دیوار سیاه

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

پروین پژواک

دیوار سیاه 

آیا برای شما هم پیش آمده که گاه با تصمیم به آغاز کاری برای تان بگویند: محیط کوچک است. تو بزرگی. تو در محیط نمی گنجی. کوچک شو!

و شما در دل بگویید: ای کاش به محیط بگویند تو کوچکی. در تو راستی نمی گنجد. بزرگ شو!

هنگامی که خواستم بر دیوارهای شفاخانه برای اطفال رسامی کنم، چنین حالتی برای من رخ داد. تعطیلات اجباری خسته کن شده بود. راکت و هاون همه روزه در شهر منفجر می شدند و ازینرو مکاتب و دروس پوهنتون کابل در وسط تابستان رخصت بود. از آنجا که محصلسال پنجمطب اطفال بودم، خواستم به شفاخانۀ نزدیک خانۀ ما بروم و دواطلبانه به کار عملی بپردازم.

روز اول که داخل عمارت بزرگ شفاخانۀ صحت طفل ایندراگاندی شدم، پیش از اینکه بوی مخصوص شفاخانه مشامم را بیازارد، بوی تیز ولی خوشایندی به استقبالم شتافت، بوی رنگ… آنهم رنگ روغنی! به دیوارها دیدم. آری دیوارها تازه رنگ شده بود. با وجودی که رنگمالی باعث نشده بود تا دهلیزها و زینه ها جارو و تکۀ تر بخورد و هم دلیل آن نشده بود که پنجره های خاک آلود شسته شود و با آنکه شیت شال بسترهای بیماران همچنان چرک بود و حتی چپن های داکتران هم سفیدی پاکیزۀ چپن داکتر را نداشت و نسبت بی برقی پیهم اتوی خوبی نخورده بود، اما با اینهمه شفاخانه به طوری دلپذیر گشاده رو شده بود. مانند کودکی به نظر می رسید با لباس های پاره و موهای شانه نخورده که صورتش را خوب با آب سرد شسته باشد، تا حدی که گونه هایش سرخ شده و با لبهای تر لبخند بزند!

بوی رنگ که بهتر است آن را عطر رنگ بنویسم باری من شادی آور است. خبر از آبادی و پاکی و نو شدن می دهد و از بوی های کهنه و تنبل و مخرب فرق دارد. در چنین عطری گل فکری آسانتر از نقاشی بالای دیوارها در سرم نمی توانست بشگفد.

به اولین آشنایی که رسیدم یکی از دوستانم و داکتری جوان بود. هرچند پسری جدی و خشک بود، اما طبیب خوب شمرده می شد و به اطفال دلسوزی داشت. نظر خود را با او در میان گذاشتم. دست هایش را در جیب چپنش گذاشت و گفت: بیهوده است.

– چرا؟

– زیرا برای تو هیچ فایده ندارد. بهتر که عوض ضیاع وقت به دروس و کار عملی ات بیشتر توجه کنی.

سرخ شدم و گفتم: درست می گویی ولی کار کردن در محیطی زشت…

حرفم را قطع کرد: خوب که چی؟

– آیا برای تو زیبایی و زشتی یکسان است؟

آزرده خاطر از پشت عینک هایش مرا دید، آهی کشید و گفت: نی اینطور نیست. ولی وقتی ببینی در شفاخانه حتی الکول نیست…

اینبار من حرفش را قطع کردم و گفتم: من آنچه را می بینم که است و اکنون رنگ فراوان است.

دستش را با اعتراض در هوا تکان داد: تو چرا اینقدر ظاهربین هستی؟ تا دو سه سال دیگر باز رنگ دیوارها کهنه خواهد شد و با رنگمالی جدید رسم های تو از بین خواهد رفت.

می دانستم منظور مرا نخواهد فهمید اما با اصرار گفتم: ولی برای من همین حالا مهم است. همین حالا باید دیوارها زیبا باشد.

