کرد. رشته ریسمانی را به عنوان کمربند به کار برد. مکتب من مکتب پولدارها نبود. مکتب یک صنف داشت و هیچیک از شاگردان لباس بهتر از من در تن نداشت. پس من به راحتی جای خود را در آنجا یافتم.

معلم ما به ما اسمای تازه داد. اسم من “نلسن” بود. نلسن؟ در آن زمان انگلیس در کشورم حکمروایی می کرد و معلم ما فکر می کرد ما باید نام های انگلیسی داشته باشیم. این اسم در اول برایم بسیار عجیب و غریب به نظر می رسید، اما به زودی به آن عادت کردم.

من در مکتب آموزش می دیدم، اما در خانه نیز می آموختم. مادر برایم افسانه های قدیمی را باز می گفت با اندرزهای ارزشمند در مورد مهربان بودن با دیگران.

پدرم به من یاد می داد تا پسرشجاع قبیلۀ خود باشم. می خواستم هنگامی که بزرگ شدم، درست مانند او باشم. گاه حتی خاکستر را بر سرم می پاشیدم تا موهایم چون او ماش و برنج به نظر آید.

اما پس از سالگرد نهم تولدم زندگی ما تغییر خورد. پدرم بیمار گشت و جان سپرد. مادرم مرا در قریۀ مجاور نزد دوست پدرم رئیس” جان گین ته فا” گذاشت. کاکایم “جانگی” به مثابۀ پادشاه “تیمبوها” و مردی مهم محسوب می گشت. او دارای موتر بود و در خانۀ بزرگ می زیست که محل بزرگ نامیده می شد. این برای من تجربۀ هیجان آور بود. مادرم برای دیدارم می آمد و من همیشه با دیدن او شاد می شدم.

با آنکه من دنبال “قونو” دق می آوردم، زندگی تازه ام را دوست داشتم. پسر کاکایم “جستیس” که قدری از من بزرگتر بود، خوبترین دوستم گشت. ما با هم اسپ می رانیدم و زمین های پدر او را با هم شخم می زدیم. وقت ما با هم خوش بود.

اما زندگی تمامش اسپ سواری نیست. هنگامی که شانزده ساله شدم، کاکایم “جانگی” مرا به مکتب سرحدی “کلارک بری” فرستاد.

در آن روزها تعداد زیادی از دختران و پسران نمی توانستند تعلیمات خویش را تکمیل کنند، اما کاکایم به اهمیت تعلیم و تربیه باور داشت. سه سال بعد من با دوستم “جستیس” به مدرسه “ایلدتون” بزرگترین مکتب سیاه پوستان پیوستم. در آنجا تعلیمات عالی خویش را تکمیل کردم.

 

در بیست و یکسالگی در دانشگاه “فورت ایر” دانشگاهی برای سیاه پوستان در “دماغۀ شرقی” نام نویسی کردم. کاکایم “جانگی” برایم دریشی نو خرید. این لباس با پطلون کهنه پدرم که تا زانو بریده شده بود، بسیار تفاوت داشت. من خود را در آن شخصی بالغ احساس کردم!

جوانان سیاه پوست برای تحصیل از سرتاسر کشور به این دانشگاه می آمدند. برای اولین بار مردمانی از قبایل دیگر مثل “سوتوس، زولوس و تسواناز” را ملاقات می کردم.

من دوستان تازه یافتم، از جمله پسری زیرک و با استعداد به اسم “اولیور تامبو”. در آن زمان هنوز نمی دانستم ما دو نفر نقشی بسیار مهم را در زندگی همدیگر بازی خواهیم کرد.

با آنکه من در دروس خویش سختکوش بودم، وقت خوش نیز داشتم. در کورس های دوش، بوکس و سالن رقص نام نویسی و اشتراک می ورزیدم. شبی با دوستان به صورت ناخوانده به یکی از محافل رقص خود را جا زدیم. ما خود را بسیار دلیر احساس می کردیم، تا زمانی که با یکی از استادان دانشگاه روبرو شدیم!

