برج عاج

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

ریچارد پال ایوانز با همان استادی و فرزانگی که سایر کتاب های خویش را برای اطفال به رشته تحریر آورده است، این بار نیز داستانی زیبا و ساده راجع به فروتنی را به ما باز می گوید. کتاب های او با نام های شمع کریسمس، چرخ فلک، رقص و دوربین کوچک دارای تیراژ بلند در بازار فروش و برندهء جایزه جهانی “بهترین قصه گو” و “کتاب سال 1988 مادران امریکا” گشته است. او پول فروش تمام کتاب های اطفال خویش را به “خانه جعبهء کریسمس” اعانه داده است.

بنیاد The Christmas Box House کمک های خیریه خویش را وقف پناهگاه برای اطفال نموده است. کودکان و اطفال بی پناه که مورد آزار بزرگسالان قرار گرفته، حقوق مدنی و انسانی ایشان پایمال گشته است و در بیشتر اوقات بین دفاتر پولیس، داکتر، وکیل و کارشناس امور خانواده دست به دست شده اند، در این پناگاه تا یافتن خانه و والدین جدید آسایش خاطر و تسلی می یابند. این بنیاد با والدین علاقمند به گرفتن فرزندی، وکیلان مدافع حقوق کودکان، محکمه و دفاتر دولتی به تماس است تا خدمات بهتر را برای اطفال و نوجوانان مواجه با خطر فراهم سازد. برای دادن اعانه و یا معلومات بیشتر راجع به این بنیاد می توانید به آدرس ذیل مراجعه کنید: www.richardpaulevans.com

thetower1

برج عاج

زمانی مردی جوان می خواست بزرگ و مهم جلوه کند. اما او نمی دانست چگونه تبدیل به شخصی با عظمت گردد. او نزد کهن سال ترین مردی که در قریه کوچک شان زیست می کرد و به اعتبار همه گان شخص دانا بود، رفت و پرسید: چگونه می توان مهم بود؟

مرد کهنسال پاسخ داد: برای اینکه مهم باشی، باید همه به تو بنگرند.

مرد جوان سخنان مرد کهنسال را نزد خود سنجید، آنگاه به خانه رفت و برای خود چهارپایه ای ساخت که بتوان بالای آن ایستاد. او چهارپایه خود را به مرکز قریه برد، بر میدان گذاشت و بالای آن ایستاد. او با خود فکرکرد، حالا همه باید به من ببینند. ولی تمام مردم به او توجه نکردند. مردی بسیار قد بلند از آنجا گذشت. مرد جوان با مشاهده او با خود گفت: من باید چهارپایه ای بلندتر برای خود بسازم.

او تیری از نی هندی* را اره نموده و به پایه های چهارپایه خویش علاوه کرد. اکنون او فرق سر دهاتیان را دیده می توانست. او همانگونه که از بالا به مردم می دید گفت: اکنون من از آنها برتر هستم. آنها باید به من ببینند.

صدایی باریک گفـت: نه من!

او به اطراف خود دید. دختری کوچک از پنجرهء پاگودا*، بتکدهء قریه به او خیره شده بود.

مرد جوان با خود گفت: این چهارپایه به درد نمی خورد. من به یک برج ضرورت دارم. برجی بلندتر از هر ساختمان که تا اکنون در قریه ساخته شده است.

 

او برای ساختن برج شروع به کار کرد. او درخت های جنگلی دست نخورده را قطع کرد و چوب هایش را بالای تپه انتقال داد. او هر روز از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب به صورت دوامدار و طاقت فرسا به کار پرداخت. او برای دیدار خانواده و دوستان خویش وقت نداشت و نه فراغت آن را داشت که هنگام غروب آفتاب در کرانهء دریا قدم بزند. هرگاه کسی نزدیک او می آمد، او می گفت: مزاحم من نشو. من مصروف ساختن برج هستم.

سرانجام همه او را تنها گذاشتند.

پس از گذشت چندین فصل مرد جوان ساختمان برج را به پایان رسانید. برج مستقیم و بلند در هوا، بالای قریه قد کشیده بود. برج از پاگودا، بتکدهء اژدها بلندتر بود و حتی از قصر امپراطور در سرزمین شمال بلندتر می نمود. مرد جوان بسیار خسته شده بود اما از نتیجه کار خویش خشنود بود و با خود می گفت: اکنون همه باید به من ببینند. من بزرگترین مرد روی زمین هستم.

بالای برج تنها گنجایش یک شخص را داشت و مرد جوان به زودی خود را تنها یافت. او با خود گفت این اهمیت ندارد و مردان بزرگ اغلب تنها راه زده اند. برعلاوه او به خود قناعت داد که چرا مردی عالی چون او با مردمی که از او پست تر هستند، به تماس باشد؟

روزی پرنده یی حین پرواز مرد جوان را بالای برج دید. پرنده پایین آمد، روی زانوی او نشست و پرسید: تو در این بالا چه می کنی؟

در حالت عادی مرد جوان چنین پرنده یی معمولی را از خود می راند، ولی او امروز به طور خاص احساس بیکسی می کرد و مصاحبت با پرنده را غنیمت شمرده، جواب داد: من مردی بزرگ هستم.