اینبار دستش را با بیحالی در هوا تکان داد و از من جدا شد. در اتاق ستاژران چپن سفید خود را پوشیدم و در اتاق های بیماران به گردش پرداختم. هنگامی که به کودکان می دیدم، خاطره یی را بیاد آوردم. در خزان هنگامی که پدرم آخرین گلهای زیبای باغ را چید و در گلدان اتاق نشیمن گذاشت تا آنها را از سرمای شبانه یخ نزند، آن گلها مرا بیاد چیزی می انداخت، ولی نمی دانستم چی. اکنون با اندوه و محبت می دانستم که آنها مرا بیاد تولد کودکان ما در موسم جنگ می انداخت! و در این دم باری دیگر با تمام وجودم احساس کردم که زندگی باید همین حالا زیبا باشد و کوچکترین لحظات گذران و جاری موجود باید با احساس زیبایی و مهر آمیخته باشد.

***

اولین روزی که پطلون کاوبای کهنه و بالاتنۀ کهنه تر و بوت های که باید مدتها قبل دور انداخته می شد ولی گویی من آنها را برای امروز نگهداشته بودم، پوشیدم و با دست های آلوده به رنگ تذکرۀ آهنی کهنه را با قوطی های رنگ و برس بر سر آن تق و تق کنان در دهلیزهای شفاخانه به پیش راندم، هنوز این خوشبختی باورم نمی آمد. از نگاه های حیرتزدۀ مردمان موجود در شفاخانه لذت می بردم و می دیدم بازیگوشی که مانند کودکی شادمان همواره در من پنهان بود، فرصتی یافته تا از نهانگاه خود بیرون پریده و آزادانه در کنارم به جست و خیز بپردازد.

با همکاران خوبی که یافتم، از منزل سوم شفاخانه از اتاق های بیماران بخش جراحی شروع به کار کردیم و در اولین اتاق “مهربانی” را بزرگ و برجسته بر دیوار نقش کردیم. “مهربانی” تصویر دخترکی بود میان گلها و پشک ها و سگها با لبخندی شیرین و گونه های گلگون که تصویر کوچکش را در اتاقم داشتم و هر وقت عصبانی می شدم، دیدارش برایم آرامش می بخشید. “مهربانی” فوری توانست دلهای بیماران و پایوازان و پرستاران و طبیبان بسیاری را با من مهربان و همکار کند.

آن روز عصر هنگامی که سرشار و سپاسگذار سوی خانه می رفتم، بیاد آوردم که از صبح تقریبا چیزی نخورده ام و نه نشسته ام، اما گرسنه و خسته نبودم. تنها تشنگی آزارم می داد. در کوچۀ خلوت بلند بلند با خود گفتم:

آرزوهایم زنده می گردد

نیروی من بی پایان است

به من آب مده

به من نان مده

باز هم چون درختی در دشت

رشد می کنم

ریشه هایم از چشمۀ آرزوهایم

سیراب می شود

امیدهایم آفتاب می شود…

***

در دومین روز بالای تذکرۀ کهنه ایستاده و مشغول رسامی بر دیوار بودم که صدای دخترکی مرا به خود آورد: سر ابر شیشته می تانیم؟

به او دیدم و آنگاه متوجۀ رسم خود شدم. ابری کشیده بودم بزرگ و بر بالای آن دخترکی و آفتابی که سوی دخترک لبخند می زد. به یاد آوردم اولین شکست رویاهای کودکانه ام هنگامی بود که دانستم ابرها تجمعی از گازات اند و مرا بر بالای خود نگه نمی توانند. همواره وقتی به آسمان آبی می دیدم، گمان می کردم با لباس حریری میان ابرهای آسمانی در پروازم و میان امواج ابرها با نرمش تاب می خورم. کسی که باورم را به ابرها شکستاند، شاید می خواست زمین را زیر پایم محکمتر بسازد، ولی از آن دمی که آسمان زیر پایم خالی شد، زمین نیز برایم لرزان گشت.

سوی دخترک دیدم و پرسیدم: تو چی فکر می کنی… می تانیم؟

گفت: ها… مه فکر می کنم ها!

با حسی خوش گفتم: پس خوب بیبی، مه هم در حقیقت تو را سر ابرها کشیدیم.

با چشمان سیاه زیبایش که مژه های انبوه و دراز داشت، با شک سوی رسم دید و گفت: خی چرا موی هایش کوتاه اس؟

خندیدم و با رنگ سیاه برای دخترک بالای ابر مانند دخترک بیمار بالای بستر دو چوتی سیاه بافتم و پرسیدم: درست شد؟

اطفال بستر در دو چپرکت دیگر به اعتراض پرداختند: پس ما چی؟ پس ما کجا هستیم؟

به جاروجنجال آنها می دیدم و لبخند می زدم.

