من و گنجشک و باد

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

من و گنجشک و باد

با گندم و آفتاب و آب

دوستیم

و پاک می کنیم

هر آنچه در آن آواز و حرکت نیست

رنگ شاد برکت نیست.

 

در فصل آبی عمر انسان

آن دم که هنوز می شود به آسمان دست کشید

و ستاره ها را از آب حوض چید

و ماهی های سرخ را از درخت سیب

وسیب ها را در آسمان کارید

آن دم که هر چیزی نام و رنگ و جای خود را

به دیگری قرض می دهد

می توان گلی را دید که با بال پروانه پرید

از زینه های رنگین کمان به پشت بام ابرها رسید

و چون باران بارید…

من و گنجشک و باد

می پریم از فراز هر آنچه که آزادی را قفس می سازد

و زنده گی را عبث می سازد.

 

از عمر مادرم

که در آتش آشپزخانه خاکستر می گردد

از نام پدرم

که صرف در خانهء حاضری دفترش باقیست

از تلاش برادرم برای بدست آوردن پول

از رنگ های تیزی که خواهرم به صورت خود می مالد

از نصیحت زن همسایه

از سنگ های ترازوی سبزی فروش

از نانوا که نان را به مردم می فروشد

و گندم را شرمنده می سازد

از نل سرکوچه

که آب را به ساعتی در روز خلاصه می سازد

از میوه فروش

که پای های خرش زیر بار گران لرزان است

از ملای مسجد

که تصور مهربانی خدا برایش سخت

و تصور قهر خدا برایش آسان است.

 

در فصلی که مکتب نیست

و حتمی نیست دو جمع دو چهار شود

و اعداد خواب ترا آشفته نمی کند

و حروف الفبا چون اصوات موسیقی آزادند

رنگ ها نام ندارد

روزها شام ندارد

شیشه ترسان از سنگ نیست

زمین برای ما تنگ نیست

رها کردن هر پوقانه سفری به ماه است

آب دادن به هر گیاه سلامی به خدا است

پدر نخستین آدم و مادر خود حوا است

در فصلی که هنوز دندان های شیری ات را داری

و طعم شیر پستان های مادرت را بیاد می داری

تفاوت میان پسر و دختر را

جز در کوتاهی و درازی موی شان نمی دانی

شبنم برایت تصویر دریاست

اکسیجن و نور و نسیم چون شاخهء درختان

میان انگشتان دستان ماست

من و گنجشک و باد

گرداگرد زمین با هم مسابقه می گذاریم

بال ها و نیرو و پای های خود را

به همدیگر هدیه می دهیم

و دوست می داریم

دوش را

پرش را

وزش را

سرود کلام را

و دوست می داریم

تپش را

رویش را

بارش را

درود سلام را…

 پروین پژواک/پشاور/1372

Leave a comment

Your email address will not be published.


*