سیمبا “Simba”

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

شام پنجشنبه با سگ کوچک ما “سیمبا” به قدم زدن رفتم و او از چشمم پناه شد.

صبح روز جمعه همسرم جسد یخزده اش را اندکی دورتر از جاده یافت. او را موتر  زده بود.

هنگامی که او را به خاک سپردیم، دو سامان بازی و یک چوب دندان خورده اش را در کنارش گذاشتیم.

بقیه سامان بازی ها، جای خواب و کاسه های نان و آب او را در خریطه ریختم تا دور بریزم. هنگامی که به گردبند و ریسمان رسیدم، نتوانستم این کار را کنم. اگر دیشب این گردنبند را به گردن او بسته و ریسمانش را در دست گرفته بودم، شاید اینک او زنده بود. آیا زمان حیات نباتات و حیوانات نیز چون انسان مقدر است؟

“سیمبا” گردنبندش را دوست نداشت. هنگامی که در درختزار با هم قدم می زدیم، تا گردنبند را از دور گردنش باز می کردم، از خوشی به دور خودش می چرخید. “سیمبا” سگ شکاری بود و می توانست تیزتر از اسپ بدود. برگهای جاری در دست باد، پرواز پرنده ها، جنبش خرگوشی بالای تپه یا گله ای آهو که گاه گاه دیده می شد، کافی بود تا چون برق از کنارم بپرد. تشخیص رنگ شتری او میان برگ های خزان زده مشکل بود. می کوشیدم با رشوه خوردنی او را در دور و برم نگهدارم و هر چند دقیقه او را صدا می زدم: سیمبا، سیمبا، سگک خوب… بیا، بیا!

اینک گردنبند و ریسمان در نظرم مسخره می آمد. ریسمان را بریدم و گردنبند را بر شاخ چوبی بالای مزار “سیمبا” آویختم. زیر لب گفتم: سیمبا، سیمبا، سگک خوب… برو، برو!

بغضی تلخ که گلویم را می فشرد، جای خود را به اشک داغ سپرد. “سیمبا” چون تیری که از کمان بجهد، رها شد. با برگ ها، پرنده ها، خرگوش ها و آهوها هم گام گشت. از بس تیز می دوید سفید شد و با غبار انتهای درختزار آمیخت. ای خدا چرا هیچگاه در زندگی به او نگفته بودم، برو؟ چرا همیشه او را صدا زده بودم، بیا؟

“سیمبا” را دیدم همانگونه که دم کوتاه و گوش های خوشرنگ بخملی اش از شوق و بازیگوشی می لرزد، با چشمان سیاه کنجکاوش در برابرم نشسته و با ناباوری سویم می نگرد. در حالیکه اشک ها لبانم را شور می ساخت، سرم را تایید کنان تکان دادم و به تکرار گفتم: سیمبا، سیمبا، سگک خوب… برو، بدو، بازی کن، برو، برو…

Sunday, January 15, 2012

Leave a comment

Your email address will not be published.


*