شب خوابی جالب دیدم. خواب دیدم با دخترکی که دو چوتی باریک سیاه دارد، بر ابری بزرگ و سپید نشسته و در آسمان آبی شناور هستم و از اینکه ابر جاری و لطیف مرا چون تکه پاره یی ناچیز به زیر نمی افگند، احساس سربلندی دلپذیری می کنم. سپس نمی دانم از کجا گویی از آسمان دختران و پسران بسیاری که چهرۀ آشنای بیماران کوچک مرا داشتند، آمدند، دورادور ابر ما حلقه زدند و به خواندن ترانه پرداختند. چشمان آنها می درخشید و با دهان های خندان شان خوب معلوم بود که درد و ناراحتی از تن های کوچک شان گریخته بود. ابر به زمین نزدیک شد. ما همه بازی کنان و یکی دیگری را تیله کنان با نرمش بالای سبزه های نرم پریدیم. آنگاه ابر لبخندی زد و بارید. باران زیبایی به شکل قطره های رنگ برای من و هدیه های بیشمار گل و چاکلیت و بیسکیت و میوه برای اطفال… قطره های رنگ را چیدم و در قوطی های ریختم. عطر رنگ روغنی در فضا پیچید و از خواب بیدار شدم. صبحی روشن بود. پارچه ابری از پنجره سویم لبخند می زد. گویی همین لحظه از خوابم بیرون پریده و به آسمان برگشته بود.

***

در اتاق بزرگ که بسترهای زیاد داشت، با دو پسر محصل طب که حاضر شده بودند مرا کمک کنند، خواستیم رسمی بزرگ بکشیم. پسرها به رسامی گدی پران علاقه نشان دادند. گدی پران بزرگ با چهار رنگ کشیدند و دنبالۀ درازش را با فیته های کوچک تزئین کردند. من که نمی توانستم پسرک ها را خوب رسامی کنم، انجام تار گدی پران را به دست دخترکی دادم.

رسم گدی پران توجه تماشاچیان کوچک ما را خوب جلب کرده بود. پسرها به شوق آمده بودند. پسرکی که مدتی کم از بستری شدنش می گذشت، چه هنوز می شد جای بریدگی تارهای شیشۀ چرخۀ گدی پران را در انگشتان دست راستش یافت، از جایش نیم خیز شده و گفت: هی گدی ره چرا دختر ده هوا بلند کده؟

پسرک چپرکت پهلویش لب هایش را تابی داده و گفت: دختره همیقه بس که چرخۀ تاره ده دست بگیره.

آنچنان که آرزو داشتم، مقاومت در میان دختران دیده شد و دخترکی تند گفت: چرخه ره خودت بگی!

دوست داکترم که از دهلیز می گذشت، متوجه رسم شد. داخل اتاق آمد، دستها را به کمر زد و گفت: ام… م گدی پران! داکتر صایب ها نمیشد که بر اینها چیزی آموزنده تری رسم می کدین؟ واقعات از بام افتادگی و موترزدگی ناشی از سر به هوا بودن با گدی پران، در شفاخانه کم نیس.

عصبانی شدم. انسان همیشه متوجۀ بالاها بوده است. انسان همیشه پرواز را دوست داشته است. اطفال با فرستادن گدی پران ها و پوقانه ها به آسمان همواره روح خود را پرواز داده اند. البته برای این بازی لب بام و میان سرک ها خطرناک است، ولی باید میدان های مساعد برای بازی را ایجاد کرد، نه اینکه گدی پران این پرندۀ ساخت دست انسان را از کودکان گرفت.

خوشبختانه احتیاجی به مداخلۀ من نشد. پسرکی که انگشتان دست راستش را تار شیشه برده بود، دستانش را با تمسخر در هوا تکان داد و گفت: تار شیشه خورده اش دست را می بُره اما از بام تیله نمیته. هر کی افتاده سرچرخی داشته!

پسرک چپرکت پهلویش در حالیکه به پانسمان بطن مجروح خود دست می کشید، گفت: داکتر صایب راس می گه. گدی خطر داره. چیزی آموزنده مثل هاوان یا راکت بکش!