پرنده گفت: پس که اینطور! مردان بزرگ انسان های غیرمتداول و نادر اند. من همیشه می خواستم یک مرد بزرگ را ملاقات کنم. بگذار ترا خوب ببینم.

پرنده دورادور مرد جوان پرواز کرد و دوباره بر زانوی او نشست: مرا ببخش ازینکه چنین می گویم، ولی من هیچ تفاوتی میان تو و انسان های دیگر نمی بینم. چه ترا از آنها بزرگتر می سازد؟

مرد جوان از خود راضی با خودبینی لبخند زد. او انتظار نداشت که یک پرنده موضوعاتی از قبیل عظمت مردان را بداند. پس گفت: بگذار به تو توضیح بدهم. من بسیار بزرگتر و برترتر از دیگران هستم. آنها همه باید به من ببینند.

او به پایین به مردم قریه اشاره کرد و گفت: ببین آنها از اینجا چقدر کوچک هستند.

پرنده گفت: همینگونه معلوم می شود، اما… ممکن است برای آنها از آنجا تو نیز کوچک معلوم شوی.

برای دقایقی مرد جوان سرگشته و حیران گشت، بعد گفت: اهمیت ندارد. من برتر از همه آنها هستم. هنگامی که آنها با حیوانات در کشتزارهای پست خویش می خزند، من در بالای سر آنها میان ابرها نشسته ام.

پرنده گفت: به راستی که تو بسیار بلند هستی. اگر بلغزی، فاصله بسیار از زمین داری!

مرد گفت: من نخواهم افتاد. برج من قوی است، آنقدر که مانندش در سرتاسر قلمرو پادشاه دیده نشده است.

با گذشت زمان…

پرنده چنین گفت و ادامه داد: همه برج ها سقوط می کند.

مرد اخطار پرنده را اهمیت نداد. او فکر کرد بزرگتر از آن است که به گفتار پرنده یی معمولی اعتنا کند. پرنده گفت: شاید همانگونه که تو می گویی، شخصی بزرگ باشی، مگر من کسی را می شناسم که از تو بزرگتر است.

مرد چشمان خود را به پرنده دوخت: این شخص کجاست؟

پرنده گفت: او زنی پیر است. او دور در آن پایین ها زندگی می کند. او هیچگاه نمی تواند بر برجی چنین بلند بالا شود، ولی حتی ما پرنده ها به او به چشم احترام می بینیم.

نیشخندی غضب آلود از چهرهء مرد جوان گذشت و گفت: من حماقت ترا دریافتم. اگر در آن پایین ها است، چگونه می توان به او به چشم بالا دید؟

پرنده جواب داد: من نمی توانم این را توضیح بدهم، ولی این حقیقت است.

مرد جوان خشمگین شد و پرسید: در کجا من این زن را می توانم بیابم؟

– آنجا که بستر دریا وسیع می شود، سنگی بزرگ است که برای نشستن مناسب می باشد. هنگام طلوع آفتاب تو او را در آنجا خواهی یافت.

پرنده چنین گفت و به دورها پرید.

کلمات پرنده آسایش مرد را برهم زد. او تصمیم گرفت تا آن زن را به چشم خود ببیند. فردا صبح وقت از خواب برخاست و قبل از آنکه آفتاب بر کوه های شرقی طلوع کند، از برج خود پایین آمد. هنگام طلوع آفتاب او زن را در محلی که پرنده گفته بود، یافت. حیرتزده شد از اینکه دید او زنی کوچک اندام، پیر و خشکیده است. لباس او فرسوده و غریبانه بود. با آنهم زن با دسته ای از پرنده گان محاصره شده بود. زن از قرص نان خویش آنها را تغذیه می کرد.

مرد جوان به زن پیر گفت: شنیده ام تو شخصی بزرگ هستی.

زن به او دید اما جواب نداد. او توته ای دیگر از قرص نان خویش جدا کرد و بر زمین ریخت.

تو نمی توانی بزرگ باشی.

مرد چنین گفت و ادامه داد: جز این پرنده های کوچک… هیچ کس به تو نمی بیند.

زن پیر جواب داد: اهمیت ندارد.

مرد بادی به سینهء خود انداخت و با خودنمایی پرسید: در مورد آن مرد بزرگ بر بالای برج چه می دانی؟ البته که تو درمورد او شنیده ای.

زن جواب داد: خواه او بزرگ باشد یا کوچک، من نمی دانم … ، اما دلم به حالش می سوزد.

دلت می سوزد!

