خرگوش در جنگل

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

خرگوش خوردترک مادر خود را می شناخت. پدر خود را می شناخت. با پرنده های درخت چنار بالای غار خانه شان آشنا بود. با پروانه هایی که دور و بر باغچه شان می پرید، دوست شده بود. او حتی کرم گلابی رنگ کوچک را که در دیوار خانه شان زندگی می کرد، می شناخت.

اما او می خواست با همه حیوانات جنگل آشنا شود!

***

خرگوش خوردترک تمام اتاق های خانه خود را بلد بود. در باغچه تمام روز چکر می زد. پشت درخت چنار رفته بود. حتی سوراخ میان درخت چنار را نیز بلد بود.

اما او می خواست در تمام جنگل گردش کند!

***

در روزی خوش بهاری که آفتاب می تابید، پرنده ها می خواند، رنگ گل ها می درخشید و حشره ها از این سبزه به آن سبزه می پرید، خرگوش خوردترک پیش مادر خود رفت و با شیرین زبانی پرسید:

مادر جان، آیا می توانم برای قدم زدن به جنگل بروم؟

مادرش که لباس می شست، با دستانی پر از کف یکی از گوش هایش را که پیشروی چشمش آمده بود، پس زد و گفت: تو می بینی که من کار دارم و نمی توانم ترا به گردش ببرم.

خرگوش خوردترک با مهربانی پشت مادرش را ناز داد: مادر جان من نمی خواهم مزاحم شما شوم. من می توانم خودم برای قدم زدن بروم.

مادر خرگوش از لباس شستن دست کشید. انگشت شهادتش را با شدت تکان داد و گفت:

هنوز نی!

خرگوش خوردترک لب های خود را چید و پرسید:

چرا؟

مادر خرگوش یک حباب بزرگ و درخشان صابون را بالای بینی او گذاشت و گفت:

تو هنوز خوردتر از آن هستی که به تنهایی به جنگل بروی.

خرگوش خوردترک نگاهی به طشت پر از قف صابون انداخت و گفت: ولی من کافی کلان شده ام تا شما را در کالاشویی کمک کنم.

مادرش خوشحال شد و گفت:

اگر بخواهی چرا نی.

خرگوش خوردترک لباس های سفید و رنگه را که مادرش جدا نموده بود، با هم گدود کرد.

خرگوش خوردترک صابون را جویید. ایق! مزه ای بد داشت.

خرگوش خوردترک همه پودر رختشویی را در طشت آب ریخت تا کف صابون تیار کند.

خرگوش خوردترک میان روجایی های تر آویخته شده از طناب به بازی چشم پتکان شروع کرد.

مادر خرگوش هر دقیقه مجبور می شد، بگوید: از آب جوش دور شو!

صابون را نجو!

نیل را نچوش!

خود را به لباس های پاک نمال!

عاقبت مادر خرگوش به جان آمد و در حالیکه با دست های پر از کف پیشانی عرق آلودش را پاک می کرد، به خرگوش خوردترک گفت: بس است، بس است! می توانی کمی دور و بر خانه را به تنهایی قدم بزنی، اما بسیار دور نروی!

خرگوش خوردترک از خوشحالی به هوا خیز زد و گفت: به چشم مادر جان!

خرگوش خوردترک تا شروع به دویدن کرد، پایش به سنگی بند شد و افتید. این حادثه اهمیتی نمی داشت اگر سنگ موجود زنده نمی بود! سنگ بقهء خوردترک سر خود را از پناهگاهش کشید و پرسید: با این عجله به کجا می روی؟

خرگوش خوردترک در حالیکه چشمانش لق شده بود، بود گفت: به دیدن جنگل… اما تو کی هستی؟

– من سنگ بقه هستم. من هم می خواهم با تو بروم.

– از آشنایی با تو خوشحال هستم. اما پدرم برایم گفته است که سنگ بقه ها بسیار آهسته راه می روند. وقت من برای دیدن جنگل بسیار کم است و نمی توانم پا به پای تو راه بروم.