مریضی از زیر لحاف با صدای زیری که باعث خندۀ همه ما شد، بی دلیل گفت: برایش بادنجان رومی بکش!

دوست داکترم که اینک دستهایش به دو سوی بدنش بلاتکلیف آویخته بود، چون بادنجان رومی سرخ شد و چون راکت از اتاق بیرون پرید و خدا می داند که بالای کدام نرس یا پایواز مریضی مانند هاوان منفجر شده باشد!

***

فردا چون برای بازرسی رسم به آن اتاق بزرگ رفتم، رنگ خوب خشک شده بود و فقط از چشمان دخترک قطره یی رنگ سیاه سرریزه کرده بود. پسرک با انگشت با تار بریده شده اش سوی رسم اشاره کرد و به من گفت: مثلی که تار دست دختر جان را بریده که گریه می کنه!

دوست چپرکت پهلویش با او به خنده پرداخت. اما همان دخترکی که دیروز جواب آنها را داده بود، مرا سوی خود خواند و با چشمان درخشان برایم پچ پچ گویان گفت: مه دیشو خو دیدم که همی گدی پرانه به هوا بلند کدیم.

حس رضایت قلبم را سرشار ساخت از اینکه رسم دیوار توانسته است دخترکی را در عالم رویا همرایی کند. همانگونه که به صدای راکتی که در دوردست ها منفجر می شد، گوش می دادم با خود اندیشیدم اگر دیوار همانطور خالی و سفید می ماند که تا دیروز بود، چه رویایی را برای کودک بیمار آفریده می توانست؟

آهسته سوی پسرها اشاره کردم و به شوخی پرسیدم: چرخۀ تار گدی پران را کی گرفته بود… آنها؟

دخترک گلگون شد و گفت: نی… شما گرفته بودین.

احساس نیرو و شادمانی عجیبی کردم. راه یافتن به خواب و رویای اطفال مانند آغاز کردن زندگی نو دلپذیر و هیجان انگیز است.

***

به زودی کارم سروسامان بهتر یافت. با برس ها و طرز استفاده از رنگ ها آشنا شدم. در هر اتاق که به رسامی می پرداختم، اطفال علاقمندی که می توانستند راه بروند و اجازۀ حرکت را داشتند، به همان اتاق می آمدند، بالای این بستر و آن بستر می نشستند و شنیدن تبصره های آنها خوشایند بود. آنها معمولا در بارۀ اینکه رسم اتاق آنها خوبتر و مقبولتر از اتاق های دیگر است با همدیگر به گفتگو می پرداختند.

آنروز مشغول کشیدن گلها بودم که صدای ضعیفی با اعتراض گفت: چرا ایقه گُل می کشی؟ گُل خو خورده نمی شه!

به طرف صدا دور خوردم. دختری لاغر و رنگپریده بود. پرسیدم: پس چی بکشم؟

به یک نفس جواب داد: سیب، کیله، انگور… و آب دهن خود را فرو برد.

سوزش قلبم را احساس کردم. آیا چقدر وقت گذشته بود و این دخترک میوه نخورده بود؟ توجۀ دیگران نیز به خوردن جلب شد. فرمایش ها شروع شد: راس می گه میوه بکش. تربوز… خربوزه…

– ناک هام

– شفتالو، زردآلو… باش تو… همو چی اس؟ همو سرخ سرخ… خو خلاصه آلو!

اطفال به حافظه های خود فشار آورده و نام میوه های را که خورده و نخورده بودند، به زبان می آوردند. فقط پسرکی محجوب که مرا در هر اتاق با چوکی چرخه دار همرایی می کرد و همواره بودنۀ کوچک و پر ریختۀ را در دست داشت، با کمرویی سویم لبخند زد و سری تکان داد: خیال دکان میوه فروشی کدن!

با رسم اولین سیب دانستم که اشتباه کرده ام. تبصره ها توام با آب دهن قورت کردن ها شروع شد: چه سیبی سرخ! شیرین اس.

– نی ترش اس. هنوز او بالایش سبز می زنه.

– یک سیب زرد هام در پالویش مزه دار می شد.