ناگهان روزهای دانشجویی ام کوتاه گشت. من به عنوان رئیس انجمن دانشجویان انتخاب گشتم، اما تنها بیست و پنج شاگرد در انتخابات شرکت کرده بودند. بیشتر محصلین در انتخابات سهم نگرفته بودند زیرا انجمن دانشجویان نمی توانست آنچه را تغییر بدهد که برای آنها مهمترین بود: غذای بد رستوران دانشجویان!

من به مدیر دانشگاه گفتم بدون حمایت دسته جمعی شاگردان، ریاست انجمن دانشجویان را نخواهم پذیرفت. او بسیار عصبانی گشت و تهدید کرد که مرا از دانشگاه اخراج خواهد کرد، ولی من بر سر حرف خود ماندم. به اینگونه هرگز به دانشگاه برنگشتم. آیا به سوی راهی روان بودم تا مثل لقب خویش باعث دردسر و “جنجال آفرین” باشم؟

در خانه در محل بزرگ، کاکایم “جانگی” پلان های تازه برای من و “جستیس” داشت. او می خواست ما ازدواج کنیم و خودش برای هر یک ما دختری را انتخاب کرده بود. این هراس برانگیز بود! ما نمی خواستیم ازدواج کنیم و تصمیم گرفتیم به “جوهانسبورگ” فرار کنیم.

“جوهانسبورگ” چهارصد مایل دور بود. مردم آنجا را به عنوان “ایگولی” یا سرزمین طلا می شناختند. ما در آنجا به جستجوی کار و زندگی تازه بودیم. این ماجرای مخاطره آمیز بود لیکن ما لبریز از امید و هیجان به چشمک زدن چراغ های شهر بزرگ خیره شده بودیم.

شهر بزرگتر از تصور ما بود. به هر طرف که می دیدی، مردم، مغازه ها و موترها وجود داشت. اما آن مغازه های تفننی و موترهای گرانبها متعلق به مردم سفید پوست بود. اکثریت مردم سیاه پوست فقیر بودند.

من در شهرک “الکساندرا” در خارج از شهر، جایی که خانه گک ها برق و آب جاری نداشت و جاده ها خاکی بود، مسکن گزیدم. زندگی در آنجا مشکل بود اما “الکساندرا” خانۀ من گشت.

جستیس چند سال در “جوهانسبورگ” ماند تا آنکه کاکایم “جانگی” درگذشت و او به محل بزرگ برگشت تا به عوض پدرش رئیس قبیله اش شود.

من با مردمانی زیاد آشنایی یافتم، اما یکی از خوبترین دوستان من “والتر سیسلو” گشت. “سیسلو” و خانواده اش در در “اورلاندوی غربی” در شهرک سیاه پوست نشین “سویتو” در نزدیکی “جوهانسبورگ” زندگی می کرد. من به او چون شخصی نمونه نگاه می کردم. او چون من از دماغۀ شرقی بود، اما از مدت طولانی در این شهر می زیست و مردم آنجا را خوبتر می شناخت.

من وقت زیاد خود را در خانۀ “سیسلو” سپری می کردم. در آنجا با یکی از خویشاوندان او، با پرستاری جوان به اسم “ایفیلین میز” آشنا شدم. ما عاشق همدیگر شدیم و با هم ازدواج کردیم. ما دارای دو پسر و دو دختر گشتیم، اما یکی از دختران ما عمری کوتاه داشت. متاسفانه من و “ایفیلین” بزودی از هم جدا گشتیم، اما من با فرزندانم “تمبه کیل”، “مگاتو” و “مکه زی وی” روابط نزدیک خود را حفظ کردم.

در خانه “سیسلو” دوست قدیمی ام “اولیور تامبو” را دوباره ملاقات کردم. ما هر دو در رشتۀ حقوق درس خوانده بودیم و در سال ۱۹۵۲با هم اولین شرکت حقوقی سیاه پوستان را در افریقای جنوبی بنیان گذاشتیم.