– برو… بخیر بروی. مادرکلانم برایم گفته “آنکه آهسته می رود، همیشه می رود”. تو هر قدر تیز بروی، من باز به تو خواهم رسید.

خرگوش خوردترک باز به دویدن پرداخت. این بار سینه به سینه با راسوی بدبوی تکر کرد. راسوی خوردترک خود را با ادب به کناری کشید و پرسید: با این عجله به کجا می روی؟

– به دیدن جنگل… اما توکی هستی؟

– من راسوی بدبوی امریکایی هستم.

خرگوش خوردترک سرخ شد، نگاهی به خط سفید پشت و دم راسو انداخت و گفت: از آشنایی با تو خوشحالم. اما پدرم گفته است که…

راسوی بدبو خندید و گفت: نترس. من همیشه بوی بد نمی دهم، مگر هنگامی که لازم باشد.

سنگ بقه خوردترک که تازه به آن دو رسیده بود، گفت: از دو همراه، سه همراه بهتر است. با ما بیا.

خرگوش خوردترک باز به دویدن پرداخت. این بار چون آهسته تر می دوید، خارپشتک خوردترک را که سمارق می چید، دید و گفت: وای تو باید خارپشتک باشی!

– بلی، ولی تو کی هستی؟

خرگوش خوردترک حیران شد و پرسید: چطور تو مرا نمی شناسی؟ مگر هیچ وقت از خانه ات بیرون نشده ای؟ ببین… دو گوش دراز، دو دندان سفید…، دو پای چالاک…

خارپشت خوردترک با حیرت سر خود را خاراند. خرگوش خوردترک با بی صبری چیغ زد: هنوز هم مرا نشناختی؟ من زردک را خوش دارم…

خارپشت خوردترک با خوشحالی فریاد زد: شناختم، شناختم تو خرگوش هستی! خرگوشک با این عجله به کجا می روی؟ می خواهم با تو دوست شوم.

– از آشنایی با تو خوشحالم. اما پدرم گفته است که خارهای تو…

– نترس. خارها برای دشمنان من هستند. ولی تو می توانی دوست خوب من باشی.

– تشکر. ولی من امروز می خواهم که با جنگل دوست باشم.

خرگوش خوردترک خواست به دویدن شروع کند که ناگهان صدای فیش فیش فیش ترسناک او را بر جایش میخکوب کرد. خرگوش خوردترک زود از بروت هایش کمک گرفت تا بتواند غاری را پیدا نموده و در آن پت شود. اما دلش می لرزید و می ترسید که این موجود دراز دراز که باید مار باشد، او را خواهد یافت.

اما دید که خارپشتک خوردترک خود را چون توپ کلوله کرد، سوی مار لولید و او را با خارهایش زخم زد. مار دور خورد و در لای سبزه های بلند گم شد. خرگوشک خارپشتک را بغل زد و گفت: دوست نرم چون بخمل من! تو جان مرا نجات دادی!

سنگ پشت و راسوی بدبو که تازه به آندو رسیده بودند، سوی هم لبخند زدند. سگ آبی کوچکی که صدای آن ها را شنیده بود، به نزدیک آن ها آمد و پرسید: آیا من هم می توانم دوست شما باشم؟

خرگوش خوردترک نگاهی به دم پهن او انداخت وگفت: از آشنایی با تو خوشحالم. اما پدرم می گوید که سگ های آبی بیشتر خوش دارند، در آب باشند. من امروز می خواهم جنگل را بشناسم.

سگ آبی گفت: در آن صورت آب را هم باید بشناسی.

آن ها همه با هم به راه افتیدند.

این بار خرگوش خوردترک نمی دوید. بلکه با دوستان خود جست و خیز کنان راه می رفت، گپ می زد و می خندید که ناگهان گرگ خاکستری را دیدند. گرگ از پشت درختی بیرون آمد و گفت: اوه چه دوستان خوردترک با مزه ای! بخصوص این خرگوشک نصواری برای نان چاشت من!