– اوهو! یک سیبه کی دیده که باز دو سیب…

– مه دلم سیب می شه… مادر برم سیب بخر!

حتی کودکی شروع به گریه کرد. مادران با رنگ پریده و چشمان ناراضی سویم می دیدند. کاش درخت سیب بودم و همین الان بار سیب خود را درون اتاق می تکاندم. کاش باغ سیب بودم و الان دخترکان و پسرکان از شاخه هایم بالا می رفتند و میوه های پخته را می چیدند… کاش… اوه از رویا که بگذریم، چطور است برای اینها سیب بخرم؟ راستی سیب کیلوی چند است؟

***

از دهلیز به سرعت می گذشتم و می خواستم برای استراحت به اتاق ستاژران بروم که گریۀ پسرکی توقفم داد. پسر تا کمر برهنه بود و تنش طوری سوخته بود که دیدارش آزاردهنده بود. خواهرش که دخترکی زیبا و یکی دوسال بزرگتر از پسر بود به پاسخ نگاهم گفت: خاله جان نعمت می ترسد. نعمت ترسندوک است. گریه می کند، هیچ مرد نیست.

مریضان و اقارب شان اکثر مرا خاله می گفتند. هیچ باور شان نمی آمد من محصل طب باشم. وقتی به آنها می گفتم که تا چند سال دیگر داکتر خواهم شد، با دریغ می گفتند: راستی؟ کاشکی نی! برای آنها داکتر شدن مساوی بود با بی تفاوت شدن.

در این اثنا پسرک سراپا سوختۀ دیگری با چوکی چرخه دار از اتاق پانسمان بیرون آورده شد. پسرک در حالیکه تمام تن نحیف و برهنه اش می لرزید، خطاب به نعمت گفت: نیمت برو… نترس… هیچ اوگار نمی شی.

از تسلی کودکانه و دردناک او اشک به چشمانم آمد. دست لرزان نعمت را گرفتم و گفتم: نوبت پانسمان تو اس؟ بیا امروز مه همرایت می رم.

شنیده بودم در اتاق پانسمان سوختگی ها پرستار جاپانی به این کار طاقت فرسا مشغول است وچنین بود. در دل به او آفرین گفتم. آخر دل می خواهد تمام روز به بدن های کوچک کباب شده نگاه کردن که در هنگام پانسمان اشک می ریزند و از نهایت سوزش و عذاب دست هایت را محکم می گیرند و می نالند: داکتر صایب بس است. به خدا مُردم. داکتر صایب آستا آستا دوا بمال.

بلی دل می خواهد که خود با آنها گریه نکنی و قیافۀ خشک و جدی بگیری و فریاد بکشی: آرام باش! شور نخور! سوزش می کنه… اینه به ما… خی چی کنه؟ بس اس، چُپ شو اگه نی پوستته قیچی می کنم!

در جریان پانسمان برای اینکه فکر نعمت را مشغول کرده باشم، پرسیدم: در مکتب هستی؟

نعمت به مشکل لبش را از زیر دندان رها کرد و نالید: آ…ها.

سپس قیافه اش جدی شد و با افتخار گفت: صنف هفت.

گفتم: آفرین! صنف هفت… هیچ فکر نمی کردم.

لحظاتی سوزش چهره اش را کودکانه ساخت و باز جدی شد: آنهم اول نمره! می خاستم صنف هفتم را امتیان سویه بتم و برم صنف هشت. اما خدا صایب گفت باش که مه امتیانه نشانت بتم و پوستمه سرچپه کشید!

انگشتان دستانش که محکم دستم را چسپیده بودند، محکمتر شدند و ناله اش به هوا بلند شد. سپس از فشار انگشتان کاسته شد و گفت: اما مه همینجا هام کتاب هایمه آوردیم و درس می خانم.

از اینهمه استقامت در تنی کوچک به حیرت افتادم و گفتم: آفرین! آیا در کدام مضمون کمک کار داری؟

چهره اش روشن شد. سویم دید و گفت: در ادبیات دری.

خدا را شکر کردم که نگفت ریاضی و با لبخندی برایش گفتم: مه همرایت کمک خاد کدم.