از زمانی که مردم سفید پوست به افریقای جنوبی آمده بودند، آنها بر مردم سیاه پوست فرمانروایی می کردند. دوستم “والتر سیسلو” عضو انجمن ملی افریقا یا “آی ان سی” بود که برای آزادی مردم افریقا و اینکه آنها بتوانند خویش بر خویش حکومت کنند، مبارزه می کرد. من و “اولیور” به این جریان پیوستیم و در جستجوی راهی بودیم تا دولت به موجودیت ما توجه کند.

 

در سال ۱۹۴۴ما “اتحادیه جوانان انجمن ملی افریقا” را ساختیم و کوشیدیم تا هزاران جوان سیاه پوست را با خود همراه بسازیم. ما به عنوان اعتراض در جاده ها به راه پیمایی صلح آمیز پرداختیم و خواهان آزادی حقوقی خویش گشتیم. چشم پوشی از ما ممکن نبود.

در سال ۱۹۴۸دولت آغاز به رسمی ساختن قانون تبعیض برانگیز نژادی “آپارتاید” کرد که سیاه پوستان و سفید پوستان را به گروه های جداگانه منسوب می ساخت. دولت به ساختن مکاتب، کلیساها و سالن های جداگانۀ سینما برای سفیدها و سیاه ها پرداخت. حتی دروازۀ ورودی پسته خانه ها و مغازه ها سیاه و سفید گشت.

تمام سیاه پوستان بالاتر از شانزده سال باید تذکره خود را با خود می داشتند تا نشان بدهد، کی هستندودرکجا کار و زندگی دارند. اگر سیاه پوستی بدون ورق شناخت دستگیر می گشت به زندان می افتید.

آپارتاید نظامی بی عاطفه و ستمگر بود. بااین قانون هر شخص ساکن افریقای جنوبی بر اساس نژاد خویش طبقه بندی می شد. این قانون ما راعصبانی می ساخت. در سال ۱۹۵۲اعتصابی را رهبری کردیم که “راه پیمایی مبارزه طلبی” نام داشت و از مردم سیاه پوست می خواست تا عناوین “تنها سفیدها” را در دروازۀ ورودی پسته خانه ها، مغازه ها و ترین ها نادیده بگیرند. بیشتر از دوصد و پنجاه نفر دستگیر گشت اما به هزارها نفر به اعتصاب پیوست.

دولت قانون آپارتاید را فسخ نکرد اما “انجمن ملی افریقا”اعضای بیشتر یافت. ما قوی تر می گشتیم. دولت اشتراک مرا در جلسات “آی ان سی” و اعتراضات بر ضد “آپارتاید” تحریم کرد اما من پنهانی به کار و پیکار خویش ادامه دادم.

تنها سیاه پوستان بر ضد قانون “آپارتاید” مبارزه نمی کرد، به هزارها رنگین پوست هندی و مردم سفید پوست افریقای جنوبی نیز بر خلاف آن بود. در آغاز سال ۱۹۵۰ این گروه های مختلف با هم یکجا شدهو “کنگره متحد” را ساختند. آنگاه در ۱۹۵۵اعضای “انجمن ملی افریقا” و “کنگره متحد” در “کلیپتون” در نزدیک “جوهانسبورگ” با هم ملاقات کردند تا “منشور آزادی” را تنظیم کنند. این نشست به نام “کنگره مردم” مسمی شد و محتوی منشور مبنی بر مبارزه برای آزادی و حکومت قاطبۀ مردم برای تمام ساکنان افریقای جنوبی بود. منشورنامه چنین آغاز می گشت:

“ما مردم افریقای جنوبی، برای اهل سرزمین خویش و جهان اعلام می کنیم که افریقای جنوبی به تمام افرادی تعلق دارد که در آن زندگی می کنند، سیاه و سفید…”

در جریان این مبارزات دوباره عاشق شدم. “وینی مدیکیزیلا” مبارز اجتماعی و یکی از اعضای” انجمن ملی افریقا” بود. ما در سال ۱۹۵۸با هم ازدواج کردیم و دارای دو دختر به اسمای “زینانی” و “زیندی” شدیم.