آن ها حیران مانده بودند که چه کنند. ناگهان بوی بد و بسیار تیز در هوا پیچید. گرگ بینی خود را محکم گرفت و فریاد زد: ایق! پیفو! چه خوردترک های بی تربیت! مگر مادرتان برای تان نگفته که صرف در تشناب می توانید پیت پیت کنید؟

گرگ بیشتر از این طاقت نیاورده و گریخت. هر چند همه از بوی بد ناراحت شده بودند، اما از شدت خنده در میان سبزه ها می لولیدند. خرگوش خوردترک راسوی بدبوی را بوسید و گفت: دوست خوشبوی چون گل من! تو جان مرا نجات دادی!

آن ها می خواستند به راه روان شوند که دیدند جوی کلان آب در برابر شان است. خرگوش خوردترک با خودنمایی گفت: ببینید… ببینید من می توانم از بالای جوی آب بپرم.

خرگوش خوردترک پشت پشت رفت، یک دو سه گفته به سرعت پیش دوید و خیز زد. اما هنوز در هوا بود که فهمید خیزش به حد کافی بلند نیست و در آب خواهد افتید. دم! شلپ… شلپ!

سنگ بقه و سگ آبی خود را فوری به آب انداختند. خرگوش بالای کاسهء پشت سنگ پشت نشست. ولی هر چقدر خواستند سوی خشکی بروند، موفق نشدند. چه جریان آب بسیار تیز بود. باران بهاری که با سرعت شروع به باریدن کرده بود، جریان آب را تیزتر ساخت. خارپشتک که پهلو پهلوی آب می دوید، پایش در گل و لای لخشید و او نیز میان آب افتید. او را نیز به زحمت بالای کاسهء پشت سنگ پشت جای دادند.

سگ آبی اولتر از همه خطر را احساس کرد. او دانست که جریان آب با این سرعت به سوی آبشار می رود. او از گروه دوستان خود جدا شد، زیر آب شنا کرد و همینکه از آن بیرون آمد، با دندان های تیز خود شروع به قطع کردن نهالی در نزدیک آب نمود. درخت خوردترک میان آب افتید. سگ آبی به جویدن تنهء نهال دوم شروع کرد و مشغول دندان زدن به نهال سوم بود که گروه دوستان شناورش فریاد زنان پیدا شدند. چشم های شان از ترس گرد شده بود، چه چیزی نمانده بود که به آبشار برسند…

سگ آبی با چالاکی و نرمش خود را میان آب انداخت و آن ها میان دیوار چوبی که از نهال های قطع شده ساخته شده بود، بند ماندند.

اول خارپشتک از شاخچه ها محکم گرفت و از آب برآمد. دوم خرگوش… سوم سنگ بقه و چهارم سگ آبی.

دوستانش او را تر و لرزان در آغوش گرفتند و در حالیکه صدای شان در صدای آبشار گم می شد، چیغ زدند: دوست عزیز! تو جان ما را نجات دادی!

راسوی بدبو که در تمام این مدت لب لب جریان آب دویده و از ترس پشت در پشت پیت پیت کرده بود، نیز به آنها رسید و دوستان خود را گریه کنان در بغل گرفت.

باران با همان سرعت که شروع کرده بود، تمام شد. شام نزدیک بود. همه با هم به راه افتیدند تا به خانه های خود بروند.

خرگوش خوردترک گفت: امروز من با جنگل بزرگ آشنا شدم. مادر و پدرم راست می گفتند. جنگل بسیار خطرناک است. اما با داشتن دوستان… جنگل بسیار زیبا است!

پروین پژواک/کانادا/مارچ 1977

خرگوش rabbit

سنگ بقه turtle

راسوی متعفن امریکاییSkunk

خارپشت porcupine

سگ آبی Beaver

 

Leave a comment

Your email address will not be published.


*