 

از همان روز دوستی من و نعمت آغاز یافت. او در اتاق سوختگی بستر بود. این اتاق به سوختگی های ناشی از فهشنگ معروف است. بلی همین فهشنگ های سفید و قشنگ. هر طیاره ایکه از فراز شهر ما کابل می گذرد، برای انحراف راکت های زمین به هوا، آزادانه و بی خیال آتش و دود را به نام فهشنگ بر سر مردم می ریزد. همین نعمت که نصف روز مکتب می رفت و نصف روز در ورکشاب برای کمک به پدرش کار می کرد، مشغول شستن پرزه جات موتر در لگن لبریز از آب آلوده با تیل بوده است که فهشنگی در لگن افتیده و سراپای لباس آغشته به تیل او را آتش زده است.

به نعمت که می بینم، هر چند صورتش پوست داده است، ولی در نظرم بسیار زیبا می آید. شاید به این دلیل که قبلا چون خواهرش زیبا بوده و شاید سرسختی و همت او است که چهره اش را جذاب می سازد.

مدتی قبل بخاری در پیشانی ام درست در وسط دو ابرویم برآمده بود. بخار خوب شد ولی لکه اش ماند. ازین بابت غصه می خوردم. خوب آخر کدام دختری است که از چنین چیزی در صورتش خوشش بیاید؟ ولی بعد از آشنایی با این بیمار کوچک لکه و رنج احمقانه را به کناری گذاشتم. حتی به این خاطر شعری سرودم:

در آیینه به داغ پیشانی ام می نگرم

و به هر خار کوچک باغ پریشانی ام…

ای تن رنجدیده

و پوست سوخته

از تو ایمان می گیرم

و تمامی آیینه های ظاهربین را می شکنم

چون اندام زخمدیدۀ برهنۀ تو

باید خویشتن را در آبهای صداقت

نظاره کنم!

وقتی شعر را به نعمت خواندم، شاید چیز زیادی از آن نفهمید ولی خوشحال شد و گفت: ایره بر مه گفتی؟

و از من خواست شعر را در کتابچه اش بنویسم. به فردایش برایم برس رنگمالی کوچکی هدیه داد.

***

صبح زود در دهلیز بزرگ با رئیس شفاخانه روبرو شدم. نگاهی به ساعتش انداخت و آمادگی نشان داد تا با من به منزل سوم بیاید و رسم ها را ببیند. از او ممنون بودم چه پشنهاد مرا در مورد رسامی بر دیوارها پذیرفته بود و اجازۀ استفاده از رنگهای اضافه و موجود در شفاخانه را برایم داده بود. اتاق سوختگی در اول دهلیز واقع شده بود و ما از همانجا شروع کردیم. اتفاقا داکتر جوانی که او را می شناختم، در اتاق بود و با دیدن من و رئیس پنهانی چشمانش را در کاسه سرش چرخاند. رئیس رسمی را که بالای بستر نعمت کشیده بودم، دید، پسندید و از اطفال پرسید: خوش تان آمده؟

اطفال که نسبت سوختگی اکثر برهنه بودند، هر یک بر فراز چپرکت خود گنبدی از چوب داشتند که شال یا تکۀ سفیدی بالایش هموار شده بود و بیشتر روز را زیر خیمه های خود پنهان بودند. بعضی ها سر خود را بلند کردند، لبخندی محجوب بر چهره های شان دوید و زمزمۀ تصدیق آمیز گُنگی برخاستو تا نعمت خواست چیزی بگوید که یقین داشتم نظری مثبت است و باعث سرفرازی ام نزد رئیس شفاخانه خواهد شد، صدای تندی از زیر گنبد سفیدی گفت: نی!

ما به سوی صدا برگشتیم. ریئس پرسید: چرا؟

صدا قاطعانه تکرار کرد: نی که نی!

دوست داکتر جوانم را خدا داد که سرش را سویم تکان بدهد و گویی به شوخی تکرار کند: نی که نی!

تا گوش ها سرخ شده بودم. رئیس سویم لبخندی زد. از آن اتاق برآمدیم و به تماشای اتاق های دیگر رفتیم. جملات مثبتی را که می خواستم بشنوم، شنیدم ولی فکر نه گفتن آن پسرک رهایم نمی کرد. از دست او عصبانی بودم و همزمان از او خوشم آمده بود. فطرت انسان با عصیان آمیخته است. خواهرزادۀ کوچکم که هنوز جز چند کلمۀ محدود نمی تواند بگوید، می دانم بسیار طول خواهد کشید تا بتواند بگوید بلی… ولی از همان شروع آموخته که تکرار کند: نی…نی!