دولت “منشور آزادی” را نپسندید و یکصد و پنجاه و شش عضو کنگره را به شمول دوستانم “اولیور تامبو”، “والتر سیسلو” و خودم بازداشت کرد. ما به اتهام نقشه نابودی دولت محکوم گشتیم. محکمه چهار سال طول کشید و در پایان گنهکار شناخته نشدیم.

در سال ۱۹۶۰در جریان محکمه ما حادثۀ المناک رخ داد که جهان با آن تکان خورد.

در “شارپ ویل” نزدیک “جوهانس برگ”، پنج هزار نفر در اعتراض به حمل دایمی تذکره یا ورق شناخت به سوی پاسگاه پولیس راه پیمایی کردند. آنها مسلح نبودند اما پولیس بالای آنها آتش باری کرد.

شصت و نو نفر کشته شد و چهارصد نفر زخمی گشت.

پس از این حادثه دولت “انجمن ملی افریقا” یا “ای ان سی” و سایر سازمان های آزادی خواه را تحریم کرد. دولت نژاد پرست نمی خواست قدرت را با مردم سیاه تقسیم کند. “راه پیمایی صلح آمیز” موفقانه نبود، اما ما ناامید و تسلیم نگشتیم. ما به این نتیجه رسیدیم تنها راه رسیدن به آزادی، مبارزه با دولت به طریقی است که دولت با ما می جنگد، با تفنگ!

“انجمن ملی افریقا” لشکری را تشکیل داد که در زبان” شوز” “پیکان ملت” معنی می داد. من برای ماموریت مخفی به خارج از سرحدات کشور فرستاده شدم تا از ممالک دیگر خواستار کمک برای مبارزه برضد “آپارتاید” گردم. من همچنان آموزشات لازم برای جنگیدن را فرا گرفتم.

در سال ۱۹۶۲با گذرنامۀ جعلی به اسم “دیوید ماتسه مایی” به افریقای جنوبی برگشتم. زندگی مخفی ماه ها طول کشید، د رحالی که پولیس همه جا را به جستجوی شخصی به اسم “نلسن مندیلا” بود.

بالاخره روزی در ماه اگست، موترم توقف داده شد و دستگیر گشتم. من به پنج سال زندان به خاطر خروج غیرقانونی از کشور و تحریک کارگران برای اعتصاب محکوم گشتم. بعدها پولیس تعدادی از همکاران مرا نیز توقیف کرد، از جمله دوست قدیمی ام “والتر سیسلو” .

پس از سپری نمودن نه ماه از محکومیت پنج ساله ام، محاکمه ما دوباره برپا گشت. ما به براندازی حکومت متهم شدیم. اگر گنهکار شناخته می شدیم، احتمال محکومیت ما به مرگ وجود داشت.

محاکمه در اکتوبر ۱۹۶۳آغاز شد و من در اپریل۱۹۶۴به دفاع از همه ما سخن گفتم. در دادگاه اظهار داشتم “انجمن ملی افریقا” تشکیلاتی صلح آمیز دارد، اما چون دولت آن را ترحیم کرده است، ما راه صلح آمیز برای اعتراض نداریم. اعضای ما زندانی شده و حتی کشته شده اند. به این دلیل ما به جنگ با تفنگ روی آورده ایم. گفتم: “آنچه من پرورش داده ام،کمال مطلوب و حکومت قاطبۀ مردم است که در آن همه با هم آهنگی و توازن زیست کنند… این کمال مطلوبی است که من به خاطر آن حاضرم بمیرم.”
nelson mandela

هشت نفر ما گنکار شناخته شد، اما محکوم به مرگ نگشتیم. در عوض به حبس تمام عمر محکوم شدیم. زندگی در زندان! آیا هرگز مادرم، زنم و فرزندانم را دوباره خواهم دید؟

ما به جزیره “رابین” زندانی در ساحل “کیپ تون” برده شدیم. تمام ما به جز از همکارم “دنیس گولدبرگ”که سفید پوست بود و به زندانی دیگر برده شد، به این زندان منتقل شدیم.

