ای خاک وطن

  • Flame
  • eye
  • Tahbeer
  • Pens
  • dagh
  • Baikhabari
  • Tree
  • Flight

شعر از عبدالرحمن پژواک

کتاب بانوی بلخ

ای خاک وطن

دی پیر مغان چون نظری جانب ما کرد

هر درد که دل داشت به یک جرعه دوا کرد

نازیم به خود حادثه گر نیک بسر شد

گر نیک نشد، کار قدر بود و قضا کرد

کردیم فراموش خدا را و ز غفلت

بر خویش ستم کرده و گفتیم خدا کرد

از جان نگذشتیم و گذشتیم ز میهن

حرفیست که ما را ز وطن روس جلا کرد

ای خاک وطن چشم مرا کرد زمان باز

زان غفلت ننگین که مرا از تو جدا کرد

جانی که به ما دادی اگر بهر تو ندهیم

در زنده گی کس حق تونتوان ادا کرد

پیوست به حق آنکه در آغوش تو جان داد

آواره و نومید اگر زیست خطا کرد

نازم به دیاری که در آن طفل و زن و مرد

در روز غزا کرد و شبانگاه عزا کرد

بر خاک وطن باز کنم سجدهء شکری

گر خواست خدا باز و اگر عمر وفا کرد

مردیم گر آواره و نومید ننالیم

گر هموطنی وقت دعا یاد زما کرد

دور از وطن آن شبنم خونم که دل شب

چون اشک فرود آمد و چون آه هوا کرد

“پژواک” به آنکس که جوان بود و نجنگید

صد طعنه به دل زد به زبان گرچه حیا کرد.

عبدالرحمن پژواک

Leave a comment

Your email address will not be published.


*