***

تا فرصتی یافتم با وسایل رسامی به اتاق سوختگی رفتم. تقصیر خودم بود. در این اتاق جز نعمت و خواهرش با دیگران آشنا نشده بودم. به دنیای زیر پرده های سفید شان علاقه نگرفته بودم. تذکرۀ کهنۀ آهنی را کنار دیوار، دیواری که مقابل بستر پسرک عاصی بود، جابجا کردم. بر آن بالا شدم و از همان بالا پرسیدم: خو حالی بگو چی بکشم که خوشت بیایه؟

جوابم سکوت بود. دوباره پرسیدم: چی خوشت می آیه؟

غُر زد: هیچ چیز!

توپی رسم کردم و گفتم: توپ فوتبال!

صدایش از زیر پرده مرا به تمسخر گرفت: توپ اس یا کدو؟

گدی پرانی کشیدم و پرسیدم: چطور اس؟

پرسید: چی اس؟

با تعجب به رسم دیدم و گفتم: گدی پران.

خندۀ خشنی کرد و گفت: اوهو اصلا به گدی پران نمی مانه… اصلا به هوا نمیره.

کوشیدم عصبانی نشوم. بایسیکل، موترک، سگ، پشک، ستاره، پرنده، کتاب، سیب و هر آنچه که به خاطر آزرده ام می آمد، چوچه چوچه بر دیوار پیشروی او قطار می کردم و او می گفت: هی چی کشیدی؟ خو… اوه! چه قواره یی! برو برو داکتر صایب خوده ناق مانده نکو. هی دگه چی اس؟

عاقبت بی حوصله شدم و گفتم: هی چیس، او چیس… فقط همی ره یاد داری. تو خودت چیستی؟ یک دفه سرته از زیر خیمه ات بکش و خودت ببین، کور خو نیستی!

اتاق ساکت بود. اطفال همه سرهای شان را زیر پرده کرده بودند. فقط نعمت با رنگ پریده گفت: خاله او…

ولی من به او توجه نکردم و گفتم: تو بان که مه ببینم چی خوش آغا جان می آیه.

و پسرک باز هم غُر زد: هیچ چیز!

از تذکره پایان پریدم، سوی او رفتم و پرسیدم: آخر چرا؟

با ترس و عصبیت چیغ زد: نزدیک نیا! دور برو! چی ده جان مه چسپیدی؟

اما دیر شده بود. من پرده را بالا زده بودم و دیده بودم که… دیده بودم که سرش سوخته بود. موی نداشت و چهره اش، چشمانش، لبانش و نوک بینی اش را آتش بلعیده بود. آیا آنزمان که فهشنگ دیوانه وار از آسمان فرو غلطیده بود، پسرک به آسمان خیره مانده بود؟

نابینا بود و من برای او رسم می کشیدم. دیده نمی توانست و او را نازدانه و بی ذوق می پنداشتم. برای او چه تفاوتی داشت که دیوار سفید باشد یا رنگارنگ؟ برای او که دیواری سیاه و نفوذناپذیر در برابرش ایستاده بود، کدام رنگ می توانست درزی از نور بدهد؟

برس رنگ از دستم رها شد و بر زمین افتاد. پسرک با رنجی طاقت فرسا هق هق گریه می کرد: دور برو… برو… گمشو!

دلم می خواست در پای چپرکتش زانو بزنم. سر بی پوستش را در آغوش بگیرم و های های گریه کنم: برادرکم، چوچه گکم، کودکم!

اما جرات نکردم و حس خفگی چنان گلویم را می فشرد که تنها توانستم با انگشتان متشنج پرده را دوباره بر رویش بکشم. لرزان و گیج سوی در رفتم. اشک و شرم چشمانم را پوشانده بود. راه را نمی دیدم. به دیوارها می خوردم. دیوارها سیاه بود. دیوار سیاه بود.

پروین پژواک/کابل/مجموعه داستان “نگینه و ستاره”

۲۴ دلو ۱۳۶۹

 

Leave a comment

Your email address will not be published.


*