اتاقم در زندان چنان کوچک بود که هنگام دراز کشیدن بر زمین دست ها و پاهایم دیوارهای مقابل همدیگر را لمس می توانست. برای من چند شال نازک و یک سطل برای رفع احتیاج داده شد. اتاق قرار بود خانۀ همۀ عمر من باشد.

می کوشیدم امیدوار باقی بمانم، اما آسان نبود. ما در آغاز صرف اجازۀ ملاقات دو نفر را در یکسال داشتیم و قادر به دریافت دو نامه در سال بودیم. نامه ها قبل از رسیدن به ما توسط نگهبان زندان خوانده می شد و هر آنچه او فکر می کرد، لازم نیست بدانیم سانسور می گشت.

دوبار از خانه اخبار بد دریافت داشتم. بار اول به من گفته شد مادرم درگذشته است. سپس “تمبه کیل” پسربزرگم در یک حادثۀ ترافیکی کشته شد. وقتی این خبر برایم رسید، تمام روز را در زندان گذشتاندم در حالیکه به پسرم و بقیه اعضای خانواده ام می اندیشیدم. آن روز یکی از غمگین ترین روزهای عمرم بود.

ما اجازۀ شنیدن رادیو و خواندن اخبار را نداشتیم. هفته ها، ماه ها و سالها بدون داشتن کوچکترین خبر از دنیا می گذشت. روزی متوجه شدم نگهبان دهلیز ما روزنامه را بالای چوکی فراموش کرده است. وسوسه شدم، روزنامه را ربودم و با ولع به خوانش آن پرداختم. در این حالت دستگیر شدم و برای سه روز کوته قلفی گشتم. در این دوران تنها اجازه داشتم آب برنج بنوشم.

سال ها آهسته گذشت. پنج سال… ده… بیست. دیگر احتیاجی به خاکستر نداشتم تا موهای سرم را ماش و برنج گرداند!

اما در خارج زندان مبارزه برای آزادی ادامه داشت.

با آنکه “انجمن ملی افریقا” در افریقای جنوبی تحریم گشته بود، “اولیور تامبو” در خارج از کشور فعالیت داشت. او در خارج از سرحدات زندگی می کرد و اکنون رئیس انجمن بود. کشورهای زیادی در اطراف جهان آغاز به حمایت از ما کرده بود.

در سال ۱۹۸۰، “انجمن ملی افریقا” جنبش “آزادی مندیلا” را به راه انداخت و از مردم سراسر جهان خواست تا با ایجاد فشار دولت افریقای جنوبی را مجبور سازد تا من و همکارانم را از زندان رها سازد و به “انجمن ملی افریقا” اجازه بدهد تا به داخل کشور برگردد. هزاران نفر این درخواست نامه را امضا کردند.

در مارچ ۱۹۸۲”والتر”، چند زندانی دیگر و من به به زندان “پالس مور” نزدیک به “کیپ تون” منتقل گشتیم. آیا این علامتی برای تغییرات بعدی بود؟ آیا می توانستم به خود جرات امید به ختم مبارزۀ ما را برای تحصیل استقلال بدهم؟ دولت برای ایجاد صلح به مذاکرات مخفیانه با من پرداخت.

در سال ۱۹۸۸من به زندانی به اسم “ویکتور ورستر” منتقل گشتم، اما به عوض اتاقکی تنگ برایم خانه گکی داده شد که دارای اتاق خواب، آشپزخانه و حوض آببازی بود!

من و دولت به مذاکرات خویش ادامه دادیم و در دسامبر ۱۹۸۰ملاقات من با رئیس جمهور”د کلیرک” ترتیب داده شد. ما در مورد افریقای جنوبی جدید صحبت کردیم. حوادث به سرعت جریان یافت.

در اکتوبر ۱۹۸۹، تعدادی از همراهانم به شمول “والترسیسلو” از زندان جزیره “رابین” رها شدند. آنگاه در دوم فبروری ۱۹۹۰، دو ماه بعد از ملاقاتم با رئیس جمهور افریقای جنوبی، خبر آزادی “نیلسن مندیلا” توام با تمام زندانیان سیاسی افریقای جنوبی، جهان را گیج و حیرت زده ساخت. “د کلیرک” اعلان کرد زمان برای گفتگو در مورد کشوری تازه فرا رسیده است.