مرد فریاد زد و ادامه داد: چگونه تو می توانی بر حال مردی ترحم کنی که همه به او می بینند؟

– من دلم به حال او می سوزد، چون فکر می کنم او باید بدبخت باشد. او زنده گی خود را در جایی سپری می کند که سرد و تنها است. بر اساس تجربه ام کسانی که برای خود چنین برج هایی می سازند، از صعود بر آن و یا رفعت آن لذت نمی برند. آنها تنها می خواهند برتر از دیگران باشند. چنین اشخاص همیشه تنها می مانند.

مرد در پاسخ خلاصه گفت: برای بزرگ بودن این بهای کوچک را باید پرداخت.

زن پرسید: چگونه تو می دانی که آن مرد بزرگ است؟

– برای اینکه همه می توانند او را ببینند. این او را بزرگ می سازد.

– اینکه به تو ببینند و اینکه تو بزرگ باشی، هر دو یکی نیست.

مرد گفت: من نمی توانم بفهمم.

زن گفت: برای اینکه بزرگ باشی، این نیست که دیده شوی، بلکه دیگران را درست دیده بتوانی.

زن آخرین توتهء نانش را به پرنده ها ریخت، سپس رو به مرد کرد و ادامه داد: برای اینکه بزرگ باشی، این نیست که بالاتر از دیگران باشی، بلکه کسی دیگر را بالاتر از خود کشانده بتوانی.

مرد به سختی و به مدت طولانی در مورد این کلمات اندیشید و گفت: تو سخنان عجیب و غریب می گویی.

زن گفت: ممکن است، ولی من سالخورده تر از آن هستم که دروغ بگویم.

 

مرد دور خورد و رو به برج به راه افتاد. همانگونه که قدم می زد به گروهی از اطفال رسید که بازی می کردند. او از بالای برج خود نمی توانست صدای خندهء اطفال را بشنود، پس ایستاده شد تا آن را بشنود. آنگاه متوجه شد پسرکی بر درخت جدا از دیگران نشسته است. پسرک غمگین به نظر می آمد. مرد پرسید: چرا تو با دیگران بازی نمی کنی؟

پسرک گفت: من بیشتر خوش دارم که بالاتر از آنها بر این درخت بنشینم.

– اما چرا؟

– برای اینکه بهتر است من بالای سر آنها باشم.

پسرک چنین گفت و به برج مرد در بالای تپه اشاره کرد: روزی من برجی مثل برج بالای تپه خواهم ساخت. آنگاه خوشحال خواهم بود.

مرد به راه افتاد که برود و خطاب به پسرک گفت: نه، آنگاه تو خوشحال نخواهی بود.

مرد به آهستگی رو به برج قدم زد و مدت طولانی به آن دید. برج مستقیم و بلند در هوا میان ابرهای سرد و تنها قد کشیده بود. او به زن کهنسال و آنچه که گفته بود، اندیشید. آنگاه او به پسرک بالای درخت فکر کرد. سپس تبر را برداشت و پایه های برج را قطع ساخت. مرد حیرتزده شد از اینکه برج عظیم به آسانی شکست برداشت و فرو ریخت. او بالای سنگی نشست تا فکر کند.

مردی دهاتی از راه می گذشت. او ایستاد، به مرد و توده چوب های درهم و برهم دید و گفت: من تازه عروسی کرده ام و می خواهم خانه یی برای عروس خود بسازم. این چوب ها می تواند به کار من بیاید.

مرد گفت: بفرما خود را کمک کن.

تازه داماد شروع به جمع آوری چوب کرد. مرد از او پرسید: آیا برای ساختمان خانه ات به کمک ضرورت داری؟ من در ساختن بنا مهارت حاصل کرده ام.

تازه داماد لبخند زد و گفت: تشکر، من از کمک شما می توانم استفاده کنم.

خبر برج فروریخته در قریه پخش شد. در آنجا کسانی بسیار به چوب ضرورت داشتند و مرد چوب برج خود را به طور رایگان به همگان تقسیم کرد بی آنکه دست رد بر سینهء هیچکس بگذارد. بعضی ها از آن چوب آتش برافروختند تا خود و خانواده خود را گرم کنند. بعضی از آن چوب وسایل خانه ساختند، یا اشیای زیبا تراشیدند. حتی مرد گروهی از مردم را کمک کرد تا با آن چوب مکتبی در مرکز قریه بسازند. تمام قریه با هدیهء او تغییر کرد.

هنگامی که مرد آخرین چوب ها را جمع می کرد تا از بالای تپه به پایین تپه انتقال دهد، از دور شنید که مردی دهاتی به دیگری می گوید: ببین چگونه این مرد آنچه را که دارد با سخاوت می بخشد. تو می دانی که مردم در مورد او چه می گویند؟

آن دیگر گفت: چه می گویند؟

– آن ها می گویند که در میان ما به مردی بزرگ زیست می کند.

the tower

خیزران، نی هندی Bamboo

بتکده، ساختمان مخصوص به سبک چین و جاپان Pagoda

The Tower/BY RICHARD PAUL EVANS/ILLUSTRATIONS BY JONATHAN LINTON

/ترجمه پروین پژواک2007-11-07

 

Leave a comment

Your email address will not be published.


*