به تاریخ یازدهم فبروری سال ۱۹۹۰از زندان بیرون آمدم. از زمانی که داخل زندان گشته بودم، بیست و هفت سال گذشته بود. راه پیمایی طولانی برای آزادی نزدیک به اتمام می نمود.

شگفت انگیز بود، که خانم دوست داشتنی ام “وینی” را در آغوش بگیرم و چهار فرزند زیبایم را بالغ بیابم و به صدای خنده نواسه هایم گوش فرا بدهم که مرا پدرکلان صدا می زدند!

هر روز خانۀ ما لبریز اشک و لبخند می گشت، هنگامی که دوستانم پس از سالها به دیدارم می شتافتند.

کارهای زیادی بود که باید سر و سامان داده می شد. “انجمن ملی افریقا” و دولت آغاز به گفتگو کردند. گفتگو در مورد صلح و در مورد افریقای جنوبی ایکه به همه ساکنان آن تعلق داشته باشد، از سیاه و سفید.

در ۲۷اپریل ۱۹۹۴میلیون ها جوان و پیر، از خانه ها بیرون ریخت تا در انتخابات اشتراک کنند. برای نخستین بار مردم سیاه پوست در کنار مردم سفید پوست برای دادن رای درافریقای جنوبی ایستادند. آن روز روزی فوق العاده بود.

در می ۱۹۹۴من “نلسن مندیلا”نخستین رئیس جمهور “افریقای جنوبی” گشتم که در فضای “دموکراسی” با رای قاطبۀ مردم انتخاب گشته شود. در این زمان هفتاد و پنج سال عمر داشتم. راه پیمایی طولانی به سوی آزادی به پایان رسید.

اما راه پیمایی تازه آغاز گشت، راه پیمایی برای اعمار افریقای جنوبی جدید. ما باید دست های خود را به همدیگر می دادیم و اعلان می داشتیم که ما یک مملکت هستیم، یک ملت، یک مردم. مردمی که در کنار هم به سوی آینده راه می پیمودند، آینده ایکه در آن مردمانی با رنگ های گوناگون می آموخت تا در کنار همدیگر با هم آهنگی در صلح و صفا زیست کند.

“پس از تجربۀ فوق عادی مصیبت بشری دیرپای، باید جامعه ای اجتماعی تولد بیابد که بشریت به آن افتخار کند.”

پروین پژواک/پراگ/2011-11-11

اگر دوستی بتواند در تلفظ بهتر اسمای خاص موجود در این کتاب کمک کند، با تشکر پذیرفته خواهد شد.

Nelson Mandela, Long Walk to Freedom, The official picture book of his bestselling autobiography, Abridged by Chris Van Wyk, Illustrated by Paddy Bouma

South Africa, Xhasas, Zulus, Tswanas, Mvezo, Eastern Cape, Thembu, Rolihlahla, Qunu, Europeans mission school, Christianity, English, Chief Jongintaba, Mqhekezweni, Uncle Jongi, Great Place. Justice, Clarkebury boarding school, Healdtown, Fort Hare University, Sothos, Zulus, Tswanas, Oliver Tambo, Student Council, Johannesburg, Alexandra township, Walter Sisulu, Orlando West, Soweto, Evelyn Mase, Thembekile, Makgatho, Makaziwe, African National Congress “ANC”, ANC Youth league, apartheid, black, colored, white, Indian, Defiance Campaign, Congress Alliance, Freedom Charter, Winnie Madikizela, Zenani, Zindzi, Sharpeville, Umkhonto we Sizwe, The spear of the
Nation, David Motsamay, Robben Island, Cape Town, Denis Goldberg, “Release Mandela” campaign, Pollsmoor prison, Victor Verster, de Klerk

 

Leave a comment

Your email address will not be published.


*